چالش چالش پنجه‌های خونی | دور دوم

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع -Taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

-Taraneh

مدیر تالار مشاوره +مدیر آزمایشی تالار کافوارتز
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
مدیر آزمایـشی تالار
منتقد
مشاور
نوشته‌ها
نوشته‌ها
1,236
پسندها
پسندها
9,744
امتیازها
امتیازها
453
سکه
1,112

به نام خالق نور و تاریکی​


چالش پنجه‌های خونی، یک چالش دست‌گرمی برای محک زدن سال اولی‌های کافوارتز است!
این چالش به صورت هفتگی اجرا خواهد شد.

در این چالش شما باید با استفاده از پنج کلمه‌ی زیر متنی کوتاه بنویسید و طی یک هفته در همین تاپیک ارسال کنید!
(محدودیت سختگیرانه‌ی تعداد خطوط وجود ندارد ولی کمتر از ۱۵ خط نباشد)
(نیاکان، اندیشه، زشت،‌ کاهلانه، خون‌آشام)
به نفر برتر ۲۰ سکه اهدا می‌شود!


شرکت در آزمون‌های دست‌گرمی اجبار نیست، اما برای گروه‌‌‌ها امتیاز به همراه دارد، در پایان به فصل به گروهی که بیشترین امتیاز را کسب کرده باشد، به عنوان گروه برتر جوایزی اهدا می‌شود .

مدیریت تالار
 
(نیاکان، اندیشه، زشت،‌ کاهلانه، خون‌آشام)
در سایه‌روشنِ غبارگرفته‌ی کتابخانه‌ای کهن، جایی که بوی کاغذ پوسیده و جوهر خشکیده در هم آمیخته بود، بر روی کرسی چرمی فرسوده من، آخرین وارثِ خاندانی فراموش‌شده به کاهلانه‌ترین شکلِ ممکن، روزگار می‌گذراندم.
نیاکان من، مردان و زنانی که روزگاری با اندیشه‌ بلندشان تاریخ را ورق زدند و اکنون تنها در قاب‌های غبارگرفته‌ٔ دیوار، نگاهِ سردشان را بر من می‌دوزند.
و من، خون‌آشامِ ملول از جاودانگی، در این تالار خاموش به انعکاس چهره‌ٔ زشت خویش در جام نوشیدنی تیره خیره می‌شوم.
نه شور شکار و نه لذت قدرت، تنها پوچی تکرار و سنگینی بار خاطرات دیگران که چون خنجری سرد بر جانم می‌نشیند.
این بطالت ابدی و نفْسِ مصنوعی و تماشای مرگ بی‌شمار دیگران، آیا جز این است که تاریکیِ درون را، به نمایش می‌گذارد؟
این اندیشه‌یِ آزاردهنده، چون خاری در گلو مرا به خود می‌خواند:
چگونه می‌توان در این سکون مرگبار، حتی اندکی معنا یافت؟
آیا میراث نیاکان، تنها مشتی غبار و اندیشه‌هایی مرده بود؟
و این چهره‌ی زشت، بازتاب کدام خلأ درونی بود؟
شاید این کاهلانگی، خود گناه نابخشودنی من بود.
و من، خون‌آشامی که در تاریکی خویش، گم شده بود.
 
آخرین ویرایش:
ای زیباترین و بزرگ‌ترین میز کافه و ای رویایی‌ترین قهوه نویسندگان، کافوارتز!
به عنوان یک گرگینه سال اولی برایت می‌نویسم. از هرچیز که بخواهی و بخواهم. از مغازه‌های کم‌نور و کم‌سوی خیابان ساگ‌ویچ تا دالان‌های تودرتوی آن‌ها. از غذاهایی تماما سمی و از گل‌هایی خون‌آلود، از خون‌آشام، از جادوگر و از قبیله وفادار گرگینه‌ها.
خون‌آشام‌ها از همان ابتدایش وفاداری‌مان را محک می‌زدند غافل از آن‌که وفاداری نسل به نسل در خون‌های یک‌یک ما جاری بوده و از همان ابتدا یعنی زمانی که گرگینه اعظم بودند تا همین الانی که ما با یاد ایشان و باقی نیاکان زنده‌ایم، این اندیشه و طرز تفکر با ما همراه بوده‌است.
اما نگویم از جادوگرهای کوتوله‌ای که راه به راه در کافه می‌گردند و با جادوهایشان سردرگممان می‌کنند. آن‌ها مدام در تلاش‌اند تا با روشی که سرچشمه گرفته از یک آسودگی درونی‌است کارها را پیش ببرند. راهی وجود ندارد، آن‌ها با روش‌های کاهلانه‌شان جادوگر زاده شده‌اند. برایشان فرقی ندارد تو داستان نوشته‌ای یا داستانک. با پول قلمبه‌ای که از هرکس به زور می‌گیرند و آن جانوران عجیب‌غریب و زشت‌شان، یک نقد بی‌عیب و نقص جلویت می‌گذارند. تازه برای آن‌که با دست‌های کوچک و قد کوتاهی که دارند، یک برگه برایت جابه‌جا کرده‌اند هم پول می‌گیرند. خون‌آشام‌ها به جای یک قهوۀ قهوه‌ای رنگ یک فنجان خونِ کاربر وی‌آی‌پی جلویت می‌گذارند و اگر اعتراضی کنی خون تو را خواهند کشید و برای نفر بعدی که قهوه سفارش داده است می‌برند. پس باید خوش‌شانس باشی که نفر قبلی یکی از آن مدیرهای مایه‌دار باشد. اما گرگینه‌های پایبند بر اصول و قوانین شب‌ها میان تالارها قدم می‌زنند و تمامی دلنوشته‌ها را به تالارِ عقل‌نوشته که دست‌رنج خودشان است منتقل می‌کنند.
و اما سخنِ پایانی: ملکۀ کافوارتز با آن ردای سورمه‌ای رنگش هنوز هم بالای کافه بر روی صندلی مدیریت نشسته و هیچ شاهزاده سوار بر اسبی را از تالارهای دیگر برای غلامی نمی‌پذیرد. او معتقد است این صندلی‌ها به کسی وفا نکرده است و بر همین اساس خود نیز دو صندلی دارد تا در صورت بی‌وفایی یکی، آن دیگری را جایگزین کند. از دیگر اعتقادات او عقاب تنها بودنش است که اطاعات چندانی در دست ما نیست اما بد نیست بداند در کافوارتز عقاب‌ها گروهی زندگی می‌کنند.
ارادتمند تو: بنفش گرگینۀ قبیله، طوفان.
 
عنوان: سایه‌ی خونین نیاکان

در سکوتِ اندیشه‌سوزِ تالارهای کوارتز، جایی که قلم‌ها به سردیِ فولاد می‌غرند و کلمات، چون تیغ بر جانِ خاموشی می‌کشند، زمزمه‌ای کهن از اعماق برمی‌خیزد. نیاکان ما، آن ستارگانِ خاموشِ تاریخ، با اندیشه‌ای ژرف و بی‌کران، جهانی را بنا نهادند که امروز ما در سایه‌اش، با عزمی کاهلانه، روزگار می‌گذرانیم. آن‌ها در نبرد با هر چه زشت و پلید بود، چون شیران دریده‌دری می‌کردند، و روحشان، تشنه‌ی حقیقت بود؛ تشنگی‌ای که امروز در ما، به عطشِ بی‌معنایِ خون‌آشام‌ها بدل شده است.

این اندیشه‌ی نیاکان، که زمانی چراغ راهشان بود، اکنون در تاریکیِ جهلِ ما، گم شده است. ما، وارثانِ سست‌عنصر، در رخوتِ کاهلانه غرق شده‌ایم و زیباییِ اصیل را در چهره‌ی زشتِ لذت‌های زودگذر می‌جوییم. روحِ نیاکان، این تشنگانِ جاودانگی، در قبرهایشان می‌لرزد؛ آن‌ها که با اندیشه‌ی خود، بر هر چه زشت بود، پیروز شدند. اما امروز، ما، خون‌آشام‌هایِ روحی، میراثشان را به ابتذال کشانده‌ایم.
آیا کسی هست که این اندیشه‌ی کاهلانه را بشکند؟ کسی که ندای نیاکان را بشنود و از خوابِ عمیقِ غفلت برخیزد؟ چهره‌ی زشتِ این دوران، فریادِ استیصال است؛ استیصالی که جز با بازگشت به اندیشه‌ی نابِ نیاکان، و نفیِ روحِ خون‌آشام‌گونه‌یِ خود، درمان نخواهد شد. بیایید قلم برداریم، نه برای نوشتنِ داستان‌هایِ زشت و کاهلانه، بلکه برای احیایِ اندیشه‌ی نیاکان؛ تا شاید روحِ خون‌آشام‌گونه‌یِ این عصر، با نوری جدید، دگرگون شود.
 
«فریب دهنده»

با قدم های محکم تر از قبل در خیابان های کافوارتز راه می رفتم؛
خودم بیشتر می دانستم که گم شده و از گروه جدا شدم،
ولی فکر کردم که شاید این شکل ترسم کمتر شود.
سرگروه گفته بود که کافوارتز خیلی خطرناک است،
ولی به حرفش گوش نکردم.
الان در کلاهانه ترین وضعیت ممکن بودم؛
درحالی که لباس هایم خیس بودند و با هر وزش باد، بدنم می لرزید
پاهایم را به زور جلو می گذاشتم.
نیاکان من برترینِ آدم ها بودند،
ولی من و خانواده ام جزو آنها حساب نمی شدیم.
سایه کسی را دیدم.
ترسان پشت دیواری قایم شدم.
سایه بیشتر و بیشتر نزدیک شد.
آن زن جلوی من ایستاد.

- به... من... کاری... نداشته باش!
- اوه... ترسیدی؟ گم شدی؟
خوش بختم.
اسم من اندیشه است.
- آ... آره... من گم شدم.
نزدیک تر آمد.
هنوز نمی توانستم صورتش را ببینم.
- می خوای کمکت کنم؟ هنوز داری می لرزی.
آرام پشت سرم آمد.
در تاریکی صورتش قابل مشاهده نبود.
- ژاکتم رو بپوش.
ولی وقتی ژاکت را از او گرفتم، دو چشم قرمز رو به رویم دیدم.
- اوه... خودم رو بهت معرفی کردم؟ من یک خون آشام هستم.
ترسم بیشتر شد؛ سرگروه درباره خون آشام ها به ما توضیح داده بود.
ولی تا به خودم آمدم،
احساس فرو رفتن دو دندان تیز در گردنم را احساس کردم.
فریاد بلندی از درد کشیدم.
این قدر خونم خورده شد که روی زمین افتادم.
به زور لبانم را تکان دادم.
- خواهش می کنم ولم کن!
ولی چشمانم سیاهی رفتند و جوابی نشنیدم.


-TAAHA
 
آخرین ویرایش:
ای که با نامت جهان آغاز شد | دفتر ما هم به نامت باز شد

در آغاز، پیش از آنکه شب نامی داشته باشد و خاک به یاد آورد که باید خاموش بماند، جادوگران از دل مه نخستین برخاستند؛ آنان که تفکر و پندی خردمندانه را چون آتشی مقدس از ژرفای تاریکی برکشیدند، در سینهٔ جهان نهادند و به خون و استخوان فرزندانشان سپردند. از آن روز، هر آن‌کس که نام جادوگر بر خود داشت، حامل یاد آن روشنایی کهن بود؛ روشنایی‌ای که نه برای فرمانروایی که برای پاسداری از خرد زاده شده بود.
اما روزگار، به دست خون‌آشام و گرگینه‌های بدفطرت، به تباهی کشیده شد. آنان که از گرسنگی بی‌پایان و خشم زشت کورکورانه‌شان زاده شده بودند؛ بر معابد جهانیان تاختند، آتش نیاکان را شکستند و جادوگران را به زیر خاک راندند. زمین از خون آنان نوشید، خاموش شد و آسمان که شاهد آن ستیز بود، ستارگانش را چون اشک بر رخ شب فرو ریخت. از آن پس، جهان در ابتذالی فرساینده فرو رفت؛ نه از جنس سکوت، بلکه از جنس فساد، از جنس مرگی که هنوز راه می‌رود.
در میان غبار سرد ویرانه‌ها، جادوگری با چشمانی خسته از دیدن بی‌پایان مرگ ایستاده بود. با ردایی از سایه بر تن و نشان مُهر باستانی بر پیشانی، در چشمانش روشنایی زخمی هزار ساله می‌سوخت. او نه برای انتقام، که به فرمان میراث خویش برخاسته بود؛ میراثی که می‌گفت اندیشه را باید از زیر خاک بیرون کشید و اندیشه‌ای که در جهت تهذیب و رهایی انسان از ابتذال برپا شده بود.
پس به کنار تپه‌های خاموش آمد؛ جایی که استخوان جادوگران در گور سرد زمین آرمیده بود. آنگاه افسونی که از زبان گذشتگان به یادگار مانده بود را بر لبانش جاری کرد؛ وردی که نه صدا بود و نه آواز، بلکه فرمانی برای شکستن مرگ بود. زمین لرزید، سنگ‌ها شکافتند و روح جادوگران فروافتاده از اعماق خاک برخاست؛ در هاله‌ای از نور کهنه، با چهره‌هایی که از جهان فانی عبور کرده و به قانون بدل شده بودند.
شب، جسد روز را بلعید و بر آستان سپیده‌دم چنگ انداخت؛ باد، نام نیاکان را در دشت‌ها پراکند و ستارگان، همچون دیده‌بانان خاموش تقدیر، بر بازگشت خرد و تجسم شکوه نظاره کردند.
جادوگر در میان آنان ایستاد؛ نه چون انسانی تنها، بلکه چون آخرین شعلهٔ آتشی که قرن‌ها پیش افروخته شده، بود.
در همان واپسین لحظات، نوایی بر جان جادوگر نشست که نشانی از آغاز دوباره بود:
«ما نیاکان توییم؛ آنان که اندیشه را از مرگ بازخواستند. برپا شو! زمان، زمان بازآفرینی‌ست.»

هنگامی که خاک گشوده شد و ارواح نیاکان از دل مرگ برخاستند، جهان دریافت که دوران فراموشی به سر آمده است؛ زیرا جادوگران، هرچند به دست افکار کاهلانهٔ زمانه زیر خاک رفته، اما از یاد زمین زدوده نشدند. آنان بازگشتند تا جهان را از بند ابتذال برهانند و نام خویش را بر تاریکی حک کنند.

امضا: جادوگر سپید | شکوفهٔ بهاری.

* بهتر است متن فوق، با موسیقی‌های زیر خوانده شود. *

 
آخرین ویرایش:

به نام خالق زیبایی ها

زمان، سلاح خطرناک فراموشی را برای آیندگان به ارمغان می‌آورد . سلاحی که قدرتمند تر از هر جنگی، حکومت ها را به نابودی می‌کشاند. نه با کشتار ؛ بلکه با تغییر افکار، اعتقاد و تغییر
اندیشه .
اندیشه پاکی که
نیاکان ما قرن ها پیش با مشقت و رنج آن را جاودانه کردند؛ اما نمی‌دانستند که دشمنان هر روز حریص تر از قبل به دنبال نابودی نام پاک خاندان و اندیشه ما هستند .
با گذشت زمان دشمنان با ظاهری دوستانه و زیبا، اما باطنی زشت و نیت پلید به محافظان پیمان ابدی نزدیک شدند و آن ها را به خائنینی تبدیل کردند که به آیین خود پشت کرده و قسم خود را شکستند.
اکنون خون‌آشام ها افرادی خونخوار ، خبیث با رفتار و افکار کاهلانه شناخته می‌شوند. رفتاری به دور از حقیقت راستین که نیاکانمان به آن رسیده بودند.
اما این پایان خاندان ما نیست. روزی حقیقت اشکار می‌شود و دنیا چهره واقعی ما را می‌بیند ؛ زمانی نه چندان دور ..

 
شب ردای نیلگون خویش را بر شانه‌های زمین افکنده بود و ماه چنان مرقّعی از سیم ناب، بر پیشانی آسمان می‌درخشید. باددر کوچه‌باغ‌های خاموش می‌گذشت و از شکاف سنگ‌ها زمزمه‌ی دورِ نیاکان را چون سرودی کهن برمی‌انگیخت؛ گویی تاریخ در سینه‌ی زمان سرفه‌ای آهسته می‌کرد.
در آستانه‌ی قلعه‌ای کهنسال جوانی ایستاده بود؛ جوانی که اندیشه‌هایش همچون امواج متلاطمِ دریایی بی‌قرار بر صخره‌های تردید می‌کوبیدند. سکوت، چون پرده‌ای ضخیم بر فضای شب آویخته بود و هر گام ضربه‌ای بر طبل خلأ می‌نواخت.
درِ سترگِ چوبین با ناله‌ای پیرانه گشوده شد.
ناله‌ای که بوی قرونِ فرسوده را با خود می‌آورد. سایه‌ها بر دیوارها می‌لغزیدند؛ سایه‌هایی زشت و کژریخت همچون خطاطیِ لرزانِ کابوس بر دفتر تاریکی.جوان در ژرفای دالان فرو رفت.
ناگاه حضورِ کسی از دل ظلمت سر برآورد، حضوری که سکوت را می‌شکافت و چنان‌که شراره‌ای خاموش، تاریکیِ دیرسال را به لرزه اندازد.
مردی پدیدار شد.چهره‌اش سپیدتر از مهتابِ بیمار و چشمانش دو اخترِ خون‌فام در افق شب. لبخندش باریک بود و کشدار، همچون هلالی که بر آسمان اندوه نشسته باشد.
آهسته گفت: «ای وارثِ خاطره‌های خاک، آیا هنوز اندیشه‌ی نیاکانت در رگ‌های تو می‌تپد؟»
جوان لب گشود لیکن واژه‌ها در گلو خشکیدند. هراسی کاهلانه، خزنده و نامرئی، همچون پیچکی سرد بر اراده‌اش پیچید و شجاعتش را در حصار تردید افکند.
مرد آهی کشید...
آهی که گویی از اعماق قرن‌ها برمی‌خاست. سپس نجوا کرد: «آنان مرا زشت خواندند، زیرا آینه‌ای بودم که سیمای راستینشان را بی‌پرده بازمی‌تاباند.»
باد در دالان پیچید و مشعل‌ها به رعشه افتادند. سایه‌ی مرد بر دیوار کش آمد؛ سایه‌ای که از هیئت آدمی فراتر رفته بود، چون استعاره‌ای زنده از هراس.
و آن دم، حقیقت—چون قطره‌ای سرخ بر سنگ سرد شب—فرود آمد.او افسانه نبود؛او تعبیرِ هولناکِ همان نامِ کهن بود«خون‌آشام».
 
(نیاکان، اندیشه، زشت،‌ کاهلانه، خون‌آشام)
نفس عمیقی کشیدم که زبانش را روی لب بالایش کشید و برایم سوال شد که چگونه دندون نیش، زبانش را اذیت نمی‌کند. از این بابت خوشحالم که همچون او هاله‌ی خون من را فرا نگرفته بود.
«پس داری میگی درمانگری این نزدیکی‌ها ندیدی انسان؟»
سری به چپ و راست تکان دادم که ابروی چپش را بالا انداخت و قدمی جلو گذاشت. کاش می‌توانستم اندیشه‌ی شومم را رویش امتحان کنم تا هاله‌ی دور دستم که داشت بیشتر خودنمایی می‌کرد را نبیند.
«ولی من بوش رو حس می‌کنم! نزدیکه، خیلی نزدیک!»
لبخند مضحکی روی لبم نشاندم تا بلکه بیخیال من شود و به سراغ بقیه هم‌نوعانش برود ولی گویا می‌خواست زهر چشمی از من بی‌نوا بگیرد که قدمی بیشتر به من نزدیک شد.
عرق از روی پیشانی‌م شروع شد و مسیرش را به پایین پیدا می‌کرد و من داشتم حالت تدافعی می‌گرفتم که بالاخره کسی این شیطان که ذاتش هم همانند هاله‌ی زیر چشمانش رنگی به سرخی خون داشت، صدا زد.
نفس عمیقی کشیدم و بند شنلم را محکم‌تر کردم. مسیرم را به پشت محوطه‌ی فراخوان درمانگر خون‌آشام‌ها، کج کردم و بالاخره فردی که برایش این خطر کردم را یافتم.
نیاکان، ممکن است به هر دسته از موجودات زمین، دستورعمل‌های مختص خودشان را بدهد ولی من از این قاعده مستثنی بودم. من جادوگر سیاهی بودم که اتفاق شوم و تا حدی زشت، من را به این سمت کشانده بود و با تعلیم سرینو مرزهای سیاهی از جادو، معجون و حتی درمانگری در کنار هنرهای دیگر آموختم. حال برای کمک به جاسوس خون‌آشاممان باید همچین ریسکی می‌کردم.
روبه‌رویش زانو زدم و سعی کردم در گوشه‌ی دیواری که کمین کرده، جا بگیرم که از پشت و در حالت عادی، دیده نشویم. خون‌آشام‌ها به صف بودند برای پیدا کردن درمانگری برای خون‌آشامی که مقابلم روی زمین به حالت جنینی از درد در خودش جمع شده بود.
صدای پاهایی که به این سمت شدیدتر می‌شد تاحدی تمرکزم را از بین برده بود. ریسک بزرگی کرده بودم که به اینجا آمده بودم ولی اگر نمی‌آمدم، شاید این جاسوس من را به هم‌نوعانش لو می‌داد.
کمی مکث کردم که خیالم بابت صداهای بیرون در امان باشد که برخورد پایی باعث شد که خط نگاهم بین زخم پهلویش که لباسش را پر کرده بود و چشمان خمار از دردش، در حرکت باشد.
«کمکم کن هیس!»
«بهم بگو که چیزی بهشون نگفتی!»
مکثش اصلاً نشانه‌ی خوبی نبود! با لحن تندتری که از من سراغ داشت، لب زدم.
«واقعاً منو لو دادی لعنتی؟ منی که کمکت کرده بودم؟»
«برات توضیح می‌دم عزیزم... .»
بی‌اهمیت به دردش یا حتی کاری که برایش آمده بودم از جایم بلند شدم که تیزی خنجری را روی گردنم حس کردم و لبخند تلخی روی لبم حس شد. سر برگرداندم و خون‌آشامی که جلو راهم را گرفته بود را دیدم که به صورت نمادین و یا حتی کلاهانه و نمایشی، تعظیمی به من کرد و با لبخند شرورانه‌ای گفت:
«بالاخره بهم رسیدیم درمانگر لعنتی!»
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین