(نیاکان، اندیشه، زشت، کاهلانه، خونآشام)
نفس عمیقی کشیدم که زبانش را روی لب بالایش کشید و برایم سوال شد که چگونه دندون نیش، زبانش را اذیت نمیکند. از این بابت خوشحالم که همچون او هالهی خون من را فرا نگرفته بود.
«پس داری میگی درمانگری این نزدیکیها ندیدی انسان؟»
سری به چپ و راست تکان دادم که ابروی چپش را بالا انداخت و قدمی جلو گذاشت. کاش میتوانستم اندیشهی شومم را رویش امتحان کنم تا هالهی دور دستم که داشت بیشتر خودنمایی میکرد را نبیند.
«ولی من بوش رو حس میکنم! نزدیکه، خیلی نزدیک!»
لبخند مضحکی روی لبم نشاندم تا بلکه بیخیال من شود و به سراغ بقیه همنوعانش برود ولی گویا میخواست زهر چشمی از من بینوا بگیرد که قدمی بیشتر به من نزدیک شد.
عرق از روی پیشانیم شروع شد و مسیرش را به پایین پیدا میکرد و من داشتم حالت تدافعی میگرفتم که بالاخره کسی این شیطان که ذاتش هم همانند هالهی زیر چشمانش رنگی به سرخی خون داشت، صدا زد.
نفس عمیقی کشیدم و بند شنلم را محکمتر کردم. مسیرم را به پشت محوطهی فراخوان درمانگر خونآشامها، کج کردم و بالاخره فردی که برایش این خطر کردم را یافتم.
نیاکان، ممکن است به هر دسته از موجودات زمین، دستورعملهای مختص خودشان را بدهد ولی من از این قاعده مستثنی بودم. من جادوگر سیاهی بودم که اتفاق شوم و تا حدی زشت، من را به این سمت کشانده بود و با تعلیم سرینو مرزهای سیاهی از جادو، معجون و حتی درمانگری در کنار هنرهای دیگر آموختم. حال برای کمک به جاسوس خونآشاممان باید همچین ریسکی میکردم.
روبهرویش زانو زدم و سعی کردم در گوشهی دیواری که کمین کرده، جا بگیرم که از پشت و در حالت عادی، دیده نشویم. خونآشامها به صف بودند برای پیدا کردن درمانگری برای خونآشامی که مقابلم روی زمین به حالت جنینی از درد در خودش جمع شده بود.
صدای پاهایی که به این سمت شدیدتر میشد تاحدی تمرکزم را از بین برده بود. ریسک بزرگی کرده بودم که به اینجا آمده بودم ولی اگر نمیآمدم، شاید این جاسوس من را به همنوعانش لو میداد.
کمی مکث کردم که خیالم بابت صداهای بیرون در امان باشد که برخورد پایی باعث شد که خط نگاهم بین زخم پهلویش که لباسش را پر کرده بود و چشمان خمار از دردش، در حرکت باشد.
«کمکم کن هیس!»
«بهم بگو که چیزی بهشون نگفتی!»
مکثش اصلاً نشانهی خوبی نبود! با لحن تندتری که از من سراغ داشت، لب زدم.
«واقعاً منو لو دادی لعنتی؟ منی که کمکت کرده بودم؟»
«برات توضیح میدم عزیزم... .»
بیاهمیت به دردش یا حتی کاری که برایش آمده بودم از جایم بلند شدم که تیزی خنجری را روی گردنم حس کردم و لبخند تلخی روی لبم حس شد. سر برگرداندم و خونآشامی که جلو راهم را گرفته بود را دیدم که به صورت نمادین و یا حتی کلاهانه و نمایشی، تعظیمی به من کرد و با لبخند شرورانهای گفت:
«بالاخره بهم رسیدیم درمانگر لعنتی!»