از خوشحالی الان که گریه کنم@malihe
دو پارت جدیدددد
آرامآرام به سمت تخت نزدیک شد. چیزی را روی زمین احساس کرد، اما جلوتر رفت.
پتو را کنار زد و کنجی را ندید.
به جای اینکه نگران شود، انگار چیزی در درونش آرام گرفت. روی تخت نشست و چراغ را روشن کرد.
اما ناگهان با دیدن چیزهای روی میز، از جا پرید و از میان لیوان شکسته رد شد.
چند قرص روی میز بود. متیو داشت با خودش میگفت مگه ممکنه؟! ولی چرا؟
از اتاق بیرون آمد ولی ناگهان روی زمین افتاد و دستش را روی شکمش فشار داد.
انگار چیزی شبیه به تیغ را وارد شکم او کرده بودند، اما کسی آنجا نبود. پاهایش را به این طرف و آن طرف تکان میداد و فریاد میزد.
روی پاهای لرزانش آرام بلند شد و دستش را به میز تکیه...از گوشی سارا صدای اعلان میآمد. بعد از چند بار پشت سر هم صدا، بالاخره به پیامها نگاهی انداخت.
«من برگشتم، شما کجایین؟»
«آدرس خونه رو بفرست.»
این کیه الان؟ سارا این را با خودش گفت و نگاه خودش را روی نام مخاطب انداخت و انگار ناگهان غافلگیر شد.
«متیو... مامان برگشته.»
متیو با نگرانی به سارا نگاهی معنادار انداخت. «الان؟!»
سارا سرش را به نشانهٔ تایید تکان داد.
«بلند شو، باید بریم خونه.»
«اما... با این وضعیت؟»
«چارهای نیست. فقط، در هر وضعیتی که بود، بهش هیچی درباره اتفاقات افتاده و کنجی نگو! فهمیدی؟»
سارا با نگرانی سرش را به نشانهٔ تایید تکان داد.
به پرستار سپردند که مواظب کنجی باشد. از...

آفرین به تو

بالاخره داری یاد میگیری رمان بنویسی.
منتظر پارتهای بعدیت هستم. اگه باز پسرفت کنی میزنم شتکت میکنم طاها!



