شب را نوشیده ام
و بر این شاخه های شکسته می گریم
مرا تنها گذار
ای چشم تبدار سرگردان
مرا با رنج بودن تنها گذار
مگذار خواب وجودم را پر پر کنم
مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم
و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم
سپیدی های فریب
روی ستون های بی سایه رجز می خوانند
طلسم شکسته خوابم را بنگر
بیهوده به زنجیر مروارید چشم آویخته
او را بگو
من به نوشتن محتاج بودم، نمیتوانستم از این کار خودداری کنم، باید افکار، خواستهها و آرزوهایم را روی کاغذ میآوردم، گویی تنها به این وسیله افکارم مرتب میشد و دقیقا میفهمیدم که چه میخواهم.
«به هیچ کاری نمیتوانم علاقمند بشوم و اصلاً مسایئی برایم پیش آمده که گفتن و یا نوشتنش هم احمقانه به نظرم میآید. فقط میدانم که خسته هستم و هیچ چاره ای هم ندارم و یا دارم اما حوصله کوچکترین اقدام حتی تکان دادن سر انگشت را هم ندارم»