محفل ادبی [ حرف دل آدم های معمولی ]

غرق شوی میمیری،
چه در دریا چه در افکار..
 
چرا این نیز دیگر نمی گذرد ؟
 
از بی‌دلیل گریستن متنفرم؛ امیدوارم پیش نیاد.
 
  • از دور نگاه وقتی می‌کنم به آینه ، سایه‌ای مثل تو هست ولی در اصل آن توهم نگاه من هست.
 
هیچ وقت نمیتونی بفهمی پشت خنده های کسی چقدر بغض جمعه،
پشت بیخیال گفتنش چقدر حرف نگفته؛ پشت بی تفاوتیاش چقدر دلتنگی..
پشت آرایش غلیظ یه زن چقدر عشق، دلشوره، اشک، شک؛
پشت سکوت سنگین یه مرد چقدر غرور، ترس، درد!
تو هیچوقت نمیتونی بفهمی پشت دستای گره خورده یه زن و مرد چقدر فاصله خوابیده!
پشت قیافه منطقی یه آدم چقدر جنون، پشت عصبانیت یه آدم چقدر مهربونی
پشت سر شلوغیای یکی چقدر تنهایی؛ پشت انزوای یکی چقدر دلیل..
تو هیچوقت یه زن که تو خیابون دیدی رو توو خونه اش ندیدی؛ همونطور که یه خانم جلسه ای رو تو خونه‌ش..
تو از خاطرات کودکی یه قاتل زنجیره ای، یه دزد حرفه ای، یه معتاد الکلی چیزی نمی دونی..
تو خیلی وقتا، خیلی جاها، توی خیلی شرایط نبودی اما راجبش گفتی؛ قضاوت کردی، رای دادی، محکوم کردی!
تو خدا نبودی اما خدایی کردی..
 
چرا وقتی گفتیم نمیشه ولی شد و به بدترین شکل هم شد چرا وقتی منتظر حرکتی از دشمنیم از خودی میخوریم
 
[اینجا ایران ماست]

703004_26IMG-20260304-145922-317.jpg


نه روسیه، نه عراق، نه افغانستان
اینجا ایران است، ایرانِ آباد ما!

اینجا خرده شیشه های مغازه های عروسک فروشی دست و پای کودکان را می‌برد، اینجا موی دخترکان آغشته به خون می‌شود، اینجا صدای پسربچه ها می‌لرزد...
اینجا، صدای موشک‌ها خواب‌ها را می‌درد، اینجا مادر ها دنبال یک تکه از تن فرزندانشان می‌گردند، اینجا پدرها از ترسیدن خانواده‌شان شرمنده می‌شوند...
اینجا، آتش‌نشان های میدان فردوسی تنها به جرم یاری‌رساندن شهید می‌شوند، اینجا در هر گوشه سرو راست قامت یک خانواده زمین می‌خورد، اینجا خانه‌ها آوار شده‌اند...


و هنوز مردمانی هستند که معتقد باشند قاتل دخترکانمان، قرار است برایش آزادی بیاورد!

هنوز مردمانی هستند که معتقد باشند، ویران کننده‌ی مغازه ها، قرار است معیشت مردم را آباد کند!
هنوز مردمانی هستند که معتقد باشند، داغ جوان بر دل گذارنده ها، قرار است رقص در خیابان ها را به ارمغان بیاورد!

اینجا هنوز کسانی هستند که انسانیت متهمان اپستین را باور کنند!

و آنچه درباره ایرانِ مجروحِ من به دل می‌نشیند، این است که در مقابل آنها کسانی هستند که دشنام می‌شنوند ولی دشمن را دور می‌کنند...

کسانی که زخم زبان بر دل دارند و گلوله ها بر تن...

داریم دخترکانی شجاع تر از مردهای فراری سال ۵۷ که هر یک مشت بر سینه آمریکا می‌کوبند...

داریم زنانی که کنار جنازه فرزندانشان برای دشمن رجز می‌خوانند...
داریم فرماندهانی که از آسمان‌ها سجیل ها و فتاح ها را فرماندهی می‌کنند...

اینجا ایران است، کشور مردمان همدلی که نمی‌گذارند غباری از خاکمان به دست اجنبی بیافتد...

- زینب حامدنیا
 
با خود می‌جنگید و
از خود شکست می‌خورد و
بر جسد خود می‌گریست

جنگ‌های او درونش بود و
دیگر توانی برای جدال با جهان بیرون
برایش باقی نمی‌گذاشت . .
 
بغضاتون رو با اُملت قورت بدین، خوشمزه‌س.
 
عقب
بالا پایین