من سوختن در گندم‌ زار نگاه تورا چون جان دوست می‌دارم
تو همان زیبای در بند قلب منی
که بارانی از بوسه‌ی ابرهای بی‌‌مکر همیشه در صف لبانت به انتظار نشسته‌اند من به اعجاز چشمانت دل داده‌‌ام.
 
  • من همان بِه که از او نیک نگه دارم دل
    که بد و نیک ندیده‌ست و ندارد نِگَهَش
 
چند روزیست دل نگرانم
حال دلم بس فوران است
چشمه چشم هایم در حال جوشش
چنگ گلویم در حال کوشش
قلبم درد دارد. حالم خراب است
این اوصاف را چند صبحاحیست که من دارم...
 
دیگر بوی بهار هم سرحالم نمی‌کند
چیزی شبیه گریه زلالم نمی‌کند
آه ای خدا مرا به کبوتر شدن چکار؟
وقتی که سنگ هم رحمی به بالم نمی‌کند
 
حسین من...
می شود نیمه شبی گوشه بین الحرمین
من فقط اشک بریزم تو تماشا بکنی؟
 
دیدی که مرا هیچکسی یاد نکرد
جز غم، که هزار آفرین بر غم باد.
 
دوست داشتنت
سحر خیز ترین حسِ دنیاست
که صبح ها
پیش از باز شدن چشم هایم

در من بیدار می شود ...
 
چو موج غم به دلم ریخت، ندانستم کجا رفتم،

مگر آن دم که گفتی: “با تو هستم”، زِ غصه‌ها رفتم.

نمی‌دانم چه رازی بود در آن لحن پر از دردت،

که گویی شرحِ حالِ من، زِ دل گفتی، نه از من، رفت.
 
چنان وامانده شد واژه ، برای شرحِ حالِ من
که دیگر وصفِ حالم را عبارت برنمی‌دارد .
 
چنان وامانده شد واژه ، برای شرحِ حالِ من
که دیگر وصفِ حالم را عبارت برنمی‌دارد ...
 
عقب
بالا پایین