• خورشید‌به‌ماه‌گفت:
    +جایمان‌را‌عوض‌کنیم؟
    ماه‌در‌جوابش‌گفت:
    -طاقت‌گریه‌آدمها‌در‌شب‌را‌داری؟
    خورشید‌گفت:
    +آیا‌میتوانی‌افکار‌‌‌کسانی‌را‌تحمل‌کنی‌‌که‌‌،
    برای‌گریه‌کردن‌‌منتظر‌شب‌می‌مانند؟
 
شهر ارواح، شهر ماست
ما زنده‌ها ارواحِ زنده‌ایم
که فقط ترسیده‌ایم
از آن‌که کسی بفهمد
ما مرده‌ایم.
 
  • گیرم درخت رنگِ خزان گیرد !
    تا ریشه هست ، ساقه نمی‌میرد🌱′🤍
 
فکر تاریکی و این ویرانی

بی‌خبر آمد تا با دل من

قصه‌ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر، سحر نزدیک است.

هر دم این بانگ برآرم از دل:

وای، این شب چقدر تاریک است!

خنده‌ای کو که به دل انگیزم؟

قطره‌ای کو که به دریا ریزم؟

صخره‌ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب غمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من، لیک، غمی غمناک است.
 
  • طلا باش
    تا اگر روزگار آبت کرد
    روز به روز
    طرح‌های زیباتری از تو ساخته شود

    سنگ نباش
    تا اگر زمانه خردت کرد
    لگدکوب هر رهگذری بشوی...
 
تو تازیانه می‌زنی به زخمه‌ی خیال من
من آب و دانه می‌دهم به خوش خیال باورم

تو مثل ماه برکه‌ای و من غریق مس*ت شب
دوباره تو، دوباره من، شناوری، شناورم..
 
دستی که در فراق تو می‌کوفتم به سر
باور نداشتم که به گردن درآرمت.
 
به رقص مرگ میان تنت، ادامه بده
نفس بگیر و به جان‌کندنت ادامه بده...
 
تقدیر‌من‌این‌بود‌که‌دربند‌توباشم
دیوانه‌ی‌دیوانه‌ی‌لبخند‌توباشم‌️
 
  • زین خوش رقم که بر گل رخسار می‌کشی
    خط بر صحیفه گل و گلزار می‌کشی
 
عقب
بالا پایین