داستان کوتاه جنایت در کتابخانه | حدیثه ادهم

چشمانم را به زمین دوخته بودم و تمام اتفاقات در آن اتاق برای مرور شد. پرونده‌های بایگانی شده. بچه‌های نخبه. خانواده‌هاشون.
آقای احمدی خونسردانه ادامه داد:
- آقای مسلمی از سال ۸۵ دارن اینجا کار می‌کنن. از خود بنده هم قدیمی‌ترن. فکر می‌کنم سال ۹۱ یا ۹۲ بود که بعد گم شدن یکی از بچه‌ها، منم در جریان ماجرا قرار گرفتم.
تو دو سال اول گم شدن بچه‌ها طبیعی بود؛ اما بعد از گم شدن نفر سوم همه چیز مشکوک شد. چند ساله که آقای مسلمی و سرهنگ محمدی دنبال راه چاهی‌ان تا هم بچه‌ها رو پیدا کنن، هم دلیل گم شدنشون رو. حتی یکی دوبار چند نفر دستگیر شدند و اتهام خودشون رو پذیرفتند؛ ولی گم شدن بچه‌ها ادامه داشت.
متأسفانه ما فکر می‌کردیم امسال این اتفاق برای علی مطهری یا بهار معماریان بیفته، حتی روزشم پیش‌بینی کرده بودیم و با بچه‌ها هماهنگ بودیم؛ اما...
سرم را بالا آوردم و صدا بلند کردم:
- نمی‌خواد توجیه کنید. من متوجه‌ام. سعی می‌کنم تا چند وقت دیگه فراموشش کنم. دیگه بهتره برم.
 
آخرین ویرایش:
آقای احمدی از جایش بلند شد. کت طوسیش را در آورد و پشت صندلی‌اش آویزان کرد. با چشم‌های میشی رنگش نگاهی به من انداخت:
- توجیه نیست. توضیحه، ما فقط ازت می‌خوایم این موضوع بین بچه‌ها پخش نشه و باعث استرسشون نشه تا درسشون رو بخونن.

عصبی بودم. پس من چی! درس من مهم نبود؟ علی! علی که رفیقمه. اگه واقعاً این دفعه نوبت علی می‌بود چی؟

سری تکان دادم و عینکم را داخل کوله‌ پر از کتابم جا دادم. با یک خداحافظی سرد از اتاق خارج شدم.
علی در طبقه همکف ایستاده بود. نزدیکم آمد:
- چیکارت داشتن امید؟ چیزی شده؟
دستش را گرفتم و کشیدم:
- بیا بریم بیرون حرف بزنیم.
قدم‌به‌قدم همراه علی تا پارک کنار کتابخانه با سکوت گذشت. روی صندلی که نشستیم؛ بی هیچ حرفی، داغی دستم توسط سیلی با سردی صورت علی مخلوط شد.
عصبانی گفتم:
- آفرین با معرفت! نباید به من می‌گفتی که امکان داشت بجای اون پسر مو خرمایی که گوشه سالن می‌نشست الان تو گم می‌شدی؟
 
آخرین ویرایش:
علی با تعجب مرا نگاه می‌کرد. بخاطر سیلی که از من خورده بود، ناراحت بود.
با دستش تنم را به عقب هل داد:
- چرا میزنی؟ ها! ببین چی میگی؟ چه گم شدنی؟
دستی به موهایم کشیدم و هوای تنفس شده را با قدرت بیرون دادم و یک نفس گفتم:
- همین بچه‌هایی که هرچند وقت درمیون گم می‌شن و معلوم نیست چه بلایی سرشون میاد و چند ساله هیچکسی نتونستم کاری براشون بکنهو همونایی که کسی نمی‌دونه کجان. اصلا زنده‌ن یا مرده؟
دلیل افت نمره‌های علی، رفت و آمدهای مکررش به اتاق معاونت و آشنایی با بهار معماریان، همه‌اش بخاطر همین بود. بخاطر دلیلی نامعلوم هرکس همچین چیزی را می‌شنید یا می‌دید، حتماً گیج می‌شد.
تعجب علی دیگر به بغض تبدیل شده بود. پوتین‌های کلی‌اش را زمین کوبید و سردرگم از جایش بلند شد.
 
آخرین ویرایش:
همراه علی در پارک قدم می‌زدم. هر کدام یک بطری آب دستمان بود. علی شروع کرد به تعریف کردن:
- ببین امید تو از جزئیات ماجرا باخبر نیستی. ببین تو رو خدا فراموشش کن. فکر کن چیزی نبوده. ببین منم اگه مثل تو از ماجرا باخبر می‌شدم بدتر از تو بهم می‌ریختم. مسئله خیلی بزرگتر از چیزیه که فکرشو بکنی. ببین این همه آدم دارن تلاش می‌کنن هیچی تو کتابخونه تغییر نکنه تا بچه‌ها بتونن درس بخونن و کتابخونه فعالیتشو از دست نده. ببین اگر کتابخونه فعالیتشو از دست بده دیگه دیگه کسی نمی‌تونه اون بچه‌ها رو پیدا کنه.

درخواست این‌که قضیه را فراموش کنم خودخواهی بود. بطری آب را باز کردم و تمامش را روی سر و صورتم خالی کردم. سردی باد پاییز به صورت خیسم سیلی می‌زد.
رو به علی گفتم:
- چیو می‌خوای ثابت کنی! برید به کارآگاه بازیتون برسید. من نه به کسی میگم نه دیگه بهش فکر می‌کنم. برید تا دو سال دیگه ببینید کی گم میشه؛ شاید بتونین بفهمین بخاطر کی و چیه!
چند قدمی برداشتم و نفس عمیقی کشیدم. برگشتم و رو به علی گفتم:
- فقط حواست باشه علی! این ماجرا این‌جوری حل نمیشه. به قول خودت بزرگ‌تر از این حرفاست. صدای قژقژ تاب بود که در گوشم ماندگار شده بود.
این را که گفتم از آنجا رفتم.
 
آخرین ویرایش:
تا سه روز با هیچ‌کس حرف نزدم. نه جواب تلفن کسی را دادم و نه جواب پیام‌هایشان را.
روز چهارم که به مدرسه رفتم؛ علی را در حیاط مدرسه دیدم.
جلو آمد. دستش را بلند کرد تا به من سیلی بزند؛ چند ثانیه‌ای تعلل کرد و دستش را پایین آورد.
پرسیدم:
- می‌خواستی تلافی کنی؟
علی که خیلی مضطرب و عصبانی بود گفت:
- آخه احمق! چرا جواب تلفنت رو نمیدی؟ ببین تا پشت در خونتونم اومدم؛ ولی مامانت گفت خونه نیستی.
گفتم:
- خب که چی؟
از صورتش استرس می‌بارید. آب دهانش را قورت داد و گفت:
- علی، بهار معماریان گم شده. دو روزه، ببین به مامانش گفته بعد مدرسه میره کتابخونه ولی کتابخونه نرفته! خونه هم نرفته. ببین پیش دوستاشم نبوده.
زدم به دستش:
- چی میگی تو؟ یعنی چی؟
کلافه بود. دستی به موهایش کشید:
- نمی‌دونم نمی‌دونم. ببین هنوز یک هفته نشده که نیما گمشده، حالا بهار غیبش زده. ببین گوشیش هم خاموشه. دوستاش دیدن که از مدرسه اومده سمت کتابخونه؛ ولی دوربینای کتابخونه چیزی ضبط نکرده. ببین امید معاونت کتابخونه می‌خواد ببینمت. مثل این‌که جواب تلفنشونم ندادی!
 
آخرین ویرایش:
دست لرزانش را به آرامی گرفتم:
- باشه علی. بعد مدرسه میریم کتابخونه. تو آروم باش الان.
با خوردن زنگ مدرسه من و علی راهی کتابخانه شدیم. مسیری که با پای پیاده یک ربع طول کشید. به کتابخانه که رسیدیم بچه‌ها را دیدیم که یکی‌یکی از کتابخانه بیرون می‌آمدند؛ چیزهایی زیر لب می‌گفتند یا درگوش هم پچ‌پچ می‌کردند.
یکی از بچه‌ها را کنار کشیدم و پرسیدم:
- سلام پسر! چیشده؟ اینجا چخبره؟
با ترس جواب داد:
- مگه شما خبر الهام عموزاده رو نشنیدین! دیشب از کتابخونه اومده بیرون و بعدش نرفته خونه. همه‌جا پر شده که دزدیدنش. دوستش اونجاست. نگاه! اون مانتو آبیه که داره گریه می‌کنه دخترا دورش جمع شدن. فکر کنم نفر بعدی خودشه آخه با بهار معماریان و الهام عموزاده اکیپ بودن.
من و علی نگاهی پریشان به هم انداختیم. زیر لب گفتم:
- سه نفر پشت هم؟
همراه علی سمت دختر مانتو آبی قدم برداشتم. می‌شناختمش. پدرش با پدرم همکار بود. چندباری با هم رفت و آمد داشتیم.
جلوی سردر کتابخانه نشسته بود. جلو رفتم:
- ببخشید دخترا میشه یکم خلوت کنید و برید کنار.
یکی از دخترا که معلوم بود دنبال حاشیه است، میان حرفم پرید:
- برید کنار بابا صاحبش اومده.

با این حرفش همه دخترها مرا هو کردند.
کمی معذب شدم؛ اما رفتارشان برایم مهم نبود.
 
آخرین ویرایش:
جلوتر رفتم و علی را همراه خودم بردم.
کنارش نشستم و گفتم:
- بنفشه خانم خوبی؟ امیدم. چیشده؟
بنفشه نگاهی به دخترها که دورمان حلقه زده بودند انداخت و با بغض لب باز کرد:
- زنگ بزن بابام بیاد. لطفاً.
تلفنم را از جیب کوله‌ام درآوردم. دوباره پرسیدم:
- چیشده بنفشه؟ الان زنگ میزنم به عمو بهرام؛ ولی قبلش میشه برام تعریف کنی چه اتفاقی افتاده؟
کلافه و گریان جواب داد:
- بخدا منم نمی‌دونم. دیشب قرار بود وقتی رسیدیم خونه تماس تصویری بگیریم. هرچی زنگ زدم جواب نداد. اولش آنلاین بود ولی بعد که به خطش زنگ زدم دیدم خاموشه. فکر کردم از من ناراحت شده. رفتم مدرسه دیدم نیومده. اومدم اینجا و مامان باباش رو دیدم که فهمیدم الهام گمشده. امید فقط زنگ بزن بابام بیاد دنبالم. من با خودم گوشی نیاوردم. لطفاً زنگ بزن.
از جایم بلند شدم تا به پدر بنفشه زنگ بزنم. در دسترس نبود. رنگ بود که به چهره بنفشه نمانده بود.
 
آخرین ویرایش:
از دوست بنفشه که کنارش نشسته بود خواستم تا وسایلش را جمع کند. نگهبان کتابخانه از ساختمان بیرون آمد. از همه بچه‌ها خواست همراه خانواده‌هایشان به خانه بروند و به محض رسیدن به خانه، سلامتی خود را به کارکنان کتابخانه اطلاع بدهند.
به کسی اعتماد نداشتم تا بنفشه را همراه آن‌ها به خانه بفرستم. حتی صمیمی‌ترین دوستش که پدرش دنبالش آمده بود. از روی ناچاری به مادرم زنگ زدم. ده دقیقه نگذشت که مادرم خودش را رساند. ترس و نگرانی در چهره مادرم به خوبی دیده می‌شد. لباس کار به تن داشت. بنفشه سوار ماشین شد. کوله‌پشتی‌ام را به مادرم دادم و گفتم:
- مامان خودت به خاله سمیرا زنگ بزن. بنفشه برات تعریف می‌کنه چی‌شده. نگران نباش. من با علیم. شب میام خونه.
با سر تکان دادن‌های مادرم فهمیدم بیشتر از من جویای ماجراست. احتمالا طی تماس‌های کتابخانه با خانه متوجه قضیه شده بود.
لبخندی زدم و به سمت کتابخانه دویدم. تمام ساختمان و اطراف آن پر از سرباز بود. علی و آقای احمدی همراه آقای مسلمی و سرهنگ محمدی داخل اتاق معاونت نشسته بودند. پرونده‌ها را از اتاق بایگانی طبقه چهار پایین آورده بودند.
دیگر من هم جزئی از ماجرا بودم. هیچ‌وقت فکرش را نمی‌کردم درگیر یک پرونده جنایی بشوم.
سرهنگ محمدی مخالف ورود من به پرونده بود. تا همین‌جا بهار و علی قربانی شده بودند؛ اما ما بهتر از هرکس بچه‌ها را می‌شناختیم و از روابطشان باخبر بودیم. ورود من و علی با اصرار آقای احمدی پذیرفته شد؛ ولی جای یک نفر دیگر خالی بود. بنفشه مظاهری.
***
 
آخرین ویرایش:
ـ‌ گفتم که من مخالفم.
ـ‌ چرا جناب سرهنگ! بچه‌ها می‌تونن کمک بزرگی باشن.
ـ آقای‌ احمدی خطرناکه. چرا نمی‌خواید قبول کنید! ما چند بار شکست خوردیم و بچه‌ها فقط قربانی شدن. اول علی مطهری بعد امید نجفی حالا هم بنفشه مظاهری! غیرممکنه اجازه بدم. حتی اون‌ها هم مضنون پرونده هستن.

من، علی و بنفشه بیرون اتاق معاونت نشسته بودیم. سرهنگ محمدی و آقای احمدی داخل اتاق بودند. با بلند شدن صدای سرهنگ محمدب، بنفشه از جایش بلند شد و به سمت در اتاق رفت. بی‌اجازه وارد اتاق شد. من و علی هم مثل جوجه اردک پشت سرش راه افتادیم. سرهنگ و آقای محمدی تعجب‌زده ما را نگاه می‌کردند.
بنفشه سکوت بینمان را شکست:
- من نمی‌خوام تو این پرونده دخالت کنم. کار من نیست. اصلا می‌ترسم. من فقط اومدم بهتون اطلاعاتی که می‌دونم رو بدم.
علی رو نمی‌دونم؛ ولی امید رو از بچگی می‌شناسم، می‌دونم می‌تونه بهتون کمک کنه. امید همیشه فرشته نجات من بوده. ۱۱ ساله بودیم که تو سفر کاشان گم شدم. اگه امید نبود معلوم نبود زنده برمی‌گشتم پیش خانوادم یا نه!
میخواستم بهتون بگم اگه به لپ‌تاپ الهام دسترسی دارید بهش یه نگاهی بندازید. جدیدا با یه مردی به اسم حمید تو وب آشنا شده بود. از رابطشون خبر ندارم؛ ولی پسره خیلی اصرار داشت الهام رو ببینه. الهام برنامه رو چیده بود، دقیقا همون روزی که گم شد.
 
آخرین ویرایش:
سرهنگ نگاه معناداری به من و علی انداخت. دست علی را گرفتم و از اتاق خارج شدیم. چند دقیقه گذشت و بنفشه از اتاق بیرون آمد. از چهره‌اش مشخص بود گریه کرده است. رو به من گفت:
- امید من هر کاری می‌تونستم در حق رفیقم کردم. امیدوارم شما رو تو پرونده راه بدن چون بهت اطمینان دارم و می‌دونم که می‌تونی یک چیزی پیدا کنی. من دیگه میرم.
با رفتن بنفشه سرهنگ صدایم زد:
- هی پسر! چی به خورد این دختره دادی انقدر بهت اطمینان داره؟ طوری ازت تعریف کرد انگار پنج ساله که کارآگاهی!
از روی خجالت لبخندی زدم و همراه علی وارد اتاق شدم.
پرونده‌ها روی میز پخش بود. سرهنگ یکی از پرونده‌ها را برداشت و به دستم داد:
- بخونش.
تا شروع کردم به خواندن گفت:
- بلند نه! برای خودت. هرچی گیر آوردی تو این دفتر می‌نویسی و پشت اون میزم می‌شینی.
تعجب کرده بودم:
ـ میز مدیر؟
ـ آره میز قبلی مدیر. از الان میز تو. این پسرم کمکت، ببینم چی از پرونده درمیاری. من که چند ساله هرچی این پرونده‌ها رو زیر و رو کردم...
البته خوشحال نشو. اگه کارت خوب باشه ده تا پرونده دیگه اضافه میشه. موفق باشی جَوون. من و آقای احمدی رو روسفید کن. امنیتت هم تامین شده نگران نباش. احتمالا این آقای حمید خیلی گره.ها رو باز کنه. تو سرگرم پرونده‌ها بشو منم میرم دنبال این آقا حمید.
 
آخرین ویرایش:
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 51)
عقب
بالا پایین