مقدمه:
جوانیام به پای افکار منفی نوسان یافتهی اطرافم بر باد رفت. آن روز که دری نایاب بودم؛ در حصار تنگ گفتوگوها اسیر شدم. دیوار اسارتم راه رشد و بالندگیام را بست و من را اسیر دخمهی سکوت و تنهایی کرد. آن گاه که پیکره تنهایی بر وجودم نقش بست و معنای اسارت درون را دریافتم، فهمیدم که ارزش جوانیام را به پای حرفهای ریز و درشت اطرافیان بر باد دادهام؛ آن زمان بود که دیگر احساسات تازه جوانه زدهام با دریافت روح پژمردهام؛ خفتند و من را تا ابد در خواب عمیق غفلت سوق دادند.
بهنام خدا
دسته صندلی که او را در بر گرفته بود؛ در زیر دستان جوان و بیخط و خش او خورد میشد و صدای ترق و تروق چوبی آن تنها چیزی بود که گوشهایش را میآزرد اما بدتر از صدای آزار دهندهی مصنوعات چوبین صدای پچ پچ آن دو زنی بود که کمی آن طرفتر و در مقابل او به بدگویی از او پرداخته و حرف و حدیثشان را در جگر خون شدهاش فرو میکردند.
نگاهش را به پارکتهای شکلاتی رنگ دوخته بود اما انگار نگاه مغزش به سوی آن دو زن دقیق شده که حرفهایشان را در حافظهی بلند مدتش حفظ میکرد؛ در این هفده سالی که از خداوند عمر گرفته بود، این اولین دوره از زندگیاش بود که میبایست به دهان حراف اطرافیانش گوش میسپارد و ل*ب برای گلایه فرو میبست.
صحبتهای آنان کمکم سایهی محوشان را از روی دوش او برداشته و اکنون تنها زمزمه ریزی از آن به گوشش میرسید، که دیگر برای گوشهای او قابل شنیدن نبود چرا که با نشستن مادرش نگاهش را از زیر به سوی او کشاند؛ مادرش نگاه غضبناکش را از دو زن گرفت و تیر اخمآلودش را بر چهرهی زیبای دخترش داد و ل*ب فرو بست، چرا که گله و شکایت بر سر او آن هم در فضای عمومی چندان دلچسب نبود. در فرصتی مناسب میتوانست او را گیر انداخته و طعنههای فرورفته در قلبش را بر سر دخترک بیچاره آوار کند.
انتظار مادر چندان به طول نینجامید، چرا که مهمانی دو ساعت بعد به پایان رسید و آنها به زودی به منزل بازگشتند.
با کوبیده شدن در خانه توسط سیمین، دخترک نگران به سمت برادر بزرگترش رفت و در گوشش زمزمهای کرد برادر با تکان دادن سر، او را در پشت خود محافظ شد و هیچ نگفت.
سیمین که به شدت عصبانی بود، به سمت راحتیها رفته و در حالی که چادرش را به گوشهای پرت میکرد، رو به دخترک گفت:
- این چندمین باره که به خاطر تو دارم حرف میشنوم، همین فردا به پسر کوکب جواب مثبت میدی.
محمد خواهرش را به اتاق فرستاد و به سمت مادرش آمد و رو مبل نشست. رو به مادرش گفت:
-چی شده باز؟
-چی شده؟! نمیدونی یعنی؟ دختر عموی این بدبخت هم عقد کرد رفت پی زندگیاش این چرا باید هنوز ور دل من و بابات باشه؟!
- ای بابا مادر من، دلش نمیخواد ازدواج کنه! زور که نیست! آخه این چه حرفیه میزنی؟!
با بسته شدن در ورودی، حرف در دهان سیمین ماسید. منوچهر که سوییچ را روی کانتر انداخت؛ با دیدن چهرهی اخمآلود زن، نفسی از روی خستگی کشید و رو به او گفت:
- چته باز؟!
- شروع نکن منوچهر که حوصله تو یکی رو ندارم، من از دست مادر و خواهر تو خسته شدم تا منو میبینن میگن چرا مهوا رو نمیفرستی بره؛ انگار دست منه، تو نمیتونی یه چیزی به اینا بگی؟!
- دوباره یه مهمونی خواستیم بریم؛ تو اومدی خونه شروع کردی. بسه دیگه زن، ول کن این چرندیاتو اونها امروز یه چی میگن فردا یادشون میره.
زن از جای برخاست و رو به او زیر ل*ب غرید:
- تا زمانی اینا بچه بودن، سنشون به این چیزا قد نمیداد میگفتن کدوم مدرسه میفرستین؟ چقدر شهریه میدین؟ کدوم کلاس میرن؟ حالا که بزرگ شدن میگن، پسرت کی سربازی میره؟ کی زن میبره؟ اون یکی خواستگار نداره؟ نباید بفرستیش بره؟
رو به شوهرش ادامه داد:
- آخه بگو به شما چه؟ به تو چه ربطی داره؟! ای خدا ریشهاتون رو بخشکونه که دل منو آتیش میزنین.
مرد که دید اگر حرفی بزند، خود را به دعوای اساسی دعوت کرده است سکوت اختیار کرد و برای تعویض لباس، روانهی اتاق شد و زن را با غرولندهای همیشگیاش تنها گذاشت.
مهوا اما متفاوت از حال آنها، در خود فرو رفته و غمگین بر تخت خود چنبره زده و تنها با غم گوشهای از اتاقش را مورد هدف قرار داده و به حال خود میگریست. او از تفکر مادرش به ستوه آمده بود، چرا که خود را هم پای دیگران کرده و روز به روز عرصهی زندگی را بر او تنگ کرده بود. شاید با رفتنش و پاسخ مثبتی به پسر کوکب این سختیها پایان مییافت و میتوانست به راحتی زین پس زندگی کرده و حتی درسش را ادامه دهد.
اشکهایش را پاک کرد و از تخت پایین آمد و به سمت کمد لباسهایش رفت، لباسهای تنش را با لباس راحتی تعویض کرد. در همان حال به این فکر افتاد که کوکب خانم زن با ایمانی است، حتماً پسر او نیز چون خودش بویی از انسانیت برده و او را مورد احترام و تکریم خود قرار میدهد. اگر هم معیارهای او را نداشت، بالاخره به مرور خواهد توانست او را تغییر داده و باب میل خود پرورش دهد. از طرفی، اینگونه از حرف و حدیث فامیل و دوست و آشنا و حتی خانواده خود رهایی مییافت و زندگیاش را زودتر از همسالان خود آغاز کرده. و حتماً به آرامش خواهد رسید.
گرچه این افکار، لحظهای در ذهن او شکل گرفته بودند اما این هم حاصل مدتها رژه رفتن اطرافیان از دوست و آشنا بر روی مغز رشد نیافتهاش بود و عاقبت او را مجاب به پذیرش تنها خواستگارش کردند.
با این فکر، خود را برای خوابی آرام دعوت کرد خوابی که از پس آن خبری مسرت بخش مبنی بر جواب مثبتش، برای سیمین داشت و همین میتوانست آرامش را به او و سپس بقیه اهالی خانه داشته باشد.