خیره نگاهش کردم.
«سیاوش… اینکه نمیخوای اون موجودات ناپدید بشن، نشونهیه مهمیه. خیلیا وقتی آدمهایی که با تصویرهای عجیب حرف میزنن، فقط میخوان تموم بشه! ولی تو دنبال فهمیدنی. این یعنی یه بخشی از خودت اونا رو ساخته، حتی اگه ناخودآگاه بوده باشه.»
مکثی کردم:
«اون قلب آبی وسط شکم خرگوش پلاستیکی… یه جور نماده، یه چیزی از درون خودته که داره تلاش میکنه زنده بمونه. شاید خلاقیتت، شاید بخشی از ترسهات!»
«پس من روانی نیستم؟»
«روانپریشی مساوی دیوونگی نیست. تو اصلاً اینجا نیومدی که لیبل بگیری. اومدی که بفهمی چی داره توی مغزت میگذره و من اینو تحسین میکنم.»
کمی روی صندلی جابهجا شدم و با لحنی دقیقتر ادامه دادم:
«ببین، اون چیزی که تو توصیف میکنی، میتونه مرتبط باشه با اسکیزوافکتیو باشه، یا یه حالت خفیفتر از اختلال سایکوتیک موقت. ولی از حرفهات برمیاد که تو خودآگاه نسبت بهشون داری، مرز رو کامل از دست ندادی. و این خیلی مهمه.»
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
« دربارهی قرص، من نمیخوام چیزی بهت تحمیل کنم. ولی شاید به جای داروهای سنگین، از درمان ترکیبی شروع کنیم. یه داروی خفیفتر برای تنظیم خواب، نه برای خاموشکردن ذهنت.»
سیاوش با تردید گفت:
«یه چیزی باشه که مغز هنرمندم رو نکشه.»
صدای تقهی در باعث شد به ساعت نگاهی بندازم. مدت زمان جلسه تمام شده بود. نسخهی داروی سیاوش را نوشتم.
وقتی سیاوش رفت، به ساعت نگاه کردم. هشت شده بود.
با عجله وسایلم را جمع کردم. ساعت نه پادکست پخش میشد. نسترن از پشت میزش سرک کشید.
«خانم دکتر؟ فردا ساعت نه صبح آقای نظری رو داریم، یادتون نره.»
«ممنون نسترن، یادم میمونه.»
از در بیرون زدم. ذهنم هنوز درگیر سیاوش بود و البته، آن پیشنهاد وسوسهانگیز آرمان که گفت:
«امیدوارم فردا هم بیای، چون نوبت اکلر شکلاتیه.»
«سیاوش… اینکه نمیخوای اون موجودات ناپدید بشن، نشونهیه مهمیه. خیلیا وقتی آدمهایی که با تصویرهای عجیب حرف میزنن، فقط میخوان تموم بشه! ولی تو دنبال فهمیدنی. این یعنی یه بخشی از خودت اونا رو ساخته، حتی اگه ناخودآگاه بوده باشه.»
مکثی کردم:
«اون قلب آبی وسط شکم خرگوش پلاستیکی… یه جور نماده، یه چیزی از درون خودته که داره تلاش میکنه زنده بمونه. شاید خلاقیتت، شاید بخشی از ترسهات!»
«پس من روانی نیستم؟»
«روانپریشی مساوی دیوونگی نیست. تو اصلاً اینجا نیومدی که لیبل بگیری. اومدی که بفهمی چی داره توی مغزت میگذره و من اینو تحسین میکنم.»
کمی روی صندلی جابهجا شدم و با لحنی دقیقتر ادامه دادم:
«ببین، اون چیزی که تو توصیف میکنی، میتونه مرتبط باشه با اسکیزوافکتیو باشه، یا یه حالت خفیفتر از اختلال سایکوتیک موقت. ولی از حرفهات برمیاد که تو خودآگاه نسبت بهشون داری، مرز رو کامل از دست ندادی. و این خیلی مهمه.»
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
« دربارهی قرص، من نمیخوام چیزی بهت تحمیل کنم. ولی شاید به جای داروهای سنگین، از درمان ترکیبی شروع کنیم. یه داروی خفیفتر برای تنظیم خواب، نه برای خاموشکردن ذهنت.»
سیاوش با تردید گفت:
«یه چیزی باشه که مغز هنرمندم رو نکشه.»
صدای تقهی در باعث شد به ساعت نگاهی بندازم. مدت زمان جلسه تمام شده بود. نسخهی داروی سیاوش را نوشتم.
وقتی سیاوش رفت، به ساعت نگاه کردم. هشت شده بود.
با عجله وسایلم را جمع کردم. ساعت نه پادکست پخش میشد. نسترن از پشت میزش سرک کشید.
«خانم دکتر؟ فردا ساعت نه صبح آقای نظری رو داریم، یادتون نره.»
«ممنون نسترن، یادم میمونه.»
از در بیرون زدم. ذهنم هنوز درگیر سیاوش بود و البته، آن پیشنهاد وسوسهانگیز آرمان که گفت:
«امیدوارم فردا هم بیای، چون نوبت اکلر شکلاتیه.»
آخرین ویرایش: