خیره نگاهش کردم.
«سیاوش… اینکه نمی‌خوای اون موجودات ناپدید بشن، نشونه‌یه مهمیه. خیلیا وقتی آدم‌هایی که با ‌تصویرهای عجیب حرف می‌زنن، فقط می‌خوان تموم بشه! ولی تو دنبال فهمیدنی. این یعنی یه بخشی از خودت اونا رو ساخته، حتی اگه ناخودآگاه بوده باشه.»
مکثی کردم:
«اون قلب آبی وسط شکم خرگوش پلاستیکی… یه جور نماده، یه چیزی از درون خودته که داره تلاش می‌کنه زنده بمونه. شاید خلاقیتت، شاید بخشی از ترس‌هات!»
«پس من روانی نیستم؟»
«روان‌پریشی مساوی دیوونگی نیست. تو اصلاً اینجا نیومدی که لیبل بگیری. اومدی که بفهمی چی داره توی مغزت می‌گذره و من اینو تحسین می‌کنم.»
کمی روی صندلی جابه‌جا شدم و با لحنی دقیق‌تر ادامه دادم:
«ببین، اون چیزی که تو توصیف می‌کنی، می‌تونه مرتبط باشه با اسکیزوافکتیو باشه، یا یه حالت خفیف‌تر از اختلال سایکوتیک موقت. ولی از حرف‌هات برمیاد که تو خودآگاه نسبت بهشون داری، مرز رو کامل از دست ندادی. و این خیلی مهمه.»
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
« درباره‌ی قرص، من نمی‌خوام چیزی بهت تحمیل کنم. ولی شاید به جای داروهای سنگین، از درمان ترکیبی شروع کنیم. یه داروی خفیف‌تر برای تنظیم خواب، نه برای خاموش‌کردن ذهنت.»
سیاوش با تردید گفت:
‌«یه چیزی باشه که مغز هنرمندم رو نکشه.»
صدای تقه‌ی در باعث شد به ساعت نگاهی بندازم. مدت زمان جلسه تمام شده بود. نسخه‌ی داروی سیاوش را نوشتم.
وقتی سیاوش رفت، به ساعت نگاه کردم. هشت شده بود.
با عجله وسایلم را جمع کردم. ساعت نه پادکست پخش می‌شد. نسترن از پشت میزش سرک کشید.
«خانم دکتر؟ فردا ساعت نه صبح آقای نظری رو داریم، یادتون نره.»
«ممنون نسترن، یادم می‌مونه.»
از در بیرون زدم. ذهنم هنوز درگیر سیاوش بود و البته، آن پیشنهاد وسوسه‌انگیز آرمان که گفت:
«امیدوارم فردا هم بیای، چون نوبت اکلر شکلاتیه.»
 
آخرین ویرایش:
بعد از برگشتن، در آپارتمان لعنتی را که باز کردم، بوی ماندگی ته دیگ سوخته و چوب خیس خورده تو صورتم پیچید.
در را که بستم، صدای بسته شدنش درون سکوت غم‌زده‌ی خونه پیچید. هوا دم‌کرده بود.
کولر هنوز روی تایمر خاموش مانده بود و پرده‌های سنگین اتاق، نور ماه را گرفته بودند.
مانتوم را روی مبل انداختم، به آشپزخانه رفتم. لیوان قهوه‌ی دیروزی هنوز تو سینک بود، کنار بشقابی که روش ته‌مونده برنج خشک شده چسبیده بود.
بی‌حال ظرف‌ها را شستم و به سمت پنجره رفتم.
به ساعت نگاه کردم، هنوز ده دقیقه تا نه وقت داشتم.
صدای ماشین‌های جمع‌آوری زباله تو کوچه پیچید، ولی به طرز عجیبی امشب زودتر آمده بودند.
صدای واق سگِ همسایه، بلند شد. همیشه هر وقت صدای ماشین زباله را می‌شنید، برای هشدار واق می‌زد.
از توی کشو کمد قدیمی خانه، پاکت سیگارم را درآوردم، آخرین نخ بود.
روشنش کردم و به شعله‌ی فندک زل زدم؛ انگار فقط همان آتش، یک جور حس واقعی داشت.
دود‌ سیگار بالا می‌رفت، تنبل و بی‌هدف، درست مثل من!
در حالی که پوک‌های عمیق به سیگار می‌زدم، نگاهم به گلدان‌های خشک شده خانه افتاد. سانسوریا خم شده بود، انگار که خودش هم از نفس افتاده باشد.
آبپاش را از گوشه‌ی کابینت برداشتم، کمی به برگ‌ها پاشیدم. آب از سرشون سُر خورد و توی زیرگلدونی چکید.
یک لحظه حس کردم انگار گلدانم از ناراحتی گریه می‌کند.
سیگار تموم شد. تهش را توی زیرسیگاری که نسترن برام گرفته بود، له کردم. به جمله‌ی روی زیر سیگاری خیره ماندم.
«به بابات بگم، سیگاری شدی!»
خنده‌ی ریزی کردم و‌ به ساعت نگاه کردم. زمان زودتر‌ از چیزی که فکر می‌کردم، گذشت،
سراغ پادکست رفتم.
یک عکس مینیمال سیاه و سفید داشت، بدون توضیح، فقط نوشته بود:
«برای آن‌که می‌فهمد، بی‌نام»
دکمه پخش را فشردم. چند لحظه فقط سکوت بود. بعد صدای مردی گوشم را نوازش داد، نرم و آرام، اما یک‌ جوری که انگار از درون استخوان‌هایم رد شد:
«شاید همه‌چیز از یه تصویر شروع بشه.
یه چیز کوچیک، یه سایه تو گوشه‌ی چشم، یه خط اشتباه تو یه نقاشی و ذهن، با اون خط، یه دنیا می‌سازه. ما فکر می‌کنیم داریم می‌سازیم، ولی در واقع داریم کشف می‌کنیم. داریم چیزایی رو بیرون می‌کشیم که از قبل بودن!
تو رویاها، تو کابوس‌ها، توی سکوت لحظه‌هایی که هیچ‌کس نیست.»
به لکه‌ی کمرنگ روی دیوار زُل زدم و صدا ادامه داد:
«اگه از خودت بپرسی: “این فکر از کجا اومد؟”
اگه واقعاً صادق باشی، هیچ جوابی نداری. چون همه‌چیز یه جور حافظه‌ست.
شاید اصلاً این ذهن تو نیست که فکر می‌کنه.
شاید تو فقط صدای ضبط‌شده‌ای هستی، روی نواری که سال‌ها پیش پخش شده.»
چند لحظه سکوت… فقط صدای نفسش می‌آمد، آرام، مثل کسی که داشت فکر می‌کرد ادامه بدهد یا نه!؟
«اگه واقعاً چیزی داره توی ذهن تو زندگی می‌کنه که ساختۀ تو نیست، باهاش چیکار می‌کنی؟ بهش میگی بره؟ یا دعوتش می‌کنی بیاد جلوتر، بشینی باهاش حرف بزنی؟»
نفس عمیقی کشید و در نهایت ادامه داد:
«من اسم ندارم. مهم هم نیست، چون صداها همیشه بی‌چهره‌ هستند. فقط گوش کن، گاهی همین کافیه.»
پادکست تمام شد. ولی من همان‌جا نشسته بودم، وسط دود، خاک، صدای قطره‌های ته‌مانده آب توی زیرگلدانی و فکری که نمی‌گذاشت آرام بگیرم:
«من کی دست کشیده بودم از خیال؟»
من کی یاد گرفتم گذشته را گوشه‌ی ذهنم دفن کنم؟
 
آخرین ویرایش:
به خاطر گل‌هایی که آب داده بودم، بوی خفه و نم‌زده‌ی خانه باز توی بینی‌ام موج زد. سمت یخچال رفتم.
درب یخچال را باز کردم؛ چراغ ضعیفی روشن شد و سرمای کمی توی هوا پخش شد. دنبال چیزی می‌گشتم که شام درست کنم.
ولی تخم‌مرغی نبود. فقط چند تا نون کپک‌زده که توی پلاستیک پوسیده شده بودند. نفس عمیقی کشیدم، در یخچال را بستم.
نسترن راست می‌گفت من برای رفع کوچک‌ترین نیازهام به یک نفر نیاز دارم.
سریع به سمت کابینت رفتم، بسته نودل خشک را پیدا کردم؛ یادم افتاد همیشه این‌جور وقت‌ها نودل ساده می‌خوردم، مخصوصاً وقتی که خواهرم هلیا بود، با هم می‌نشستیم و نودل می‌خوردیم.
یاد دست‌های کوچک و خیسش افتادم که نودل را هم می‌زد، اما زیاد بلد نبود از چنگال استفاده کند، با دستش می‌گرفت و بند بند رشته‌ها را می‌شکست. همیشه می‌خندید و می‌گفت:
« ببخشید، چنگال خیلی سخته!»
آشپزخانه‌‌ی کوچک و ساده با وسایلی که سال‌هاست از آن‌ها استفاده می‌کنم، تبدیل شده بود به صحنه‌ای که هر بار خاطره‌ای تازه می‌سازد.
آب را جوش آوردم، نودل را تو قابلمه ریختم.
بخار نودل بالا آمد و ناگهان آشپزخانه بزرگ‌تر شد
. من را برد به روزهایی که ساده ‌ترین چیزها و با هم بودن معنای خاصی داشت.
با خودم فکر کردم:
« شاید هر بار نودل درست می‌کنم، یه جوری اون روزها رو دوباره زنده می‌کنم، حتی اگر هلیا دیگه نیست.»
 
آخرین ویرایش:
صبح هنوز بوی شب قبل را می‌داد. پنجره را باز نکرده بودم، هوا در اتاق چرخیده و راکد مانده بود.
صدای جاروی فراش‌های شهرداری از پایین می‌آمد، همراه با همهمه‌ی عبور چند موتورسوار و فریاد کش‌دار فروشنده‌ی نان سنگک که در کوچه می‌پیچید.
با آن‌که شب قبل تقریباً نخوابیده بودم، تنم سبُک‌تر از همیشه بود. شاید به‌خاطر همان جمله‌ی آخر پادکست… آن‌جا که گفت: گاهی کافی‌ست کسی فقط بپرسد “واقعاً خوبی؟”
و عجیب بود. دلم می‌خواست کسی بپرسد، حتی اگر جوابش را نمی‌دانستم!
ساعت ده صبح بود که خودم را دوباره مقابل کافه‌ی کوچک، دیدم.
هنوز ویترین شیرینی‌ها کامل چیده نشده بود، اما از پشت شیشه‌ی بخارگرفته، چشمم اکلرهای شکلاتی را گرفت. لعنتی‌ها، با لعاب براقی که انگار فریبِ دیدن را بلد بودند.
دستم را روی در چوبی کافه گذاشتم. بوی قهوه، شیر داغ، و چیزی شبیه وانیلِ خیس‌شده در باران، ضربه‌ای ملایم به هوش و حواسم زد.
آرمان، پشت بار بود. مثل همیشه پیراهن طوسی و پیش‌بند چرمی‌اش، دقیق، مرتب، بدون چروک بود، اما چیزی در حالتش فرق داشت.

نگاهش، صدایش، حتی ایستادنش پشت دستگاه اسپرسوساز… انگار در تنِ خودش جا نمیشد!
« اکلر شکلاتی هنوز دارین؟»
سرش را کمی بالا گرفت، نگاهم کرد. بعد، بی‌آن‌که پاسخ بدهد، با دست به یکی از صندلی‌ها اشاره کرد.
نشستم. فضای کافه هنوز خلوت بود. نور آفتاب از پرده‌های کرم‌رنگ، تکه‌تکه روی میزها افتاده بود. زن میانسالی در گوشه‌ای، مشغول تایپ چیزی در لپ‌تاپش بود.
دو دختر جوان هم داشتند با صدای آرام درباره‌ی یک قرارِ شکست‌خورده حرف می‌زدند. یکی از آن‌ها می‌گفت:
«اصلاً نمی‌دونم چرا یهو غیبش زد…»
آن یکی سعی در دلداری‌اش داشت:
«پسرها همینن…»
چند ثانیه نگذشته بود که، آرمان با یک بشقاب سفید و دو اکلر براق، بدون حرف، روبه‌رویم ایستاد.

نگاهش روی صورتم مکث کرد و همان‌جا، همان لحظه، چیزی را دیدم که شباهتی به آرمان نداشت.
«صبح بخیر آرمان.»
صدایش آرام بود، ولی با لرز خفیفی که انگار از ته چاهی بیرون می‌آمد.
«امروز… من هومنم.»
چشمانم ناخودآگاه باریک شد. قاشق از دستم سُر خورد و صدای خفیف برخور‌دش با بشقاب، زنگ خطر را در ذهنم کوبید.
«چی گفتی؟»
سکوت کرد و فقط نگاهم کرد. آن‌قدر ممتد که انگار داشت چیزی را می‌سنجید.
« تو… گفتی هومن؟»
نیشخند زد. نیشخندی که در آن هیچ چیز از آرمانِ دیروز نبود.
« بعضی روزا، آرمان اینجا نیست. فقط نگاه می‌کنه و فقط صداها رو می‌شنوه، آخه یکم خسته‌است»
نیش‌خندی زد:
«امروز نوبت منه ببینم اینجا چی می‌گذره»
و بعد، بی‌آن‌که فرصت سوالی باقی بماند، برگشت و سمت دستگاه قهوه فرانسه رفت. دستکش‌اش را بالا کشید و دوباره مشغول کار شد.
من ماندم با اکلر نیم‌خورده، و احساسی شبیه لرزش نامرئی، نه از ترس!
از چیزی نزدیک‌تر، شاید، از خودم!
 
آخرین ویرایش:
همانطور که چنگال را با انگشت اشاره می‌چرخاندم، نگاه از آرمان پشت میز برنداشتم.
اسمش «آرمان» بود؛ یا شاید هم دیگر نه!
الان دیگر مطمئن نبودم او چند نفر است؟
این دومین‌بار بود که به کافه‌ی کوچک ته خیابان ولی‌عصر می‌آمدم و تا حالا دو شخصیت از او کشف کرده بودم.!
امروز آرمان آرام‌تر نشسته بود، اما چیزی در نگاهش، مثل ته‌نشین شدن براده‌ی آهن در لیوان آب بود.
مکثی کرد و به سمت دست‌شویی رفت.
لحظه‌ای بعد، وقتی برگشت، دختری از در وارد شد و سراغش رفت.
« سلام هومن…»
آرمان با حالتی کوتاه گفت:
« اشتباه گرفتید!»
و بی‌آن‌که نگاهش کند، مشغول عصاره گیری از قهوه شد.
دختر تازه‌وارد معذرت خواست، اما من دیدم. دیدم که ل*ب‌های آرمان یا هومن برای چند ثانیه‌ می‌لرزیدند، مثل کسی که چیزی درون خودش را سرکوب می‌کند.
پایم را از روی دیگری برداشتم. رسیدن وقت مطب را بهانه کردم و بلند شدم.
هوای بیرون سنگین‌تر از معمول بود؛ آن‌طور که تیرماه در تهران بلاتکلیف و متشنج می‌شود.
درِ مطب را که باز کردم، بوی آشنای خوشبوکننده‌ی انبه و گل‌های زنبق در مشامم پیچید.
نسترن، مثل همیشه با لبخندی نصفه‌نیمه سر بلند کرد:
«سلام خانم دکتر. آقای نظری اومدن، البته زودتر از وقتش!»
جلیقه‌ی روی شومیز را در آوردم و به چوب‌لباسی پشت در آویختم.
« بفرستشون داخل.»
آقای نظری مردی حدوداً پنجاه ساله بود. چهره‌ای خسته، با چشم‌هایی که هیچ‌گاه به صورت کامل باز نبود. وقتی وارد شد، انگار نگران بود که دستگیره در هم آلوده باشد.
بازش نکرد، با آرنج هُلش داد و سریع دستکشش را عوض کرد.
روی مبل نشست. صورتش از عرق پیشانی برق می‌زد.
«سلام دکتر. ببخشید که زود اومدم، فقط…»
ل*ب‌هایش لرزید. دست‌هایش را فشرد.
«فکر کردم اگه یه کم اینجا بمونم، کمتر دست می‌شورم. از خونه تا اینجا سه بار ایستادم تو پمپ‌بنزین که فقط دست‌هام بشورم. آخرین بار وقتی رسیدم دم در همین ساختمون، حس کردم کل بدنم ویروسی شده.»
با صدایی آهسته پرسیدم:
« امروز صبح چند بار دست‌هاتون شستید؟»
کمی فکر کرد. با انگشت شمرد.
«نه بار… شاید ده بار. البته اون وسط یه بارم فقط آب خالی زدم. اون حساب نیست دیگه، نه؟»
پلک زدم و مکثی کردم تا فشار صدا در گلویم را کنترل کنم.
«خب آقای نظری، به نظرم امروز وقتشه درباره‌ی بخش “کنترل” حرف بزنیم. اینکه شما قراره رئیس ذهن‌تون باشید، نه برعکس…»
نگاهش سمت دستمال‌های کاغذی کنار میز من رفت. دوباره داشت توی ذهنش لیست می‌کرد. انگار حضور من، فقط فرصتی، برای مرور دستورالعمل‌های شست‌وشو بود.
با خودم فکر کردم:
«بعضی ذهن‌ها، مثل ساختمون‌های خیلی بزرگن… ولی مدام خودشون رو از تو منفجر می‌کنند.»
 
آخرین ویرایش:
چند لحظه سکوت کرد. انگار در ذهنش دنبال واژه‌ها می‌گشت، یا شاید در حال مذاکره با خودش بود که کدام بخش از ذهنش را به زبان بیاورد و کدام را سانسور کند.
بالاخره صدایش درآمد، آهسته و با حالتی که انگار دارد از صحنه‌ی یک جنایت اعتراف می‌گیرد:
« دکتر… من فقط از میکروب نمی‌ترسم. از خودم می‌ترسم. از بدنم، از پوستم، گاهی فکر می‌کنم دست‌هام پر از موجودات ریزیه که دارن می‌خزند. مثل این که هزار تا سوسک شفاف، فقط مال من باشن، مخصوص من!
شاید مسخره به نظر بیاد، ولی وقتی می‌شورمشون، یه حس رهایی پیدا می‌کنم. برای چند ثانیه، فقط چند ثانیه، همه چیز ساکت میشه.»
چشم‌هایم را بستم و اجازه دادم حرف بزند. لازم نبود چیزی بگویم. گاهی فقط باید صبر کرد تا ذهن بیمار خودش را از درزهای زخمی‌اش بیرون بریزد.
« یه بار یادم نمیره وسط مهمونی بودم، تولد دخترم بود. یه پسر بچه اومد طرفم و گفت: «عمو دست بده!» دستم تو دستش بود، شاید فقط دو ثانیه. ولی اون شب پنج بار دوش گرفتم. همسرم گفت دیوونه شدی…»
خنده‌ی عصبی کرد:
« نمی‌دونی اون حس چیه، خانم دکتر. این که یه چیز نامرئی رو انقدر واقعی حس کنی، که انگار با گوشت و پوستت داره حرف می‌زنه…»
نگاهش را از دستمال‌هایی که میان انگشت‌هایش مچاله کرده بود، بالا آورد.
چشم‌هایش خسته بودند. نه از شستن‌های بی‌پایان، از جنگیدن با دشمنی که شکل نداشت.
« وقتی ذهن شما از چیزی می‌ترسه، مهم نیست اون چیز واقعیه یا نه… واکنش بدن، واقعی‌ـه.
ذهن شما اشتباه یاد گرفته… حالا باید دوباره تجربه‌اش بکنه.
ما قدم به قدم جلو میریم، عجله نمی‌کنیم، ولی باید بپذیرید که این «آرامش بعد از شست‌وشو» یه آرامش دروغیه. مثل مسکن برای یه زخم باز.»
نظری سری تکان داد. دوباره نگاهی به دست‌هایش انداخت:
« ولی من فقط می‌خوام احساس نکنم آلوده‌م…»
صدایش شکست:
« نمی‌خوام از خودم بترسم.»
لحظه‌ای بعد، سکوت میان ما نشست. من یادداشت‌برداری کردم، تمرین‌هایی دادم، و به او اطمینان دادم که می‌شود این ترس را رام کرد. نه با فشار، با آگاهی. با آشتی دادن ذهن و بدن خویش.
اما تمام آن لحظات، ذهنم پیش مردی بود که در کافه نامش را انکار کرده بود.
هومن؟ یا آرمان؟ یا هیچ‌کدام؟
ذهن من هم داشت درگیر همان بازی میشد.
وسواس. اما نه نسبت به میکروب، نسبت به آدم‌ها!
 
آخرین ویرایش:
وقتی در پشت سر آقای نظری بسته شد، لحظه‌ای چشم‌هایم را بستم و اجازه دادم صدای سکوت مطب در گوشم بپیچد.
ذهنم میان تصویر دست‌هایی که بی‌وقفه شسته می‌شدند و آن صدای دورگه‌ی «هومن» که هنوز در ذهنم تکرار میشد، سرگردان مانده بود.
در همین افکار بودم که نسترن با ضربه‌ای آرام به در، وارد شد. چهره‌اش کمی مردد بود.
«خانم دکتر؟ ببخشید، مادرتون تماس گرفتن. گفتن برای ناهار منتظرتون هستند.»
ل*ب‌هایم بی‌اراده فشرده شدند. دستم روی لبه‌ی میز مکث کرد. خودکار بین انگشت‌هایم نیمه‌حرکت ماند.
برای چند ثانیه هیچ جوابی ندادم.
نگاه از نسترن گرفتم و اول چشم به تقویم روی میز دوختم که هنوز در ماه قبل به سر می‌برد، ماه را به روز کردم و نگاهم روی دهم شهریور ثابت ماند.
«گفتن امروز روز خاصیه… »
نفسم کمی گیر کرد. نه کامل، فقط همان‌قدر که مجبور بشوم شانه‌هایم را صاف کنم.
گلوی خشک‌شده‌ام را با یک قورت کوچک خالی کردم.
برای لحظه‌ای کوتاه، تصویر آرمان یا هومن محو شد.
جایش را چیزی قدیمی‌تر گرفت… یک صدای دور، یک میز ناهارخوری، و جای خالی‌ای که هیچ‌وقت پر نمی‌شد.
نگاهم رو به دفترچه یادداشتم دوختم. اسم بیمار بعدی هنوز خط نخورده بود.
با صدایی آهسته گفتم:
«لطفاً مریض بعدی رو کنسل کن. فقط بگو یک مسئله‌ی خانوادگی پیش اومده. اگر خواستن، براش وقت جدید بذاریم هفته بعد.»
نسترن سری تکان داد و در سکوت از اتاق خارج شد. وقتی در بسته شد، نفس را کامل بیرون دادم؛ انگار تا آن لحظه نگهش داشته بود.
من ماندم و آن سکوت آشنا، سکوتی که هر سال حوالی همین روز، زندگی من را تسخیر می‌کرد.
سالگرد ناپدید شدن «او»…
لباسم را از پشتی صندلی برداشتم، شالم را مرتب روی شانه‌ام انداختم و از پشت پنجره نگاهی به آسمان خاکستری ظهر انداختم.
مثل همیشه، انگار آسمان هم هر سال در چنین روزی، عزادار میشد.
و برای اولین بار آن روز، نه آرمان توی ذهنم بود، نه بیمارها، ولی باید به خانه می‌رفتم.
با اینکه می‌دانستم در سالگرد نبودنش،
سایه‌ی غیبتش را سنگین‌تر از همیشه حس می‌کردیم.
 
آخرین ویرایش:
هوا گرفته بود. ابری بی‌باران، مثل گلوگاهی که بغض در آن گیر کرده باشد. هنوز به در خانه نرسیده، بوی آشنای گل‌های رز مادرم از پنجره‌های نیمه‌باز به استقبالم آمد.
کلید را به‌آرامی در قفل چرخاندم و وارد شدم.
همه‌چیز همان‌طور بود که همیشه بود و همان‌قدر که هر بار، فرق داشت.
سکوتی غلیظ در فضای خانه نشسته بود. تنها صدایی که شنیده میشد، تق‌تق آرام عقربه‌های ساعت دیواری بود؛ همان ساعت قدیمی که قاب طلایی‌اش کمی زنگ زده و زیرش عکس دسته‌جمعی ما چهار نفر، قاب شده بود.
به چهره‌ی خندان خود و هلیا خیره شدم. آهی کشیدم و وارد هال شدم.
مادرم روی مبل نزدیک پنجره نشسته بود. پیراهن کرمی‌رنگی پوشیده بود، دست‌های استخوانی‌اش روی زانوهایش قفل شده بود و نگاهش به جایی نامعلوم در فاصله‌ای دور، دوخته شده بود.
ل*ب‌هایش جمع شده و پلک‌هایش کمی متورم بود؛ طوری که نمیشد تشخیص داد آخرین بار کی گریه کرده بود.
مادرم در سکوت پیر شده بود. حتی صدای پیرشدنش هم شنیده نمیشد.
پدرم پشت میز غذاخوری نشسته بود. پیراهن خاکستری‌رنگی به تن داشت که دکمه بالایش باز بود. لیوان چای سردشده‌ای جلویش بود که حتی ل*ب نزده بود.

دستش روی میز، بی‌حرکت و چشمانش به قاب کوچکی روی دیوار دوخته شده بود؛ قاب عکس کوچکی که خواهرم با پیراهن آبی‌رنگ در آن می‌خندید و موهایش را با روبان سفید بسته بود. همان عکس قدیمی، آخرین تصویر از هلیا!
نزدیک‌تر رفتم. مادرم فقط نگاهی کوتاه انداخت و دوباره سرش را پایین انداخت.
«اومدی مادر.»
صدایش مثل خش‌خش برگ‌های پاییزی بود. بی‌صدا اما خراش‌دهنده و تا عمق وجودم را سوزاند.
نگاهم روی قفسه‌ی کناری چرخید. گلدان‌های کوچک سفالی، چند قاب دیگر و در میانشان دفتر نقاشی نیمه‌بازی که لبه‌هایش فرسوده شده بود.
دفتر هلیا بود. هنوز روی یکی از صفحه‌هایش، یک گربه‌ی خندان با خورشید بنفش بالای سرش نقش بسته بود.
نفسم را آهسته بیرون دادم.
تمام سال‌ها گذشته بودند، اما این خانه، این قاب‌ها، این نگاه‌ها هنوز همان لحظه‌ی رفتن او را نگه داشته بود.
ما در سکوت هنوز منتظر او بودیم.
به آشپزخانه رفتم. اجاق خاموش بود ولی بوی زرشک پلو با مرغ در فضا پیچیده بود. قابلمه‌ی کوچکی روی گاز بود که از درونش بخار ملایمی از زرشک‌های زعفرانی بلند میشد.
سرم را به چارچوب در تکیه دادم.
امروز، خانه‌‌ی پدریم را بیشتر از هر زمانی شبیه موزه‌ بود. موزه‌ی خاطره‌های به‌جای‌مانده از کسی که دیگر نبود و همه‌ی ما هنوز به روش خود با او زندگی می‌کردیم.
 
آخرین ویرایش:
آرام از کنار مادرم گذشتم. او حتی نگاهم نکرد. نگاهش روی نقطه‌ای ثابت مانده بود، انگار هنوز منتظر بود تا صدای باز شدن در بیاید و دختری شش‌ساله با موهای بافته‌شده و پیراهن گل‌گلی لیمویی، از پله‌ها پایین بدود و با ذوق در مورد زرشک پلویش نظر بدهد و منتظر دسر بعد از ناهار باشد.
درِ اتاق هلیا را باز کردم. بوی خفیف کاغذ کهنه، رنگ چوب و آن رایحه‌ی شیرین قدیمی که فقط از اسباب‌بازی‌های کودکانه‌ی فراموش‌شده بلند میشد، در صورتم پاشید.
همه‌چیز مثل همان روز مانده بود.
سرویس خواب لیمویی با برچسب‌های رنگ‌ورورفته‌ی پرنسس‌ها، تخت کوچکی با پتو کارتونی باب اسفنجی، قفسه‌ای پر از کتاب قصه، و گوشه‌ای که باربی‌‌هایش کنار هم نشسته بودند؛ منتظر بازی‌ بودند که هیچ‌وقت از سر گرفته نشد.
پرده‌ی حریر سفید، از پنجره‌ی نیمه‌باز کمی تکان می‌خورد.
من را یاد همان روز انداخت، روز گرمی که یواشکی، بی‌اجازه، با یک اسکناس تا شده در دست کوچکش، رفت تا بستنی بخرد و هیچ‌وقت برنگشت.
از او نه صدایی، نه نشانی و حتی نه خداحافظی سهم ما شد.
روی لبه‌ی تخت نشستم. انگشت روی پتوی هلیا کشیدم. مادرم حتی یک بار هم از این اتاق دل نکند.
می‌گفت:
«وقتی برگشت، باید همه‌چیز همون‌طوری باشه که خودش یادشه…!»
دستم را روی دست خرسیِ قهوه‌ای گذاشتم. پشم‌هایش ریخته بود اما چشم‌های پلاستیکی‌اش هنوز برق می‌زد.
آینه‌ی کوچک قدی بالای میز آرایش کوچک هلیا که گوشه‌ی اتاق بود. بلند شدم و روبرویش ایستادم. به رژ ل*ب‌های قدیمی و کهنه‌ی مادرم که هلیا عاشق آن‌ها بود، خیره شدم.
یکی از رژ ل*ب ته کشوی میز افتاده بود؛ درش نیمه‌باز و بافتش ترک‌ خورده و چرمی‌شده بود. بوی تند و کهنه‌ای ازش بلند میشد.
چیزی میان بوی موم مانده و عطری کهن، شبیه گل پژمرده‌ای که در تاریکی جا مانده باشد. رنگش دیگر آن سرخی وسوسه‌برانگیز نبود؛ حالا بیشتر شبیه لکه‌ای کدر بود که از ل*ب‌های کسی پس زده شده بود.
به چهره‌ام خیره شدم.
چشمانی که انگار سال‌ها خواب ندیده بودند، ل*ب‌هایی که کمتر از همیشه لبخند زده بودند.
زمزمه‌وار گفتم:
«ما بیمار شدیم.»
مادر و پدرم نتوانستند مثل بیمار‌هایی که هر روز تو مطب من رفت‌و‌آمد دارند، گذشته را رها کنند.
هر دو پر از درد هستند، از همان دردهایی بود که سال‌ها ته‌نشین می‌‌شوند، جوری که دیگر فقط در نگاهشون زندگی می‌کنند، نه در اشک‌هایشان!
پشتم را به آینه کردم. از اتاق بیرون آمدم و در را بستم.
 
آخرین ویرایش:
مادرم ناهار را روی میز چیده بود. زرشک‌ها زینت قشنگی به برنج‌های زعفرانی مادر داده بود. کمی ماست و خیار برای خودم و پدرم در کاسه ریختم.
مادرم هیچ‌وقت ماست یا ترشی کنار غذا نمی‌خورد؛ انگار همیشه عجله داشت غذا خوردن تمام شود، یا شاید هم طعم‌ها برایش مهم نبودند.
در تمام طول غذا خوردن، نه مادرم چیزی گفت و نه پدرم!
فقط صدای قاشق‌ها بود و تیک‌تاک ساعتی که مدام عقب می‌مانْد اما کسی باتریش را عوض نمی‌کرد.
پدرم چند قاشق بیشتر نخورد. نگاهی به مادرم انداخت. نگاهش همان‌جا، لابه‌لای دانه‌‌های برنج، گم شده بود.
آهسته گفت:
«چند وقته خواب درست‌وحسابی نداره…»
چنگالش را کنار بشقاب گذاشت:
« هر شب با صدای چیزی بیدار میشه… فکر می‌کنه صدای دره… که هلیا برگشته.»
جواب ندادم و فقط لقمه را توی دهانم نگه‌ داشتم تا مزه‌اش بپرد.
پدرم ادامه داد:
« تو که دکتری… یه قرص خواب براش تجویز کن. نه قوی، فقط یه چیزی که چند ساعت بخوابه… حتی شده فقط امشب.»
نگاهم به مادرم افتاد. هنوز ساکت، همان‌طور خشک و بی‌حرکت، مثل یک عروسک موفرفری قدیمی نشسته بود.
«بابا، دکترها برای بیمارهاشون نسخه می‌نویسن… نه برای خانواده‌اشون…»
صدایم آهسته بود، اما واضح، خودم هم نفهمیدم چرا آن‌قدر محکم گفتم.
شاید چون مطمئن بودم که مادر من، هیچ خوابی را باور نمی‌کند مگر وقتی هلیا، با همان پیراهن گل‌گلی‌اش، در خوابش راه برود.
قاشق را گذاشتم و لیوانم را بلند کردم. آب طعم‌دار شده بود. شاید با نمک؟ شاید با اشک‌های مادرم؟ نمی‌دانم!
فقط بلند شدم.
«من میرم، براش یه وقت از دکترش می‌گیرم.»
هیچ‌کس نپرسید کجا، کسی دیگر به رفت‌وآمد من اهمیت نمی‌داد. گم‌شدن‌ها همیشه از یک در شروع می‌شوند.
و هیچ‌کس نمی‌دانست کدام در، برگشتن ندارد.
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین