کافه کتاب کتاب‌هایی که میخوانیم!

در درونم صداهایی هست، نجواهایی، که گاهی از فرط بلندی‌شان فکر می‌کنم دیوانه شده‌ام.

جنایت و مکافات - داستایفسکی
 
ترس از فقر سال‌های پیری، ترس ترس ترس او هیچ‌وقت نمی‌توانست از ترس بگریزد ترس مثل تار عنکبوتی آهنی او را در خود گیر انداخته بود. فقط در قصر آبی‌اش می‌توانست آرامش موقتی بیابد.

قصر آبی / لوسی ماد مونتگمری
 
و من همیشه همین‌طور خواهم بود می‌دانم. نمی‌توانم جلوی ترسم را بگیرم اصلاً نمی‌دانم زندگی کردن بدون ترس چگونه است.

قصر آبی / لوسی ماد مونتگمری
 
گاهی وقت‌ها آدم شب بد می‌خوابد، وقتی‌که بیست و نه سالش است و می‌داند روز بعد قرار است بیدار شود و هم‌چنان مجرد باشد!
در جامعه‌ای که شکست خورده‌ها فقط دخترهای مجردی‌اند که در یافتنِ شوهر ناکام مانده‌اند...!

قصر آبی - مونتگمری
 
برای همه آنچه از دست داده بودم و همه آنچه هرگز بدست نمی‌آوردم گریه کردم.

قلب جنگجوی خورشید - سو لین تن
 
آیا می‌توانست توضیح بدهد که چرا بعضی وقت‌ها ذهن و فکرش این‌طور زیر سایه ابرهای سیاه نگرانی و تشویش قرار می‌گیرد؟ می‌توانست بگوید با آن‌که خانواده پر جمعیتی دارد چرا خودش را تنها و بی‌کس حس می‌کند؟ اللا کنجکاو شد یعنی در اطراف خودش هم هاله هست؟ اگر هست چه رنگ‌هایی دارد؟ رنگ‌هایش درخشانند یا مات و کدر؟ اما مگر این اواخر در زندگی‌اش چه چیز درخشانی بوده؟ اصلاً چیز درخشانی بوده؟

ملت عشق / الیف شافاک
 
آدم‌ها همیشه هنگام هم‌جوابی و دعوا با تو، ایراد‌هایی از تو را به رُخت می‌کشند، که اغلب‌شان را خودت، به دلیل صمیمت به آن‌ها گفتی! پس دهانت را ببند.

علفان - پویان گیلانی
 
خنده‌ی کم‌رمقی روی لب‌هاش دوید.
گفت: "نمی‌دونم چرا کارِ ما فقیر بیچاره‌ها همه‌ش به خدا می‌افته!"


جیرجیرک - احمد غلامی
 
طولی نکشید که متوجه شدم در تاریکی‌ تنها هستم. برای همین است که شوقِ بازی را کنار گذاشتم و برای همیشه خودم را سپردم به بی‌ شکلی‌، به بی‌ حرفی‌، به حیرت بدون کنجکاوی، به تاریکی‌، به سکندری خوردن‌های طولانی با دست‌های گشوده، و پنهان شدن.

مالون می‌میرد / ساموئل بکت
 
من‌ نمردم، ولی زنده هم نماندم.

ناطور دشت - جی‌دی سلینجر
 
عقب
بالا پایین