• یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
    کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است

تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد
هر دلی از حلقه‌ای در ذکر یارب یارب است
 
تو را با غیر می‌بینم، صدایم در نمی‌آید
دلم می‌سوزد و کاری ز دستم بر نمی‌آید
 
تا ز باغ خاطرت گل‌های شادی بشکفد
هر چه در دل تخم کین داری، به زیر خاک کن
 
مرنج گرچه جفایت رسد که در ره عشق
ضرورت است جفا دیدن و نرنجیدن
 
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
بی وفا این زودتر می خواستی، حالا چرا؟
 
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند
در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا؟
 
آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس
آن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 74)
عقب
بالا پایین