• یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
    کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است

تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد
هر دلی از حلقه‌ای در ذکر یارب یارب است
 
تو را با غیر می‌بینم، صدایم در نمی‌آید
دلم می‌سوزد و کاری ز دستم بر نمی‌آید
 
تا ز باغ خاطرت گل‌های شادی بشکفد
هر چه در دل تخم کین داری، به زیر خاک کن
 
در حساب بین عشق و عقل یا در شعر حتی
زیر اسمت با خیال تخت ، منها می گذارم
 
مرنج گرچه جفایت رسد که در ره عشق
ضرورت است جفا دیدن و نرنجیدن
 
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند
در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا؟
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 74)
عقب
بالا پایین