شمع این مسئله را بر همه کس روشن کرد
که توان تا به سحر گریه ی بی شیون کرد
 
دکترم حال مرا دید و چنین نسخه نوشت؛
اندکی شانه، کمی بوسه، شبی هم آغوش
 
شرمی‌ست در نگاه من، اما هراس نه
کم صحبتم میان شما، کم حواس نه
 
هر که را دور کنی دورو برت می آید
از محبت چه بلاها به سرت می آید
 
درمان غم عشق نه صبر و نه ریاست
در عشق حقیقی نه وفا و نه جفاست
 
تا سِحر چشم یار چه بازی کند که باز
بنیاد بر کرشمه ی جادو نهاده ایم
 
با دهان نیم باز انگار می‌خواندی هنوز
خیره در آفاق خونین، چشم باز روشنت
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: !!AMIN!!
تب کردن تو مردن من هر دو بهانه ست
عشق است که بین من و تو در تب و تاب است
 
تا این‌که زمستان زد و این پنجره را بست
من ماندم و این گوشۀ تاریک جهانم
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: !!AMIN!!
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 74)
عقب
بالا پایین