شکستِ شیشۀ دل را مگو صدایی نیست!
که این صدا به قیامت بلند خواهد شد...
در عالم بی‌وفا ،کسی خرم نیست

شادی و نشاط، در بنی‌آدم نیست

آن کس که درین زمانه او را غم نیست

یا آدم نیست، یا از این عالَم نیست
 
تا کی ای جان اثر وصل تو نتوان دیدن
که ندارد دل من طاقت هجران دیدن
 
دریغ! پای که بر خاک می‌نهد معشوق
چرا نه بر سر و بر چشم ما گذر دارد
 
تو در عالم نمی‌گنجی ز خوبی
مرا هرگز کجا گنجی در آغوش

نشستم تا برون آیی خرامان
تو بیرون آمدی من رفتم از هوش
 
شِکوه از ناسازگاری های مردم چون کنیم
ما که با ناسازیِ چرخِ بَداختر ساختیم
 
ملامت‌ها که بر من رفت و سختی‌ها که پیش آمد
گر از هر نوبتی فصلی بگویم داستان آید
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 74)
عقب
بالا پایین