تو را با غیر می‌بینم، صدایم در نمی‌آید
دلم می‌سوزد و کاری ز دستم بر نمی‌آید
 
دلخوش نشسته‌ام که شاید گذر کنی
لعنت به شایدی که محیا نمی‌شود
 
دلخوش نشسته‌ام که شاید گذر کنی
لعنت به شایدی که محیا نمی‌شود

درد عشق تو که جان می‌سوزدم
گر همه زهر است از جان خوش‌تر است
عطار
 
تو فال خود به نام دیگری زدی
برو، برو، بسوی او، مرا چه غم.

مبند دل به حیاتی که جاودانی نیست
که زندگانی ده روزه، زندگانی نیست
صائب تبریزی
 
تو را با غیر می‌بینم صدایم در نمی‌آید
دلم می‌سوزد و کاری ز دستم بر نمی‌آید.

دلم از شوق تو شب تا به سحر نعره زنان
تو چنان خفته که واقف نه‌ای از فریادش
اوحدی
 
شور عشقی کو، که رسوای جهان سازد مرا؟
بی نیاز از نام و فارغ از نشان سازد مرا.

ای بحر حقایق که زمین موج و کف توست
پنهانی و در فعل چه پیدا و پدیدی
مولوی
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 74)
عقب
بالا پایین