نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سِکندری داند

دانی که چها چها چها می‌خواهم
وصل تو من بی‌سر و پا می‌خواهم
ابوسعید ابوالخیر
 
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مس*ت گفت ای دوست این پیراهن است، افسار نیست.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Anitak
تا سر زلف تو در دست نسيم افتادست
دل سودازده از غصه دو نيم افتادست

چشم جادوی تو خود عين سواد سحر است
ليکن اين هست که اين نسخه سقيم افتادست
 
تا به دام تو در اُفتم، همه‌جا گشتم و گشتم
به تو گفتم حذر از عشق ندانم،
سفر از پیش تو هرگز نتوانم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Anitak
ما را ز خيال تو چه پروای نوشیدنی است
خم گو سر خود گير که خمخانه خراب است

گر خمر بهشت است بريزيد که بی دوست
هر شربت عذبم که دهی عين عذاب است
 
توبه کردم که دگر می نخورم در همه عمر
به جز از امشب و فردا شب و شب‌های دگر
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Anitak
روشن از پرتو رويت نظری نيست که نيست
منت خاک درت بر بصری نيست که نيست

ناظر روی تو صاحب نظرانند آری
سر گيسوی تو در هيچ سری نيست که نيست
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 75)
عقب
بالا پایین