روی تو کس ندید و هزارت رقیب هستهر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت
کندم قصد دل ریش به آزار دگر
در غنچه ای هنوز و هزارت رقیب هست
آخرین ویرایش:
روی تو کس ندید و هزارت رقیب هستهر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت
کندم قصد دل ریش به آزار دگر
تو کافر دل نمیبندی نقاب زلف و میترسمروی تو کس ندید و هزارت رقیب هست
در غنچه ای هنوز و هزارت رقیب هست
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنندتو کافر دل نمیبندی نقاب زلف و میترسم
که محرابم بگرداند خم آن دلسِتان ابرو
آن تُرک پری چهره که دوش از بَرِ ما رفتاگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و معنا را
تا به کی با ضربه های درد باید رام شد؟تا کجای قصه را باید ز دلتنگی نوشت؟
تا به که بازیچه بودن توی دست سرنوشت؟
موی سپید را فلکم آسان نداددیگر گذشته از سر و سامان من مپرس
من بیتو دست از این سر و سامان کشیدهام