تو را با غیر میبینم، صدایم در نمیآید
دلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمیآید
دلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمیآید
ای که جانها خاک پایت صورت اندیش آمدیمن از کجا غم و شادی این جهان ز کجا
من از کجا غم باران و ناودان ز کجا
ما و می و زاهدان و تقوایک جهان حرف بودم و حالا
عقده ای مانده در گلو هستم
تو گریه میکنی و خنده میکند گلزاردر قلب بی حرارت تو جای عشق نیست
چکش زدن به آهن سرد احمقانه است