با سلام
درخواست رنک نویسنده نو قلم رو دارم.
لوسیان آمبریا
جادهی سلطنتی با سنگفرشهای ترکخورده و پیچهای آرامش تا افق امتداد یافته بود. با این حال، چرخهای گاریِ ساییدهشده، حین حرکت جیرجیر صدا میدادند.
آفتابِ سوزان، گویا به قصد کشتن آنها میتابید. از بوی تند عرقی که سر میداد، کلافه شده بود. قطراتِ عرق، پوستِ گندمگونش را پوشانده و باعث میشد در زیر نورِ آفتاب برق بزند.
چرخِ گاری روی سنگی رفت و باعث شد گاری با خیمهاش تکانِ شدیدی بخورد.
ناگهان نالهای ظریف و دخترانه از داخلِ گاری به هوا برخاست:
«آخ، سرم... اینجوری گاری روندنِ تو ما رو به کشتن میده برادر، اون هم قبل از اینکه ما به آلوانیور برسیم.»
پردهها را کنار زد و سرش را...