نوشته‌ها
نوشته‌ها
7,626
پسندها
پسندها
42,643
امتیازها
امتیازها
903
سکه
12,618

نام اثر: هرشب، بی‌نام
نویسنده: حدیث پورحسن
ژانر: روان‌شناختی | معمایی | عاشقانه
خلاصه:
بعضی صداها از خاطره نمی‌گذرند.
بعضی آدم‌ها، هرگز واقعاً گم نمی‌شوند…
هر شب ساعت نه، صدایی در تاریکی پخش می‌شود؛ صدایی که انگار فقط برای او ساخته شده است.
اما آنچه مثل یک درمان ساده آغاز می‌شود، به کابوسی پیچیده در ذهنی چندپاره تبدیل می‌شود؛ جایی که صداها، چهره ندارند…
و بعضی نام‌ها، آن‌قدر پنهان شده‌اند که فقط مرگ می‌تواند پیدایشان کند.
“هرشب، بی‌نام” قصه‌ای‌ست از روان‌های گمشده، صدای بی‌صداهای جهان، و عشقی که جایی در لابه‌لای حافظه‌ها پنهان شده است.
 
آخرین ویرایش:

8e8826_23124420-029b58f3e8753c31b4c2f3fccfbe4e16.png

نویسنده‌ی عزیز؛
ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن کافه نویسندگان برای انتشار رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان، قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید:
[قوانین جامع تایپ رمان]

برای رفع ابهامات و اشکالات در را*بطه با تایپ رمان، به این تاپیک مراجعه کنید:
[اتاق پرسش و پاسخ رمان‌نویسی]

برای سفارش جلد رمان، بعد از ۱۰ پست در این تاپیک درخواست دهید:
[تاپیک جامع درخواست جلد]

بعد از گذاشتن ۲۵ پست ابتدایی از رمانتان، با توجه به شراط نوشته شده در تاپیک، درخواست تگ دهید:
[درخواست تگ رمان]

برای سنجیدن سطح کیفیت و بهتر شدن رمانتان، در تالار نقد، درخواست نقد مورد نظرتان را دهید:
[تالار نقد]

بعد از ۱۰ پست‌ برای درخواست کاور تبلیغاتی، به تاپیک زیر مراجعه کنید:
[درخواست کاور تبلیغاتی]

برای درخواست تیزر، بعد از ۱۵ پست به این تاپیک مراجعه کنید:
[درخواست تیزر رمان]

پس از پایان یافتن رمان، در این تاپیک با توجه به شرایط نوشته شده، پایان رمانتان را اعلام کنید:
[اعلام پایان تایپ رمان]

جهت انتقال رمان به متروکه و یا بازگردانی آن، وارد تاپیک زیر شوید:
[درخواست انتقال به متروکه و بازگردانی]

برای آپلود عکس شخصیت های رمان نیز می توانید در لینک زیر درخواست تاپیک بدهید:
[درخواست عکس شخصیت رمان]

و برای آموزش‌های بیشتر درباره‌ی نوشتن و نویسندگی، به تالارآموزشی سر بزنید:
[تالارآموزشی]


با آرزوی موفقیت شما

کادر مدیریت تالار رمان انجمن کافه نویسندگان
 
مقدمه:
برای او که هیچ‌وقت نامی نداشت.
هیچ‌کس دقیق نمی‌داند از کِی آمد.
از کدام شب، کدام پله‌ی زیرزمین، کدام صدا.
فقط می‌دانند که می‌آید.
آرام، بی‌صدا، در ذهن‌هایی که جای امنی برای خوابیدن ندارند. می‌گویند اسم نداشت.
می‌گویند خودش را فقط در سکوت معرفی می‌کرد، می‌گفت:
«اسم، آدم را پیدا می‌کند.
من نمی‌خواهم هیچ‌کس پیدایم کند.»
بزرگ‌ترها از او نترسیدند؛ چون صدایش را نشنیدند.
بچه‌ها اما با چشم بسته هم می‌شناختندش.
او قصه‌ می‌گفت و می‌خندید. دست می‌گذاشت روی شانه‌ی آدم و بعد، اسمش را می‌گرفت.
حالا که سال‌ها گذشته،
او هنوز هر شب برمی‌گردد.
در صدا، در خواب، در پادکست‌های بی‌صدا.
و شاید…
در ذهن کسی که هنوز زنده است،
ولی نمی‌داند چرا؟

۱۴۰۴/۰۴/۱۴
 
آخرین ویرایش:
فصل اول:
هر شب، ساعت ۹
ساعت هنوز ده دقیقه به هشت صبح مانده بود که وارد حیاط آسایشگاه شدم.
هوا سرد نبود، اما باد آرامی بین شاخه‌های خشک درختان بی‌برگ می‌پیچید و صدایی شبیه زمزمه می‌ساخت.
دیوارهای آجری بلند، پنجره‌هایی با نرده‌های فلزی و چراغ‌هایی که مثل نفس‌های خسته، زرد و بی‌رمق می‌تابیدند، محیط را انگار از زمان بیرون انداخته بودند.
در ورودی با صدای تق‌تق آرامی باز شد. پرستاری با روپوش سفید، موهای جوگندمی بسته‌شده پشت سر و نگاهی بی‌حوصله، سرش را از لای در بیرون آورد:
«خانم دکتر، زود اومدی.»
«بله، امروز خیابون‌ها خلوت بود.»
به ساعتم نگاهی انداختم.
«ساعت هشت صبح با بیمار ۲۷، وقت ملاقات دارم.»
چیزی نگفت. فقط در را کامل باز کرد و به راهرو اشاره کرد. قدم‌هایم روی کف‌پوش سرد و سنگی راهرو پژواک ضعیفی داشت.
از پشت درهای بسته، صداهایی می‌آمد. گاهی خنده، گاهی گریه. یکی بی‌وقفه فریاد می‌کشید:
«خاموشش کن… خاموشش کن… .»
بوی تند مواد ضدعفونی با بوی تخم‌‌مرغ آب‌پز مانده و چیزی مثل زنگ‌زدگی قاطی شده بود؛ بویی که انگار فقط مخصوص همین‌جاست.

نه بیمارستان بود، نه خانه!
جایی بود، بین بودن و نبودن!
اتاق ۲۷ ته راهرو با در سفید و پلاک زنگ‌زده نارنجی رنگ بود.
یکی از پرستارها که از اتاق بغلی بیرون آمد، نگاهی به من انداخت و گفت:
«آرومه امروز. ولی دیشب تا صبح با شیشه حرف می‌زد.»
بی‌ آنکه واکنش من را ببیند، رفت. دستگیره سرد بود. بازش کردم.
داخل اتاق، مریم روبه‌روی پنجره نشسته و پشتش به من بود. موهای فرفری سفیدش مثل مه، شانه‌اش را پوشانده بود.
یک صندلی فلزی دیگر آن‌سوی اتاق بود.
روی زمین، مداد شمعی‌های رنگی پخش شده بودند. با آن‌ها شکل‌هایی روی دیوار کشیده بود: خورشیدهایی بی‌لبخند، آدم‌هایی بدون چشم. همه‌چیز بی‌چهره بود.
به‌آرامی گفتم:
«سلام مریم، رها هستم، من رو یادته؟»
مریم سرش را کمی چرخاند.
چشمانش سبز بود. ولی نه آن سبزی زنده‌ی معمولی، سبزی‌ که انگار چیزی از پشتِ مرز هوشیاری به تو نگاه می‌کرد. لبخند زد.
«گفتن تو میای. گفتن بالاخره میای.»
ابروهایم بالا رفت:
«کی گفت؟»
«همون که هر شب باهام حرف می‌زنه.»
ساکت ماندم. مریم باز سرش را به شیشه تکیه داد.
«شیشه‌ها صدا دارن، دکتر. ولی به همه نمی‌گن. فقط اگه دلت شکسته باشه، باهات حرف می‌زنن.»
روی صندلی نشستم. نمی‌دانستم حرف بزنم، بنویسم، یا فقط نگاهش کنم.

دستش را آرام دراز کرد و یکی از مداد شمعی‌ها را از زمین برداشت. میان انگشت‌هایش فشردش، سرش را به شیشه تکیه داد و با انگشت اشاره روی آن خط کشید و گفت:
«بچگی‌ات هم زمستونی بود، نه؟»
«چی؟»
«اون روزی که رفت. هوا همین شکلی بود.»
نفس توی سینه‌ام گیر کرد.
«کی رفت؟»
مریم لبخند زد.
«تو یادت نمیاد… ولی اون یادشه.»
دیوار روبه‌رو رنگ گرفته بود.
خط‌هایی درهم، مثل نقشه‌ی نامفهومی از ذهن کسی که سال‌هاست حرف نزد، اما هنوز خوب بلد بود، حقیقت را لای نقاشی‌ها پنهان کند.
سکوت کردم. او هم دیگر چیزی نگفت.
فقط مدادها را دوباره کف زمین پخش کرد و شروع کرد آرام‌آرام به زمزمه کردن چیزی که شبیه لالایی بود.
 
آخرین ویرایش:
مریم با مداد شمعی آبی، خطی کج و نامنظم کنار پنجره کشید.
«دیدیش؟ وقتی داشت می‌رفت؟»
ساکت شدم.
ل*ب‌هایم را باز کردم که بپرسم.
«کی رو؟»
اما یک چیزی در صدایش، شبیه لالایی نیمه‌کاره‌ای بود که بهتر بود قطع نشود.
«کوچیک بود… موهاش تا شونه‌هاش می‌رسید، صداش نازک بود. اسمش، اسمش هم قشنگ بود

لحنش سرد بود؛ طوری که انگار چیزی آرام زیر پوستم راه می‌رفت.

«مریم، اسم کی رو می‌گی؟»
مریم سرش را برگرداند، یک چشمش در سایه و آن‌یکی خیره در صورتم بود.
«همون که گفت اگه پیدام نکردی، نذار کسی دیگه‌ هم گم بشه!»

برای لحظه‌ای حس کردم بدنم وزنش را از دست داد. دست‌هایم روی زانو خشک شده بودند.
یک دفعه بلند خندید، کوتاه، خفه، انگار که خودش هم نفهمیده باشد چه گفته است.
«وای ببخشید… اشتباه گرفتم. گاهی صداهام قاطی میشن. می‌دونی؟ مثل رادیوهای قدیمی که یکی دیگه می‌پره وسط‌شون.»
بعد سرش را خم کرد، انگار داشت با زمین حرف می‌زد:
«ولی اون هنوز اینجاست. فقط نمی‌خواد کسی صداش رو بشنوه.»
دلم می‌خواست ازش بپرسم:
«کی اینجاست؟ کجا؟ چرا این رو گفتی؟»
اما فقط نگاهش کردم.
و او دوباره به پنجره برگشت، مثل کسی که هزار بار رفتن کسی را دیده باشد، اما هنوز منتظر برگشت او باشد.
سکوت سنگین توی اتاق افتاد. من بلند شدم،
لحظه‌ای مکث کردم، مریم زیر لب پرسید:
«امروز حالم بهتره، نه؟»
آهی کشید:
«آخه چون تو اومدی.»
به سمتم آمد و مداد شمعی آبی را درون جیبم انداخت.

فقط بی‌آنکه پشت سرم را نگاه کنم، از اتاق بیرون رفتم.
 
آخرین ویرایش:
در را پشت سرم بستم. هنوز صدای لالایی از لای در، مثل نسیمی سرد دنبال‌ من می‌آمد. لالایی‌ای که انگار به کسی گفته می‌شد که هیچ‌وقت قرار نبود دوباره دیده شود.
راهرو خالی بود. چراغ بالای سرم سوسو زد.
نفس عمیق کشیدم، ولی هوا بوی پنهان‌کاری می‌داد.
قدم به سمت اتاق استراحت پرستارها برداشتم. نرگس همان‌جا نشسته بود، دست‌هایش در آستین روپوشش، چشم‌هایش خسته، ولی هنوز همان دختر دلسوز و مهربان بود که سال‌ها پیش کنار هم درس می‌خواندیم.
سر بلند کرد و لبخند زد:
«هنوزم عادت داری تو سکوت توی اتاق مریض‌ها بری و هیچی نگی، فقط نگاه کنی. مثل وقتایی که استاد بهت گیر می‌داد که چرا سؤالت رو نمی‌پرسی؟»
لبخند زدم:
«گاهی سکوت بیشتر حرف می‌زنه.»
لیوان چای نصفه‌ای را از روی میز برداشت و جرعه‌ای نوشید:
«با بیمار ۲۷ حرف زدی؟ هنوز تو فاز شیشه‌‌‌اس؟»
«نه دقیقاً. امروز بیشتر… توی گذشته بود.»
نرگس نگاهی طولانی به من انداخت.

«اینجا همه یه چیزی رو گم کردن. فرقش اینه که بعضی‌ها هنوز دارن دنبالش می‌گردن.»
لحظه‌ای ساکت شدیم. صدای جیغ کوتاهی از طبقه بالا آمد، صدای قدم‌های شتاب‌زده‌ی پرستارهای دیگر در راهرو پیچید. نرگس اما به فنجان چای بابونه خود خیره ماند، انگار که این صداها بخشی از سمفونیِ آشنای روزمره‌اش بود.
«راستی… تو پرونده‌‌ی بیمار جدید قبول می‌کنی؟»
اخم کردم:
«چرا؟ چیزی شده؟»
با دو انگشتش گوشه میز را تمیز کرد.
«استاد رضایی رو یادته، به من یه کیس معرفی کرده… پسره نرماله. نه بستریه، نه خطرناک. ولی انگار… با خودش تنها نیست.»
نفس در گلویم لرزید:
«DID؟»
«تشخیص دقیقی نیست. فقط انگار زیادی عوض می‌شه.»
«استاد رضایی از کجا میشناستش؟»
«نمی‌دونم. ولی گفت تو بلدی بین واقعیت و خیال فرق بذاری.»
دستم ناخودآگاه به مدادشمعی توی جیبم خورد، همان که بیمار اتاق ۲۷ به من داده بود.
روی مداد با خطی کودکانه نوشته شده بود.
« اسمش رو یادت نره.»
نرگس دوباره گفت:
«فقط یه بار ببینش، ضرری نداره…»
سرم را پایین انداختم. لبخندم بی‌جواب ماند.
صدای پنکه‌ی سقفی، صدای زمزمه‌های پشت درها، بوی قهوه‌ و پرستارهایی که از کنارم رد می‌شدند، همه‌‌ی آن‌ها انگار از جایی قدیمی در ذهنم بیرون می‌‌آمدند.
جایی که سال‌ها بود بازش نکرده بودم.

…..
DID

مخفف: Dissociative Identity Disorder"است که به فارسی به آن "اختلال هویت تجزیه‌ای" یا "اختلال چندشخصیتی" گفته می‌شود.
 
آخرین ویرایش:
صدای قدم‌های من و نرگس در راهروی خاموش تیمارستان پیچید. نور سرد لامپ‌ها مثل نفس‌های بریده‌ی یک بیمار محتضر، گه‌گاهی می‌لرزید و گاهی خاموش و روشن می‌شد. دیوارها انگار می‌لرزیدند. همه‌چیز در این‌جا بیدار بود، اما ساکت و تماشاگر.
نرگس در کنارم قدم برداشت. پرستاری جوان و تازه‌نفس که هنوز ترس از این دیوارها توی چشم‌هایش بود، به سمت ما آمد. پرونده‌ها را محکم ب*غل گرفته بود، انگار که می‌خواست چیزی را از فروپاشی نجات بدهد.
با صدایی آهسته به او گفتم:
« ناهارخوری حساس‌ترین موقع روزه. این‌جا، سر میز غذا، همه‌چیز از کنترل خارج میشه، اگه حواسمون نباشه.»
بی‌کلام سری تکان داد، اما ذهنش هنوز درگیر چیزی‌ بود. آرام ل*ب زد:
« اتاق ۱۶ امروز می‌تونه بیاد؟»
مکث کردم. نگاهم را دزدیدم و به سقف پوسیده‌ی راهرو خیره شدم.
خاطره‌ی دیشب هنوز در ذهنم مانده بود؛ خون روی پیشانی، صدای کوبیده شدن سرش به در، و چشم‌هایی که چیزی در آن‌ها می‌درخشید.
در چشم‌هاش وحشت نبود. همین ترسناک‌ترش می‌کرد. طوری نگاه می‌کرد که انگار درد را قبول کرده باشد.
« واقعاً نمی‌دونم هنوز صلاحه یا نه؟ دیشب دوباره اون حمله‌ی شبانه رو داشت. خودش رو به در کوبید. خونی که از پیشونیش اومده بود…زیادتر از دفعه‌ی قبل بود.»
نرگس آهی کشید. دلش می‌خواست باور کند که داروها اثر داشتند.
« فکر می‌کردم داروهای جدید آروم‌ترش کرده باشه.»
لبخند محوی، نه از سر طعنه، که از سر اندوه زدم:
« آروم‌تر شده؛ اما چیزی که تو سرشه هنوز همون‌جاست. حتی شاید عمیق‌تر. اون دختر، فقط بیمار نیست. داره با بیماریش زندگی می‌کنه. انگار اون توهم‌ها بخشی از وجودشه. بهشون وابسته‌ست؛ وگرنه منم دلم نمی‌خواد این‌همه دارو با دوز بالا براش تجویز کنم.»
تردید در صدایش پیچید:
« یعنی بازی در میاره؟»
«نه لزوماً. بعضی وقت‌ها آدم‌ها با دردشون یکی میشن. اون‌وقت دیگه تشخیص سخت میشه. نمی‌شه فهمید، که کدوم بخشش بیماریه و کدوم بخشش بقا.»
 
آخرین ویرایش:
وارد سالن غذاخوری شدم، بوی مخلوطی از مواد ضدعفونی‌کننده و غذاهای کنسروی به صورتم زد.
ناهارخوری تیمارستان جایی‌ است که دیوارهایش بیشتر از آدم‌ها حرف می‌زنند؛ سکوتش خشن است، حتی وقتی پر از صداست.
بیمارها پشت میزها نشسته بودند؛ آرام، بی‌هدف، شبیه آدم‌هایی که نخ‌هایشان دستِ کسی دیگر است. هرکدام در جهان خودشان گم‌‌شده بودند. یکی با قاشق خالی در هوا دنبال چیزی می‌گشت. یکی دیگر با لبخند بی‌دلیل به پنجره‌ای مات زل زده بود و آن یکی، با انگشتش با لکه‌ی روغن روی میز حرف می‌‌زد. چشم‌هایم روی صورت‌ها چرخید، بی‌صدا، بی‌وقفه. دنبال او گشتم.
گوشه‌ی سالن، پشت نزدیک‌ترین میز به دیوار شرقی نشسته بود. سرش پایین بود و چشمش روی غذا.
با قامتی صاف و بی‌حرکت، مثل مجسمه‌ای تراش‌خورده از ترس، نگاهش به روبه‌رو بود؛ نه به کسی، نه به چیزی. انگار نگاهش به یک نبودن بود، یک خلأ.
دخترِ اتاق شانزده که اسمش را هرگز تا به حال صدا نزده بودم.
نام‌ها در تیمارستان قدرت داشتند، گاهی بیش از اندازه. اما در پرونده‌اش نوشته‌ بودند: آوا.
نرگس کنارم زمزمه کرد:
«تا حالا این‌قدر آروم ندیده بودمش.»
«آروم بودنش نگران‌کننده‌تره!»
به او نزدیک شدم. غذایش دست‌نخورده مانده بود.
فقط نشسته بود و نفس می‌کشید آرام، کنترل شده بود. مثل کسی که اگر عمیق‌تر نفس بکشد، ممکن است چیزی از درونش بیرون بریزد.
نگاهش را به جایی پشت سرم دوخت.
انگار پشت دیوار چیزی را می‌دید که ما نمی‌توانستیم.
صدایش زدم:
« آوا؟»
چیزی نگفت، حتی پلک نزد. فقط ل*ب‌هایش کم‌کم حرکت کردند. درست همانند نجوا؛ اما بی‌صدا. نرگس ناخودآگاه عقب‌تر رفت.
به سینی‌اش اشاره کردم.
«باید غذات رو بخوری.»
نگاهش، بی‌هوا و ناگهانی، در نگاهم گره خورد. سرد، شفاف، با لحنی خنثی ل*ب زد:
« تا وقتی اون اینجاست، نباید بخورم.»
‌«کی؟»
 
آخرین ویرایش:
سرش را کمی کج کرد. انگار به چیزی در گوشه‌ی دیوار نگاه می‌کرد. چشم‌هایش برق زدند.
زمزمه کرد:
«همونی که از قاب عکس اومد بیرون، دیشب دوباره باهام حرف زد. گفت اگه بخورم، از تو شروع می‌کنه.»
نرگس می‌خواست چیزی بگوید، اما دستش را آرام گرفتم. باید می‌گذاشتیم صحبتش را تمام کند. بیمار وقتی حرف می‌زند، نباید سایه‌ی حرف ما روی ذهنش بیفتد.
آوا بعد از مکثی طولانی، با همان نگاهِ بی‌جهت، گفت:
«می‌دونی؛ بعضی چیزا از دیوونگی نمیان. از دیدنه. وقتی زیادی می‌بینی، دیگه بقیه فکر می‌کنن عقلت رو از دست دادی.»

و من هنوز نمی‌دانستم باید با ترسِ بیماری‌اش کنار بیایم یا با آن چیزی که، پشتِ اسمِ بیماری، نفس می‌کشید!
هوا گرگ‌ومیش بود. نه شب، نه روز. آن مرز بی‌رنگ و بویی که انگار هیچ‌چیز در آن قطعیت ندارد. پاورچین‌پاورچین از کنار سایه‌ها عبور کردم، از راهرو، از در اصلی، از سکوت سنگین پرستارهای شب‌‌کار تا به پارکینگ برسم.
ماشینم تنها نقطه‌ی تمیز این فضای خاکستری‌ست. مشکی براق، سرد و بی‌احساس،
ماشینی که مثل من، هیچ علاقه‌ای به توضیح دادن خودش نداشت.
در را که باز کردم، بوی چرم آشنا توی مشامم پیچید. آرام نشستم و ماشین را روشن کردم. بی‌هیچ فکر اضافه‌ای گوشی را به ماشین وصل کردم و مثل همیشه، پادکست را پخش کردم.
صدا آغاز شد:
«همه‌ی آدم‌ها درون خودشان چیزی دارند که اگر زیاد به آن نگاه کنی، شک می‌کنی که دیگران هم نداشته باشند.»
جمله از جایی در اعماق ذهنم عبور کرد. نه ضربه زد، نه ماند. فقط مثل رطوبت شبانه روی شیشه‌ی پنجره لغزید.
فرمان را چرخاندم و آرام از شیب پارکینگ بیرون آمدم. چراغ‌های سقفی یکی‌یکی پشت سرم خاموش شدند، انگار تیمارستان هم پشت سرم چشم‌هایش را بست؛ اما ذهنم هنوز آن‌جا پیش آوا بود.
صدایش هنوز توی سرم زنده بود.
«اون نمی‌ذاره بخورم.»

آوا طوری حرف می‌زد انگار زمان برایش معنی نداشت. انگار او چیزی می‌دانست که من نمی‌دانستم و این، بیشتر از هر چیزی که شنیده بودم، نگرانم کرد.
راوی پادکست ادامه داد:
«دیوانگی همیشه فریاد نمی‌زند. گاهی فقط در سکوتی‌ست که چشم از آدم‌ها برنمی‌دارد.»
 
آخرین ویرایش:
نفس عمیقی کشیدم. بزرگراه خلوت بود، اما ذهنم شلوغ‌تر از تمام تخت‌های پر شده‌ی طبقه‌ی دوم تیمارستان‌ بود. کنار شانه‌ام، روی صندلی شاگرد، انگار جای خالی چیزی احساس شد. نه یک نفر، شاید یک حضور.
چراغ قرمز شد، صدای پادکست در گوشم پیچید. ولی من فقط تصویر صورت آوا را به یاد آوردم.
آن چشم‌ها، آن دیدنِ بی‌اجازه؛ چه چیزی را دیده بود که دیگر نتوانسته بود از آن خلاص شود؟
فرمان را دوباره چرخاندم و در دلم این سؤال تکرار شد:
«آیا او واقعاً بیمار است یا فقط بیشتر از بقیه چشم‌هایش را باز کرده است؟»
چراغ هنوز قرمز بود و من در همان توقف، غرق در فکر بودم.
زمزمه‌ی راوی هنوز در گوشم می‌پیچید، اما ذهنم سرگردان میان گذشته و حال، میان آن نگاه نافذ آوا و واقعیتی که شاید هیچ‌وقت نتوانستم به طور کامل درکش کنم.
نگاه آوا، مثل پنجره‌ای به جهانی بود که ما معمولی‌ها جرأت ورود به آن را نداشتیم. اما این دیدن، آیا نفرین بود یا هدیه‌ای پنهان؟

چراغ سبز شد، اما ذهنم هنوز پشت همان چهارراه مانده بود
. انگار رانندگی فقط بهانه‌ای بود برای اندیشیدن به آنچه نمیشد گفت.
در دل تاریکی شهر، سوال‌ها همچنان مثل سایه‌های سنگین به دنبال من بودند، و من می‌دانستم که پاسخ، جایی در عمق همان نگاه‌ها نهفته است؛ نگاهی که آوا برای همیشه با خود برده بود.
شب تقریباً به نیمه رسیده بود که ناگهان روی گوشی‌ام اعلان پادکستی ظاهر شد؛ یک پادکست بی‌نام، با موضوعی رازآلود و بی‌هیچ معرفی‌ای.
گفته شده بود هر شب رأس ساعت نُه پخش خواهد شد.
کنجکاو شدم و آن را باز کردم.
تیزرش با صدای مردی آرام و نجوا‌وار شروع میشد؛ از رازهایی می‌گفت که هنوز اسم نگرفته بودند.
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین