از اتاق شانزده بیرون زدم. در پشت سرم بسته شد و صدای قفل شدن آرامش مثل نقطه‌ی پایان یک جمله سنگین در ذهنم نشست.
پرونده را زیر بغل گرفتم و در راهروی باریک قدم برداشتم.
صدای دوردست خنده‌ی یکی از بیماران با صدای گریه‌ی دیگری در هم آمیخته بود؛ ملغمه‌ای آشنا که در این ساختمان، موسیقی روزمره محسوب میشد.
چند قدم بعد، به درِ اتاق بیست و هفت رسیدم. قبل از ورود، لحظه‌ای به اسم روی پرونده نگاه کردم: «مریم سی و هشت ساله.»
در را آرام باز کردم.
اتاق نیمه‌تاریک بود. پرده‌ی سفیدِ کنار پنجره، با جریان ضعیف هوا تکان می‌خورد و نور آفتاب روی دیوار افتاده بود.
مریم درست روبه‌روی پنجره ایستاده بود.
آن‌قدر نزدیک که پیشانی‌اش تقریباً به شیشه چسبیده بود.
لب‌هایش آرام تکان می‌خوردند؛ انگار با کسی پشت پنجره حرف می‌زد.

«مریم…»
هیچ واکنشی نشان نداد.فقط به بیرون خیره ماند و زیر لب حرف می‌زد، انگار شیشه تنها مخاطبش باشد. نزدیک شدم و کنار او ایستادم.
« با کی حرف می‌زنی؟»
لب‌هایش لرزید. نگاهش از شیشه جدا نشد.
« اونجاست… صدای گریه‌ش رو می‌شنوم. میگه مامان، چرا نجاتم ندادی؟»

گلوی من آرام منقبض شد. پرونده‌اش را به یاد آوردم؛
یک سال پیش، در تصادفی شدید، پسر هفت‌ساله‌اش همان‌جا جان داده بود.
مریم زنده ماند اما از همان روز، واقعیت و کابوس برایش یکی شدند.
«
مریم… اون تصادف تقصیر تو نبود.»
«نه!»
صدایش بالا رفت:

« اونجاست! میگه هنوز درد داره. چرا هیچ‌کس جز من نمی‌شنوه؟!»
چشم‌هایش پر از اشک شد. دستانش را محکم روی شیشه گذاشت و انگار می‌خواست چیزی را از پشت آن بیرون بکشد. آرام بازویش را گرفتم.

زیر انگشت‌هایم می‌لرزید؛ لرزشی خسته و ممتد، مثل کسی که مدت‌هاست نخوابیده باشد.
« مریم بعضی صداها… وقتی یه نفر رو از دست میدی، ولت نمی‌کنند.»
برای اولین بار نگاهش آرام از پنجره جدا شد و سمت من برگشت.

« می‌فهمم برات سختِه… ولی صدایی که می‌شنوی از شیشه نمیاد. از زخمی میاد که هنوز توی دلت خوب نشده.»
لحظه‌ای مکث کرد. لرز خفیفی به تنش افتاد.
«اگه تو راست میگی… چرا هنوز هر شب صدای گریه‌ش رو می‌شنوم؟»
سکوت کردم.
هیچ جواب کاملی برای این سؤال وجود نداشت.
نه در کتاب‌ها، نه در نسخه‌ها، نه حتی در سال‌های تجربه!
فقط توانستم دستش را کمی فشار بدهم؛ همان‌قدر که بفهمد توی این اتاق، تنها نیست.
گاهی روان‌پزشک بودن، بیشتر شبیه شاهد بودن بود تا نجات‌دهنده بودن!
در همان لحظه، صدای زنگ تلفن در جیبم فضا را برید.
نگاهم برای لحظه‌ای روی مریم ماند، بعد آرام از اتاق بیرون آمدم و تماس را جواب دادم.
صدای نسترن در گوشی پیچید:
« دکتر، یه آقایی اومده مطب. میگه باهات کار داره… اسمش آرمانه.»
نفسم در سینه‌ام گیر کرد. انگار برای یک لحظه، تمام صداهای راهرو خاموش شدند و قلبم یک ضربه جا انداخت.
 
آخرین ویرایش:
نفس عمیقی کشیدم تا ضربان قلبم آرام بگیرد. گوشی را قطع کردم، اما هنوز گرمای نام «آرمان» در گوشم می‌پیچید.
به اتاق برگشتم. نگاهم را دوباره به مریم دوختم. هنوز کنار پنجره ایستاده بود، اما انگار تماس کوتاه من او را هم از دنیای خودش بیرون کشیده بود.
دوباره به سمتش رفتم و نرم گفتم:
«مریم، باید کمکت کنیم شب‌ها راحت‌تر بخوابی. این صداها وقتی خسته‌ای بیشتر به سراغت میان.»
چشم‌های پر از اشکش را بالا آورد. نگاهش چیزی بین خواهش و خشم بود:
« ولی اگه داروها صداش رو خاموش کنن، من دیگه بچه‌ام رو نمی‌شنوم.
دیگه هیچی ازش برام نمی‌مونه!»
حرفش مثل سنگ روی سینه‌ام نشست.
چند بار در این سال‌ها، مجبور شده بودم آخرین تکه‌ی باقی‌مانده‌ی یک آدم را آرام‌آرام خاموش کنم!
لحظه‌ای مکث کردم، بعد آهسته جواب دادم:
« می‌دونم، اما این صداها زخمه، نه یادگاری. اگه بهشون گوش بدی، فقط بیشتر عذابت میدن.»
پرونده‌اش را باز کردم و چند یادداشت کوتاه نوشتم.

نوک خودکار چند ثانیه روی نسخه مکث کرد. کم کردن صداها، همیشه شبیه نجات‌دادن نبود؛ گاهی شبیه پاک‌کردنِ آخرین ردِ حضورِ یک نفر بود.
در نهایت دوز داروی شبانه‌اش را تغییر دادم و یک داروی کمکی برای کاهش توهم‌ها اضافه کردم.
بعد پرونده را بستم و از اتاق خارج شدم. به سمت میز پذیرش رفتم، پرستار
کشیک پشت میز نشسته بود و مشغول نوشتن گزارش‌ها بود.
« این نسخه برای بیمار بیست و هفت، داروی شب رو طبق این دستور جدید آماده کنید. حتماً هم قبل خواب بهش بدید.»
پرستار سری تکان داد و یادداشت را گرفت.
وقتی از اتاق مریم و ایستگاه پرستاران فاصله گرفتم، هنوز تصویر دستان مریم روی شیشه جلوی چشمانم بود.
بعضی آدم‌ها درمان نمی‌خواستند؛ فقط می‌خواستند دردشان کمی آرام‌تر نفس بکشد.
با خودم گفتم:
« اینجا هر بیمار قصه‌ی خودش رو داره؛ یکی درگیر کابوس، یکی اسیر توهم.»
قدم‌هایم را به سمت خروجی تیمارستان تندتر کردم. صدای نسترن دوباره در گوشم زنگ زد:
«یه نفر اومده… اسمش آرمانه.»
 
آخرین ویرایش:
هوای خنک و کمی نمناک داخل اتاق می‌رقصید. بوی خوشبو کننده‌ی انبه در فضا باقی بود.
نسترن از پشت میز با نگاه نگران گفت:
«دکتر… اون تو اتاق منتظرته.»
کیفم را به نسترن سپردم و قدم‌هایم را محکم به سمت در برداشتم. صدای کفش‌هایم روی کفپوش چوبی کوتاه و تند پژواک می‌کرد و من سعی می‌کردم آرام باشم تا اضطراب آرمان بیشتر نشود.
چند ثانیه دستم روی دستگیره ماند.
عجیب بود؛ من هر روز با آدم‌های شکسته روبه‌رو می‌شدم، اما این‌بار قلبم مثل بیماری که منتظر جواب آزمایش باشد، بی‌قرار می‌کوبید.
در را باز کردم. آرمان ایستاده بود، سرش کمی پایین و شانه‌هاش لرزان بود. نگاهش در اتاق می‌چرخید، انگار دنبال چیزی می‌گشت که نمی‌توانست پیدا کند، اما هر چند ثانیه، حالت نگاهش عوض می‌شد؛ یک لحظه ترسیده و گم، لحظه‌ی بعد سرد و مراقب… انگار کسی پشت چشم‌هایش بیدار و خاموش می‌شد.
هوای مطب خنک بود، اما احساس گرمی بدنش و اضطراب در چهره‌اش، فضای سرد اتاق را پر کرده بود. باد سبک از پنجره‌ی نیمه باز وارد میشد و پرده‌ها آهسته تکان می‌خوردند، گویی در هماهنگی با نفس‌های لرزان او حرکت می‌کردند.
وقتی نگاهش به من گره خورد، بغضش فوران کرد. صدای لرزانش از ته دل آمد:
«من… نمی‌دونم چرا اینجام… فقط بیدار شدم… یه زیرزمین متروکه… و نمی‌فهمم چرا منو اونجا گذاشتن…»
چشم‌هایش پر از ترس و سردرگمی بود. قدمی نزدیکش رفتم و آرام گفتم:
«آرمان… آرمان… به من نگاه کن. الان اینجایی، توی مطب من. می‌تونی صدای منو بشنوی؟ هیچ‌کس قراره بهت آسیب بزنه!»
او کمی سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد و نفس عمیقی کشید، اما هنوز دست‌هایش روی زانوهایش جمع بودند و بدنش از اضطراب می‌لرزید.
« اگه به کسی صدمه بزنم چی؟ من نمی‌خوام… ولی نمی‌تونم کنترلش کنم…»
چیزی در صدایش، بیشتر از ترسِ آسیب دیدن بود؛ او از خودش وحشت داشت و آدم‌ها وقتی از خودشان می‌ترسند، خطرناک‌ترند!
نگاهش به زمین دوخته شده بود، و سکوت مطب تنها با نفس‌های کوتاه او پر می‌شد. من آرام روی صندلی روبه‌روی او نشستم و گفتم:
«حرف بزن، هر چیزی که حس می‌کنی یا دیدی… اینجا جات امنه.»
چشمانش پر از اشک شد و با بغض سرش را روی دست‌هایش گذاشت. باد سبک پرده‌ها را تکان داد و نور صبح به آرامی روی موهایش افتاد، اما اضطراب در چهره‌اش هنوز موج می‌زد.
«بعضی‌ وقت‌ها حس می‌کنم، خودم نیستم.»
برای اولین بار، حس کردم این جمله را نه از زبان یک بیمار، بلکه از زبان کسی شنیدم که واقعاً دارد درون خودش ناپدید می‌شود.
 
آخرین ویرایش:
آرمان نفس عمیقی کشید و پلک‌هایش را چند بار به هم زد، انگار می‌خواست خودش را جمع و جور کند. سرش را بالا آورد و با صدایی لرزان گفت:
«داشتم… میزهای کافه رو تمیز می‌کردم… یه لحظه انگار مغزم خاموش شد… هیچ چیزی یادم نمیاد… بعد… بعد بیدار شدم تو یه زیرزمین… جایی که هیچ وقت ندیده بودم.»
چشمانش به سقف خیره بود و بدنش می‌لرزید. من کمی به جلو خم شدم و با لحن آرام گفتم:
« باشه… خوبه که اینجا هستی. هیچ کسی نمی‌خواد بهت آسیب بزنه.»
آرمان سرش را تکان داد، اما هنوز اضطرابش قابل لمس بود. نفس عمیقی کشید و لب‌هایش را به هم فشار داد. من از طریق تلفن داخلی مطب نسترن را صدا زدم و گفتم:
«نسترن، لطفاً یه دمنوش آرام‌بخش براش بیار.»
نسترن بی‌درنگ و چند لحظه بعد با فنجانی گرم و بخار‌آلود برگشت. بوی گیاهان آرامش‌بخش فضای مطب را پر کرد و باد سبک پرده‌ها را تکان داد، انگار می‌خواست اضطراب آرمان را کمی سبک‌تر کند.
آرمان فنجان را گرفت. بخار دمنوش از کنار صورتش بالا رفت و برای چند ثانیه، فقط به آن خیره ماند؛ انگار ذهنش هنوز کامل به اتاق برنگشته بود.
با حرکتی لرزان آن را نزدیک لب‌هایش برد. نفس عمیقی کشید و کمی آرام شد، اما هنوز چشمانش پر از اضطراب بود.
با لحنی آرام و حرفه‌ای پرسیدم:
« آرمان… می‌خوام یه چیزی ازت بپرسم. هومن… اون رو یادت میاد؟»
چشمانش برای لحظه‌ای به پایین افتاد و دستش را روی فنجان فشرد. بعد با صدایی خفه گفت:
« آره… هومن… انگار توی منه… بعضی وقت‌ها حس می‌کنم کارهایی کرده یا حرف‌هایی زده که اصلاً از خودم نیست.»
سکوتی کوتاه بین ما افتاد، فقط صدای بخار دمنوش در فضا پیچید. نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:
«منظورت از «از خودت نبودن» چیه؟»
آرمان دستش را روی پیشانی گذاشت و کمی سرش را تکان داد. لب‌هایش لرزید و با صدای ضعیف گفت:
«نمی‌دونم… بعضی وقت‌ها کارهایی می‌کنم که بعدش یادم نمیاد… یا چیزی می‌بینم که نمی‌فهمم واقعی بوده یا نه… و بعد… بعد هومن… بعضی وقت‌ها حضورش منو ترسوند… انگار منو می‌بینه… منو می‌فهمه… ولی… من نمی‌فهمم چی می‌خواد.
و انگار از پشت چشم‌هام نگاهم می‌کنه.»
دستش روی فنجان فشار بیشتری آورد و نفسش کوتاه و تند شد. باد پرده‌ها را تکان داد و نور صبح روی صورتش افتاد، اما اضطراب هنوز موج می‌زد.
با لحن آرام و مطمئن گفتم:
«باشه… همین که حرف زدی خوبه. من اینجا هستم تا کمک کنم. قرار نیست چیزی بهت تحمیل بشه، آرمان. فقط می‌خوایم بفهمیم چی داره توی ذهنت اتفاق می‌افته.»
آرمان شانه‌هایش را بالا انداخت، نفس عمیقی کشید و فنجان را آرام در دستش چرخاند.
« هومن خیلی با من فرق می‌کنه، انگار اون همیشه کنترل داره، ولی من نه!»
و همان لحظه فهمیدم چیزی که آرمان را نابود می‌کند، فقط «هومن» نیست؛ این است که بخشی از وجودش، آرام‌آرام ترجیح می‌دهد هومن باشد.
 
آخرین ویرایش:
آرمان نفس عمیقی کشید و سرش را کمی پایین انداخت. لب‌هام لرزید، اما آرام و ملایم پرسیدم:
«آرمان… اون بخشی که گفتی گاهی کنترل رو دست می‌گیره… فکر می‌کنی می‌تونه الان با من حرف بزنه؟»
«من نمی‌دونم…»
لبخندی زدم و پای راستش که از شدت اضطراب تکان می‌داد را ثابت نگه داشتم.
«فقط چشمات رو ببند و بهش فکر کن و تا ده بشمار.»
چشم‌هایش بسته ماند. نفس‌هایش آرام‌تر شد، اما فکش کم‌کم سفت شد. انگشت‌هایی که چند دقیقه قبل لرزان بودند، حالا بی‌حرکت روی دسته‌ی صندلی مانده بودند.
وقتی پلک زد، چیزی در نگاهش تغییر کرده بود.
ترسِ آرمان دیگر آنجا نبود.
کمی گردنش را تکان داد و عینک چوبی کائوچویی را از جیب شلوارش بیرون آورد و روی صورتش گذاشت، نگاهش جدی و عمیق بود و لب‌هایش بی‌صدا حرکت می‌کردند.
دستی لای موهایش کشید و صدای بم و مردانه‌ لب زد:
«آرمان زیادی حرف زده، مگه نه!؟»
کمی روی صندلیم جا‌به‌جا شدم:
«منظورت چیه؟»
با لحن دستوری پرسید:
«سیگار داری؟»
اخمی کردم:
«تو مطب نمیشه سیگار کشید.»
پوزخندی زد:
«شما دکترها با قانون‌هاتون! برام عجیبه… آدم‌ها می‌تونن ذهنشون تکه‌تکه بشه، ولی مشکل شما دود سیگاره!»
از شدت گستاخیش عصبی شده بودم، پوزخندش من را حساس‌تر کرده بود. نفس عمیقی کشیدم تا خشمم را کنترل کنم.
«تو زیر زمین چکار داشتی؟»
خیره نگاهم کرد و چشم‌هایش را روی اجزای صورتم چرخاند.

نفس عمیقی کشید و با لحن جدی گفت:
«من نبودم…»
برای اولین بار، سرمای خفیفی از ستون فقراتم بالا رفت. نه از ترس خودش… از ترسِ چیزی که هنوز نمی‌شناختم.
سرم را کمی جلو بردم و اینبار با دقت به چشم‌هایش خیره شدم. آرام پرسیدم:
« پس کی بود؟»
لحظه‌ای سکوت کرد و با انگشت اشاره کمی عینکش را جا‌به‌جا کرد، بعد با صدایی محکم و سرد گفت:
«تو دکتری، تو باید بفهمی ما چند نفریم!»
سکوتی سنگین اتاق را پر کرد. هنوز نمی‌توانستم همه‌چیز را درک کنم، اما فهمیدم ذهن او تنها یک نفر را در خود ندارد.
نفس عمیقی کشیدم و خودم را آماده کردم تا قدم بعدی را بردارم، قدمی که کم‌کم دیگر شخصیت‌ها را آشکار کند، بدون آنکه اضطراب آرمان بیشتر شود.
 
آخرین ویرایش:
هومن عینکش را کمی بالاتر هل داد و تکیه‌اش را روی صندلی بیشتر کرد؛ انگار برخلاف آرمان، این اتاق برایش غریبه نبود.
نور سردِ مهتابی، روی فریم تیره‌ی عینکش انعکاس کمرنگی انداخته بود و سایه‌ی مژه‌های بلندش روی استخوان گونه‌اش افتاده بود.
پاهایش دیگر مثل قبل بی‌قرار نبودند. حتی دست‌هایی که آرمان مدام می‌لرزاند، حالا آرام و کنترل‌شده روی دسته‌ی صندلی قرار گرفته بودند.
چند ثانیه فقط نگاهم کرد. نه مضطرب، نه سردرگم بود. انگار داشت من را ارزیابی می‌کرد. و می‌خواست تصمیم بگیرد من تهدید هستم یا نه؟
گلوی خشک‌شده‌ام را آرام صاف کردم:
«هومن… تو می‌دونی زیرزمین کجاست؟»

فنجان صورتی را از روی میز برداشت و روی هوا‌ نگه‌داشت، خنده‌ی ریزی کرد:
«از کجا می‌دونی صورتی دوست داره؟»
متعجب نگاهش کردم، بعد انگار تازه سؤال قبلی‌ام یادش افتاده باشد، آرام اضافه کرد:
« زیرزمین رو می‌شناسم.»
ضربان قلبم تندتر شد. بوی دمنوش بابونه هنوز در هوا مانده بود، اما حالا زیر آن، بوی تلخ‌تری حس می‌کردم؛ چیزی شبیه دود خاموش‌شده بود.
«پس چرا آرمان چیزی یادش نمیاد؟»
پوزخند خیلی کمرنگی زد.
«چون قرار نیست یادش بیاد.»
اخم کردم و خودکار را محکم در دستم فشردم:
«قرار نیست؟ یا تو نمی‌ذاری یادش بیاد؟»
این بار سکوت کرد. فکش برای لحظه‌ای منقبض شد.
بعد آرام گفت:
«بعضی خاطره‌ها اگه برگردن، آدم رو می‌کشن.»
باد پرده را تکان داد.
نور باریکی روی صورتش افتاد، اما نگاهش هنوز تاریک و غیرقابل‌خواندن بود.
دفترچه یادداشتم را بستم.
«تو داری از آرمان محافظت می‌کنی؟»
خندۀ کوتاهی کرد؛ ولی هیچ سرخوشی یا شادی درش نبود.
«یکی باید این کارو بکنه.»
کمی به سمت جلو خم شدم:
«از چی؟»
نگاهش مستقیم در چشم‌هایم قفل شد.
برای اولین بار، آن آرامش کنترل‌شده‌ی صورتش ترک برداشت.
«از اون یکی.»
سکوت اتاق سنگین شد.
صدای تیک‌تاک ساعت دیواری ناگهان بلندتر به نظر می‌رسید.
آرام پرسیدم:
«اون یکی… کیه؟»
هومن نگاهش را از من گرفت.
انگشتش بی‌اختیار روی لبه‌ی فنجان ضرب گرفت.
«یک. دو. سه.»
بعد خیلی آرام گفت:
«تو هنوز برای شناختنش آماده نیستی، دکتر.»
نفسم را آهسته بیرون دادم.
«ولی اون آماده‌ست که به بقیه آسیب بزنه؟»
این بار نگاهش، سردتر از قبل به سمتم برگشت.
«اون از قبل این کارو کرده.»
سرمای خفیفی از پشت گردنم پایین خزید و هومن نگاهش را از من گرفت. فنجان را آرام روی میز گذاشت و با انگشت، بخار کم‌رنگ روی دیواره‌ی لیوان را پاک کرد.
«بعضی از آدم‌ها…»
مکث کرد.
«نباید هیچ‌وقت به بچگی برگردن.»
 
آخرین ویرایش:
هومن نگاهش را از من گرفت و چشمش روی نقاشی آبرنگِ قاب‌شده‌ی کنار کتابخانه ثابت ماند؛ همان طرح محوی از دریا که سال‌ها بود روی دیوار مطبم آویزان بود. چند ثانیه بی‌حرکت نگاهش کرد، انگار داشت چیزی را از میان رنگ‌های آبیِ کمرنگ بیرون می‌کشید.
نور سرد مهتابی روی شیشه‌ی عینکش افتاده بود و چشم‌هایش را تاریک‌تر از قبل نشان می‌داد.
آرام پرسیدم:
«منظورت اینه که آرمان به کسی آسیب زده؟»
لبخند خیلی کمرنگی گوشه‌ی لبش نشست. نه تأیید بود، نه انکار!
«گفتم که، تو دکتری…»
انگشتش آرام روی دسته‌ی صندلی ضرب گرفت.
«باید بدونی آدم‌ها همیشه خطرناک‌ترین بخش خودشون رو قایم می‌کنن.»
اخم کردم و کمی بیشتر به جلو خم شدم:
«و تو؟ تو چی رو قایم می‌کنی؟»
نگاهش سمت من برگشت، این بار مستقیم‌تر از قبل؛ سنگین، دقیق و بیش از حد آگاه بود.
«من؟»
پوزخند کوتاهی زد:
«من فقط کسی‌ام که بعد از خراب شدن اوضاع بیدار میشه.»
باد خفیفی از پنجره‌ی نیمه‌باز داخل آمد و چند تار از موهای روی پیشانی‌اش را تکان داد.
او بی‌حوصله آن‌ها را کنار زد و نگاهش این بار روی مجسمه‌ی کوچک چوبیِ روی میز من مکث کرد.
«تا حالا شده بیدار شی و حس کنی یه نفر قبل از تو زندگی کرده؟»
چیزی در ستون فقراتم یخ زد، اما اجازه ندادم روی صورتم دیده شود.
او ادامه داد:
«لباس پوشیده… حرف زده… راه رفته… و تو فقط بعدش رسیدی!»
صدای تیک‌تاک ساعت دیواری، بین جمله‌هایش سنگین‌تر از قبل شنیده می‌شد. نفسم را آرام بیرون دادم.
«هومن…تو زیرزمین چه اتفاقی افتاده؟»
برای اولین بار، نگاهش برای چند ثانیه لرزید. نه از ترس… بیشتر شبیه خستگی بود.
دستش را روی فکش کشید و نگاهش را به پنجره دوخت.
خیابان پشت شیشه روشن بود، اما انعکاس صورت خودش واضح‌تر دیده می‌شد، آرام لب زد:
«بعضی درها اگه باز بشن… دیگه بسته نمیشن.»
این‌بار عمداً، سکوت کردم.
فقط صدای برخورد آرام شاخه‌های درخت بیرون پنجره شنیده می‌شد. هومن سرش را کمی بالا آورد و دوباره نگاهم کرد
«تو هنوز فکر می‌کنی داری با یه بیمار معمولی حرف می‌زنی… نه؟»
گلوی خشک‌شده‌ام را قورت دادم، اما نگاهم را ندزدیدم و زمزمه کردم:
«هومن، فکر می‌کنم تو از یه چیزی می‌ترسی.»
چشم‌هایش برای لحظه‌ای باریک شد.
بعد خیلی آرام، طوری که انگار جمله را بیشتر برای خودش می‌گفت تا من، زمزمه کرد:
«من نه…»
مکث کرد و دوباره به نقاشی دریا خیره ماند:
«آرمان باید بترسه.»
 
آخرین ویرایش:
نگاهش دیگر روی من نبود؛ بلند شد و به سمت دیوار نقاشی‌ها رفت. روی دیوارِ سمت چپ اتاق نقاشی‌های عجیب و غریب بیماران آویزان بودند، یکی از نقاشی‌های با ماژیک‌های رنگی کشیده شده بود.
خانه‌ای کج، با خورشیدی بیش از حد بزرگ و آدمکی که صورت نداشت. انگشتش را آرام روی خانه کشید و باز ضرب گرفت.
«یک. دو. سه.»
بعد ناگهان خندۀ خیلی کوتاهی کرد؛ خنده‌ای بی‌صدا و بی‌حس.
«عجیبه…»
نگاهش هنوز روی نقاشی بود.
«بچه‌ها همیشه خونه‌ها رو با پنجره‌های بزرگ می‌کشن… انگار فکر می‌کنن قراره یکی از بیرون نجاتشون بده.»
قبل از اینکه چیزی بگویم، سرش را کمی کج کرد؛ انگار صدایی دور را شنیده باشد. عضله‌ی فکش منقبض شد.
«هومن؟»
جواب نداد. برای اولین بار از لحظه‌ای که آمده بود، آن حالت کنترل‌شده‌ی صورتش ترک برداشت. پلک‌هایش آرام روی هم افتادند و نفسش سنگین‌تر شد.
انگار چیزی درونش درگیر بود؛ کشمکشی خاموش، اما خشن. دستش ناگهان به شقیقه‌اش رسید.
«خفه شو…»
صدا آن‌قدر آرام بود که مطمئن نبودم واقعاً گفته است یا نه.
از جا بلند نشدم، فقط کمی به جلو خم شدم.
«الان داری چی می‌شنوی؟»
چشم‌هایش برای لحظه‌ای تیره‌تر شد. نگاهش از روی نقاشی‌ها سر خورد و روی پنجره ایستاد.
«اون بیداره…»
ضربان قلبم تند شد.
«اون؟»
این بار مستقیم نگاهم نکرد. فقط لبخند خیلی کمرنگی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه خستگی بود تا تهدید.
«تو زیادی سوال می‌پرسی، دکتر.»
بعد ناگهان سکوت کرد. انگار چیزی خاموش شد. شانه‌هایش که تا آن لحظه صاف و محکم بودند، آرام افتادند.
به مبل تک نفره تکیه داد. انگشت‌هایی که روی دسته‌ی مبل ثابت مانده بودند، لرز خفیفی گرفتند.

نفس عمیقی کشید؛ نامنظم و بریده بود.
عینکش را از روی صورتش برداشت و چند ثانیه گیج به آن خیره ماند؛ انگار نمی‌فهمید چطور سر جایش قرار گرفته است، وقتی سرش را بالا آورد، نگاهش دیگر نگاه هومن نبود. ترس برگشته بود.
«رها…؟»
صدایش ضعیف‌تر، خش‌دار و سردرگم‌تر شده بود. نگاهش با اضطراب دور اتاق چرخید.
«چی شد…؟»
چند ثانیه فقط نگاهش کردم. تفاوتشان وحشتناک بود؛ انگار دو نفر با یک صورت، اما دو حضور کاملاً متفاوت!
آرام گفتم:
«چیزی یادت میاد؟»
آرمان اخم خفیفی کرد. دستش را روی پیشانی گذاشت و چشم‌هایش را بست.
«نه… فقط… حس می‌کنم خیلی خسته‌ام.»
بعد نگاهش روی نقاشی دریا روی دیوار ماند و رنگ از صورتش پرید.
«این نقاشی…»
نفسش گیر کرد.
«قبلاً دیدمش…»
 
آخرین ویرایش:
آرمان چند لحظه دیگر به نقاشی روی دیوار خیره ماند، بعد انگار از فکری دور بیرون کشیده شده باشد، پلک زد و نگاهش را به من برگرداند.
«فکر کنم… باید برم.»
صدایش خسته بود. نه از جنس خستگی جسمی؛ بیشتر شبیه کسی که ساعت‌ها با خودش جنگیده باشد.
پرونده را بستم و از روی صندلی بلند شدم.
«امروز تنها نمی‌مونی؟»
لبخند کم‌رنگی زد:
«نه، کافه رو هم امشب زود می‌بندم.»
اما حتی خودش هم موقع گفتن این جمله مطمئن به نظر نمی‌رسید!
چند قدم تا در رفت، بعد مکث کرد. دستش روی دستگیره ماند و گلویش لرزید:
«دکتر؟»
«بله؟»
نگاهم کرد. چند ثانیه طول کشید تا جمله‌اش را پیدا کند.
«اگه… یه روز چیزی فهمیدی که نباید می‌فهمیدی… بهم میگی؟»
سؤالش عجیب بود. آن‌قدر عجیب که برای لحظه‌ای فقط نگاهش کردم. بعد آرام گفتم:
«اگر چیزی باشه که به خودت مربوط بشه، حتماً.»
سرش را تکان داد و لبخند خیلی کوچکی روی لبش نشست؛ لبخندی که بیشتر شبیه به تشکر بود تا آرامش.
«ممنون.»
بعد از اتاق بیرون رفت. صدای بسته شدن در، آرام در فضای مطب پیچید.
چند ثانیه همان‌طور ایستادم و به در خیره ماندم.
نمی‌دانستم با بیماری مواجه شده‌ام که از خودش می‌ترسد یا با رازی که هنوز شکل واقعی‌اش را نشان نداده است.
تق‌تق کوتاهی به در خورد. قبل از اینکه جواب بدهم، نسترن سرش را داخل آورد.
«رفت؟»
نگاهم را از در گرفتم.
«آره.»
نسترن وارد شد. یک سینی کوچک در دستش بود. برای من چایی آورده بود، بخار ملایمی از استکان کمرباریک چای بالا می‌رفت. استکان را روی میز گذاشت.
«از وقتی برگشتی از تیمارستان حتی یه دقیقه هم ننشستی.»
خودم را روی صندلی انداختم و دستم را دور استکان گرم حلقه کردم.
بوی هل و دارچین آرام‌آرام در اتاق پخش شد. نسترن چند لحظه نگاهم کرد.
«خیلی درگیرش شدی، نه؟»
به بخار چای خیره شدم.
تصویر آرمان، هومن، زیرزمین و آن جمله‌ی آخرش دوباره از ذهنم گذشت:
«اگه یه روز چیزی فهمیدی که نباید می‌فهمیدی…»
نفسم را آهسته بیرون دادم.
«فکر می‌کنم این پرونده خیلی پیچیده‌تر از چیزیه که اول تصور می‌کردم.»
نسترن چیزی نگفت. فقط کنار میز ایستاد و اجازه داد سکوت، باقی حرف‌ها را به جای ما بزند.
 
نسترن از اتاق رفت و سکوت ادامه‌دار شد، اما هنوز حضور هومن را روی همان صندلی روبه‌رو حس می‌کردم.
نگاهم روی فنجان نیمه‌خالی دمنوش افتاد. آرمان آن را برنداشته بود و عجیب بود که حتی نحوه‌ی نگه داشتن فنجان هم بین آن دو فرق داشت.
نفسم را آرام بیرون دادم. گوشی را از روی میز برداشتم و برنامه‌ی ضبط صدا را باز کردم.
«پرونده‌ی موقت بیمار آرمان…»
چند ثانیه مکث کردم:
«بیمار با شکایت اصلی از دست دادن بخشی از حافظه، دوره‌های فراموشی و احساس عدم کنترل بر رفتار به من مراجعه کرد.»
نگاهم به یادداشت‌های پراکنده‌ی روی میز افتاد.
«در طول جلسه، تغییر محسوسی در لحن، زبان بدن، تماس چشمی و الگوی گفتار مشاهده کردم.»
دکمه‌ی خودکار را فشار دادم.
«با هویت یا شخصیت ثانویه‌ای با نام هومن آشنا شدم. این هویت نسبت به شخصیت اصلی اعتماد به نفس بیشتر، کنترل هیجانی بالاتر و آگاهی بیشتری نسبت به وقایع دارد.»
سکوت کوتاهی کردم.
«در حال حاضر تشخیص قطعی امکان‌پذیر نیست!»
صندلی خالی روبه‌رو را نگاه کردم.
«اما فعلاً اختلال هویت تجزیه‌ای یکی از تشخیص‌های احتمالی منه.»
صدای کولر در اتاق پیچید.
«نکته‌ی قابل توجه این است که شخصیت هومن نسبت به برخی خاطرات و مکان‌ها آگاهی دارد که شخصیت اصلی از آن‌ها بی‌اطلاع است.»
دست از حرف زدن کشیدم، بعد آرام‌تر ادامه دادم:
«با این حال هنوز مشخص نیست هومن نقش محافظتی دارد یا خود بخشی از منبع تعارض است؟»
دکمه‌ی توقف را زدم.
 
عقب
بالا پایین