از اتاق شانزده بیرون زدم. در پشت سرم بسته شد و صدای قفل شدن آرامش مثل نقطهی پایان یک جمله سنگین در ذهنم نشست.
پرونده را زیر بغل گرفتم و در راهروی باریک قدم برداشتم.
صدای دوردست خندهی یکی از بیماران با صدای گریهی دیگری در هم آمیخته بود؛ ملغمهای آشنا که در این ساختمان، موسیقی روزمره محسوب میشد.
چند قدم بعد، به درِ اتاق بیست و هفت رسیدم. قبل از ورود، لحظهای به اسم روی پرونده نگاه کردم: «مریم سی و هشت ساله.»
در را آرام باز کردم. اتاق نیمهتاریک بود. پردهی سفیدِ کنار پنجره، با جریان ضعیف هوا تکان میخورد و نور آفتاب روی دیوار افتاده بود.
مریم درست روبهروی پنجره ایستاده بود.
آنقدر نزدیک که پیشانیاش تقریباً به شیشه چسبیده بود.
لبهایش آرام تکان میخوردند؛ انگار با کسی پشت پنجره حرف میزد.
«مریم…»
هیچ واکنشی نشان نداد.فقط به بیرون خیره ماند و زیر لب حرف میزد، انگار شیشه تنها مخاطبش باشد. نزدیک شدم و کنار او ایستادم.
« با کی حرف میزنی؟»
لبهایش لرزید. نگاهش از شیشه جدا نشد.
« اونجاست… صدای گریهش رو میشنوم. میگه مامان، چرا نجاتم ندادی؟»
گلوی من آرام منقبض شد. پروندهاش را به یاد آوردم؛
یک سال پیش، در تصادفی شدید، پسر هفتسالهاش همانجا جان داده بود. مریم زنده ماند اما از همان روز، واقعیت و کابوس برایش یکی شدند.
«مریم… اون تصادف تقصیر تو نبود.»
«نه!»
صدایش بالا رفت:
« اونجاست! میگه هنوز درد داره. چرا هیچکس جز من نمیشنوه؟!»
چشمهایش پر از اشک شد. دستانش را محکم روی شیشه گذاشت و انگار میخواست چیزی را از پشت آن بیرون بکشد. آرام بازویش را گرفتم.
زیر انگشتهایم میلرزید؛ لرزشی خسته و ممتد، مثل کسی که مدتهاست نخوابیده باشد.
« مریم بعضی صداها… وقتی یه نفر رو از دست میدی، ولت نمیکنند.»
برای اولین بار نگاهش آرام از پنجره جدا شد و سمت من برگشت.
« میفهمم برات سختِه… ولی صدایی که میشنوی از شیشه نمیاد. از زخمی میاد که هنوز توی دلت خوب نشده.»
لحظهای مکث کرد. لرز خفیفی به تنش افتاد.
«اگه تو راست میگی… چرا هنوز هر شب صدای گریهش رو میشنوم؟»
سکوت کردم. هیچ جواب کاملی برای این سؤال وجود نداشت.
نه در کتابها، نه در نسخهها، نه حتی در سالهای تجربه!
فقط توانستم دستش را کمی فشار بدهم؛ همانقدر که بفهمد توی این اتاق، تنها نیست.
گاهی روانپزشک بودن، بیشتر شبیه شاهد بودن بود تا نجاتدهنده بودن!
در همان لحظه، صدای زنگ تلفن در جیبم فضا را برید.
نگاهم برای لحظهای روی مریم ماند، بعد آرام از اتاق بیرون آمدم و تماس را جواب دادم.
صدای نسترن در گوشی پیچید:
« دکتر، یه آقایی اومده مطب. میگه باهات کار داره… اسمش آرمانه.»
نفسم در سینهام گیر کرد. انگار برای یک لحظه، تمام صداهای راهرو خاموش شدند و قلبم یک ضربه جا انداخت.
پرونده را زیر بغل گرفتم و در راهروی باریک قدم برداشتم.
صدای دوردست خندهی یکی از بیماران با صدای گریهی دیگری در هم آمیخته بود؛ ملغمهای آشنا که در این ساختمان، موسیقی روزمره محسوب میشد.
چند قدم بعد، به درِ اتاق بیست و هفت رسیدم. قبل از ورود، لحظهای به اسم روی پرونده نگاه کردم: «مریم سی و هشت ساله.»
در را آرام باز کردم. اتاق نیمهتاریک بود. پردهی سفیدِ کنار پنجره، با جریان ضعیف هوا تکان میخورد و نور آفتاب روی دیوار افتاده بود.
مریم درست روبهروی پنجره ایستاده بود.
آنقدر نزدیک که پیشانیاش تقریباً به شیشه چسبیده بود.
لبهایش آرام تکان میخوردند؛ انگار با کسی پشت پنجره حرف میزد.
«مریم…»
هیچ واکنشی نشان نداد.فقط به بیرون خیره ماند و زیر لب حرف میزد، انگار شیشه تنها مخاطبش باشد. نزدیک شدم و کنار او ایستادم.
« با کی حرف میزنی؟»
لبهایش لرزید. نگاهش از شیشه جدا نشد.
« اونجاست… صدای گریهش رو میشنوم. میگه مامان، چرا نجاتم ندادی؟»
گلوی من آرام منقبض شد. پروندهاش را به یاد آوردم؛
یک سال پیش، در تصادفی شدید، پسر هفتسالهاش همانجا جان داده بود. مریم زنده ماند اما از همان روز، واقعیت و کابوس برایش یکی شدند.
«مریم… اون تصادف تقصیر تو نبود.»
«نه!»
صدایش بالا رفت:
« اونجاست! میگه هنوز درد داره. چرا هیچکس جز من نمیشنوه؟!»
چشمهایش پر از اشک شد. دستانش را محکم روی شیشه گذاشت و انگار میخواست چیزی را از پشت آن بیرون بکشد. آرام بازویش را گرفتم.
زیر انگشتهایم میلرزید؛ لرزشی خسته و ممتد، مثل کسی که مدتهاست نخوابیده باشد.
« مریم بعضی صداها… وقتی یه نفر رو از دست میدی، ولت نمیکنند.»
برای اولین بار نگاهش آرام از پنجره جدا شد و سمت من برگشت.
« میفهمم برات سختِه… ولی صدایی که میشنوی از شیشه نمیاد. از زخمی میاد که هنوز توی دلت خوب نشده.»
لحظهای مکث کرد. لرز خفیفی به تنش افتاد.
«اگه تو راست میگی… چرا هنوز هر شب صدای گریهش رو میشنوم؟»
سکوت کردم. هیچ جواب کاملی برای این سؤال وجود نداشت.
نه در کتابها، نه در نسخهها، نه حتی در سالهای تجربه!
فقط توانستم دستش را کمی فشار بدهم؛ همانقدر که بفهمد توی این اتاق، تنها نیست.
گاهی روانپزشک بودن، بیشتر شبیه شاهد بودن بود تا نجاتدهنده بودن!
در همان لحظه، صدای زنگ تلفن در جیبم فضا را برید.
نگاهم برای لحظهای روی مریم ماند، بعد آرام از اتاق بیرون آمدم و تماس را جواب دادم.
صدای نسترن در گوشی پیچید:
« دکتر، یه آقایی اومده مطب. میگه باهات کار داره… اسمش آرمانه.»
نفسم در سینهام گیر کرد. انگار برای یک لحظه، تمام صداهای راهرو خاموش شدند و قلبم یک ضربه جا انداخت.
آخرین ویرایش: