دلنوشته از من، به من | فرنیا ریس

FARNIA

نویسنده نوقلم ادبیات
نویسنده نوقلـم
نوشته‌ها
نوشته‌ها
71
پسندها
پسندها
953
امتیازها
امتیازها
123
سکه
1,212
نام اثر: از من، به من
سرشناسه: فرنیا ریس
ژانر: تراژدی، روانشناختی
تعداد پارت: نامشخص
سال نشر: یک هزار و چهارصد چهار
منتشر شده در: انجمن کافه نویسندگان - تالار ادبیات - بخش تایپ دلنوشته.
bf8124_2512cb30-25Untitled-1-1-.jpg

دیباچه:
من صدایی‌ام، گیر کرده در گلوی سکوت؛
قطاری فرسوده،
که هر بار به ایستگاهِ آرامش نزدیک شد،
ترمزهایش بریدند
و بی‌صدا، فرو ریخت
در دره‌ای که سال‌هاست نامش را
تنهایی گذاشته‌ام.
این نامه‌ها،
نه اعتراف‌اند، نه رنج،
بلکه بازمانده‌های من‌اند؛
از روزهایی که خودم را جا گذاشتم
در خاطراتی که دیگر حتی به یادم نمی‌آیند.
من به خودم می‌نویسم،
برای آن تکه‌ای از من که هنوز جرئت نکرده
در آینه نگاه کند،
هنوز با صدای خودش بیگانه است
و هنوز امیدوار است که
شاید روزی بتواند، باز از نو شروع کند.
 
آخرین ویرایش:
•○°●‌| به نام خالق واژگان ‌|●°○•°



do.php





نویسندگان گرامی صمیمانه از انتخاب انجمن کافه نویسندگان برای ارائه آثار ارزشمندتان متشکریم!
‌‌




پیش از شروع تایپ آثار ادبی خود، قوانین و نحوه ی تایپ آثار ادبی در"انجمن کافه نویسندگان" با دقت مطالعه کنید.
‌‌








شما می‌توانید پس از 10 پست درخواست جلد بدهید.







‌‌
پس از گذشت حداقل ۱۵ پست از دل‌نوشته، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد دل‌نوشته بدهید. توجه داشته باشید که دل‌نوشته‌های تگ‌دار نقد نخواهند شد و در صورت تمایل به درخواست نقد، قبل از درخواست تگ این کار را انجام بدهید.







‌‌
پس از 15 پست میتوانید برای تعیین سطح اثر ادبی خود درخواست تگ بدهید.








همچنین پس از ارسال 20 پست پایان اثر ادبی خود را اعلام کنید تا رسیدگی های لازم نیز انجام شود..







‌‌
اگر بنا به هر دلیلی قصد ادامه دادن اثر ادبی خود را ندارید می توانید درخواست انتقال به متروکه بدهید تا منتقل شود..







‌‌‌

○● قلمتان سبز و ماندگار●○



«مدیریت تالار ادبیات»
‌‌‌‌‌
 
گاهی صدا از گلویم عبور نمی‌کند،
نه چون چیزی برای گفتن نیست،
که چون جایی در من،
در عمق یک راهروی متروکه،
دری به روی شنیدن بسته شده؛
با قفل‌هایی که خودم ساخته‌ام،
و کلیدهایی که دیگر یادم نیست کجا دفن شده‌اند.
آنجا،
کسی هست؛
نه زنده، نه مُرده،
فقط نشسته در تاریکی
با نگاهی که حتی سایه‌ها را هم از خودش می‌ترساند.
اگر این منم،
پس چرا حتی چشم‌هایش هم مرا انکار می‌کنند؟!
هر شب، پشت پلک‌هایی که خواب نمی‌فهمند،
با انگشتانی که از نوشتن خسته‌اند،
برای خودم می‌نویسم.
نه برای آرامش،
که برای این‌که فراموش نکنم
چطور آدم می‌تواند
میان این‌همه صدا،
خاموش شود.
این واژه‌ها،
نه فقط یک نوشته‌،
که ردّ خون خاطراتند،
تکه‌پاره‌هایی از من
که هنوز فکر می‌کنند
شاید در سطری یا نقطه‌ای،
نجات پیدا کنند.
 
آخرین ویرایش:
امشب، از پله‌های ذهنم پایین رفتم
و به درِ چوبیِ کوچکی رسیدم
که با سنگینی لحظه‌ها قفل شده بود.
تلاشی برای باز کردنش نکردم.
فقط گوش دادم.
به ناله‌ی رطوبتِ دیوار،
به زمزمه‌ی خاکسترهایی که پیش از سوختن، گریه کرده بودند.
می‌دانی؟
گاهی حس می‌کنم من، فقط یک قاب پنجره‌ام؛
که رو به هیچ‌ گشوده می‌شود.
نه نوری از آن می‌تابد،
نه سایه‌ای برای ترسیدن در آن هست.
فقط یک "بودنِ بلاتکلیف"
که سال‌هاست خودش را نمی‌شناسد.
میان استخوان‌هایم، انگار پرنده‌ای گرفتار شده؛
که پرواز را از یاد برده است.
فقط نوکش را بر دیواره‌ی سینه‌ام می‌کوبد،
تا شاید صدایش به گوش کسی برسد.
و تو،
اگر هنوز آن‌جا هستی،
میان شکست‌های خاموش و سایه‌های درهم‌تنیده،
برایم شمعی باش؛
نه شعله‌ای که بی‌رحمانه بسوزاند،
بلکه نوری که با آهستگی،
رد پای فراموش‌شده‌ی راه بازگشت را روشن کند.
 
آخرین ویرایش:
من هنوز همان‌جا ایستاده‌ام.
درست در همان نقطه‌ای که تو رها کردی و رفتی.
نه رفته‌ام، نه مانده‌ام؛ فقط گیر کرده‌ام.
مثل چراغی که کسی خاموشش نکرده؛
اما مدت‌هاست دیگر نوری نمی‌دهد.
گاهی فکر می‌کنم نکند تو مُردی
و من فقط بازمانده‌ی یک تصمیم ناتمام باشم!
نکند این دردها،
ارثیه‌ی کسی باشد که زخم‌هایش را بسته بود
و من، ندانسته بازشان کردم!
صداهایی در سرم می‌پیچد
که هیچ‌کدام از من نیست.
اما آن‌قدر گفته‌اند که باورشان کرده‌ام؛
که بی‌ارزشم،
که زیادی‌ام،
که حتی خدا هم فراموش کرده دفتر حضورم را امضا کند.
و تو،
ای منِ ازدست‌رفته؛
اگر هنوز نشانی از من در تو مانده،
برگرد.
نه برای شروعی دوباره،
فقط برای اینکه یادم بیاوری
چطور می‌شود زنده بود
بی‌آن‌که فقط نفس کشید!
 
آخرین ویرایش:
شب‌ها، وقتی همه‌چیز رو به خاموشی می‌رود،
صدایی در درونم زنده می‌شود.
صدایی، شبیه نسیمی سرد که از لابه‌لای خاطرات تاریک و کهنه عبور می‌کند
و پچ‌پچ‌کنان می‌گوید:
«تو نبودی، هیچ‌وقت نبودی.»
گاهی در آینه‌، چشم‌هایی را می‌بینم
که به من نگاه می‌کنند
اما مطمئن نیستم از آنِ من باشند.
پلک می‌زنم،
و تصویرم تکان نمی‌خورد.
خاطراتم مثل اتاق‌هایی تاریک‌اند
که درشان را کسی از بیرون قفل کرده؛
می‌دانم آن‌جا چیزی هست
اما هر چقدر که نزدیک می‌شوم،
دستم به دستگیره نمی‌رسد.
گاهی فکر می‌کنم اگر خودم را تکه‌تکه کنم
شاید پیدایت کنم در یکی از این تکه‌ها؛
شاید در انگشتِ بی‌قرارم،
یا در شانه‌ای که شب‌ها بی‌دلیل می‌لرزد.
و تو،
ای منِ محو در لابه‌لای گذشته،
اگر هنوز جایی، حتی پشت پلک‌های بسته‌ام زنده‌ای،
بیدار شو.
پیش از آن‌که
تمام خواب‌هایم،
تبدیل به کابوس شوند.
 
سلام.
نمی‌دانم چندمین‌بار است که برایت می‌نویسم.
در هزارتویی گیر افتاده‌ام
که هر پیچش بوی بن‌بست می‌دهد.
می‌چرخم، خسته، بی‌نقشه،
و تو، هیچ‌وقت آن‌جا نیستی.
گاهی حس می‌کنم در پناهگاهی خاموش مدفون شده‌ام؛
جایی که واژه‌ها از گفتن دست کشیده‌اند
و سکوت، فرمانروای بی‌رقیب لحظه‌هاست.
خنده‌هایم، نقابی نازک بر چهره‌ای خسته‌اند؛
آنقدر شفاف که رگ‌های پنهان درد را
از ورایشان می‌توان دید.
و در شب‌هایی که سکوت، به جای خواب، مرا می‌بلعد،
تنها صدایی که می‌شناسم،
غرشِ بی‌امانِ خلاءیی‌ست که درونم فریاد می‌کشد.
چرا جوابم را نمی‌دهی؟
چرا هر بار که به تو پناه می‌برم،
چشمانم به تاریکی خیره می‌مانند؟
گاهی فکر می‌کنم شاید دیگر
نه من، نه تو،
هیچ‌کدام واقعی نیستیم.
تنها سایه‌هایی هستیم که از هم عبور می‌کنیم
بی‌آن‌که لمس شویم.
و من، در این سکوتِ کشنده،
دیگر نمی‌دانم چگونه صدایت کنم.
برگرد! قبل از آنکه این نامه‌ها،
تنها بقایایِ منی باشند که در انتظار تو،
از خاطره‌ها محو می‌شود.
 
آخرین ویرایش:
امشب باز هم، خودم را در پسِ آوارِ ناگفته‌ها جا گذاشتم؛
میان جمله‌هایی که هرگز بر زبان نیامدند،
و بغض‌هایی که در گلو خشکیدند، پیش از آنکه فرصتِ ترکیدن بیابند.
گویی تکه‌تکه‌ام کرده‌اند،
پراکنده میان هجوم خاطراتی که نه شیرینی به کام دارند و نه تابِ فراموشی؛
مثل قابِ عکسی مات و غبارگرفته از چهره‌ای آشنا،
که هر بار می‌نگرمش،
کمتر نشانه‌ای از خودم در آن می‌یابم.
دیگر نه آینه‌ها ذره‌ای از حقیقت را بازتاب می‌دهند،
نه خواب‌ها تسکینم می‌بخشند.
صبح‌ها با خستگیِ جان‌فرسای شبِ پیش بیدار می‌شوم،
و شب‌ها با سایه‌ی سنگینِ اضطرابِ فردا به خواب می‌روم.
دل‌تنگِ خودم هستم،
برای همان منِ ساده و صادقِ پیشین،
که بی‌توقع می‌خندید،
و تمام غصه‌هایش را با نوک مداد بر سپیدی کاغذ می‌ریخت.
حالا اما؛ حتی کاغذها نیز از بارِ سنگینِ واژه‌های نانوشته‌ام به ستوه آمده‌اند.
نه امیدی برای بازگشت مانده،
نه توانی برای ادامه.
فقط راه می‌روم؛
بی‌آنکه بدانم به کجا،
یا اصلاً چرا!
اگر روزی ردّ پاهایم را پیدا کردی،
بدان که آن مسیر،
نه راه نجات بود،
نه راه فرار؛
تنها تقلای کسی بود
که نمی‌خواست در خودش
گم شود.
 
گاهی حرف‌هایم را، پیش از آنکه به زبان بیایند، قورت می‌دهم.
نه از ترس قضاوت،
نه از شرمِ حقیقت،
بلکه چون می‌دانم هیچ‌کس قرار نیست آن‌طور که باید، گوش بدهد.
همه عجله دارند؛
عجله برای فهمیدن، بی‌آنکه واقعاً بشنوند.
و من، با هر بار سکوت،
تکه‌ای از خودم را می‌بلعم،
مثل قرصی تلخ که نه درمان است، نه مسکن.
شده‌ام انباری از حرف‌های نگفته.
پر از جمله‌هایی که دیگر حتی توان نوشتنشان را ندارم.
هر بار که می‌خواهم چیزی بگویم،
گلویی که سال‌ها تمرین سکوت کرده،
با هزار گره و بغض به استقبالم می‌آید.
امشب اما، فقط می‌خواهم بنویسم.
اگر جایی در دلِ این تاریکی، صدایم را شنیدی،
بدان هنوز زنده‌ام.
نه برای جنگیدن،
نه برای دویدن،
فقط برای اینکه
خودم را از فراموش‌شدن
نجات بدهم!
 
گاهی حس می‌کنم بودنم،
نه اتفاقی‌ست،
نه انتخابی؛
بلکه فقط تکرارِ یک ناتمام بی‌دلیل است.
هر صبح،
با تنی که دیگر به من تعلقی ندارد،
بلند می‌شوم
و وانمود می‌کنم هنوز زنده‌ام.
هنوز می‌توانم بخندم،
در حالی که در درونم،
هر نفس، باری‌ست که گذشته بر شانه‌ام گذاشته.
من خاطراتم را زندگی می‌کنم،
نه روزهایم را.
با عکس‌هایی نفس می‌کشم
که دیگر حتی نگاهشان هم آشنا نیست.
و گاهی از خودم می‌پرسم،
آیا باید همیشه تا این حد تحمل کرد؟
آیا این زنده‌ماندن،
نامش زندگی‌ست؟
یا فقط هنری‌ست
برای پنهان کردنِ فروپاشی؟
از من،
به منی که یاد گرفته سکوت،
امن‌ترین پاسخِ این جهان است.
 
عقب
بالا پایین