در حال تایپ رمان سطر آخر روزنامه| دیوا لیان

نوشته‌ها
نوشته‌ها
3,771
پسندها
پسندها
10,502
امتیازها
امتیازها
503
سکه
4,813
عنوان: سطر آخر روزنامه
ژانر: معمایی، اجتمایی، تراژدی
نویسنده: دیوا لیان
خلاصه:
باران نمی‌گذارد سکوت شب شکسته شود، اما صدای تایپ‌ماشین از اتاق خالی می‌آید.
مدارکی نیمه‌کامل، پرونده‌هایی که فساد شهری و بی‌عدالتی را فریاد می‌زنند.
شاهدانی ظاهر می‌شوند و ناپدید می‌شوند، کارگران، وکلا، همکاران سابق… انگار خود واقعیت هم بازی می‌کند.
سایه‌ها در گوشه‌ها حرکت می‌کنند، هر قدم حس تعلیق و بی‌اعتمادی را عمیق‌تر می‌کند.
هر کشف، ذهنش را در لبه‌ی جنون می‌برد، اما جامعه‌ای که پشت پرده خوابیده، بی‌خبر است.
آیا حقیقت واقعی است یا ساخته‌ی ذهنی تحت فشار و تنهایی؟
آخرین سطر روزنامه، تنها چیزی است که پاسخ را نشان می‌دهد… یا شاید چیزی نباشد.
 
آخرین ویرایش:


نویسنده‌ی عزیز؛
ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن کافه نویسندگان برای انتشار رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان، قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید:
[قوانین جامع تایپ رمان]


برای رفع ابهامات و اشکالات در را*بطه با تایپ رمان، به این تاپیک مراجعه کنید:
[اتاق پرسش و پاسخ رمان‌نویسی]


برای سفارش جلد رمان، بعد از ۱۰ پست در این تاپیک درخواست دهید:
[تاپیک جامع درخواست جلد]


بعد از گذاشتن ۲۵ پست ابتدایی از رمانتان، با توجه به شراط نوشته شده در تاپیک، درخواست تگ دهید:
[درخواست تگ رمان]


برای سنجیدن سطح کیفیت و بهتر شدن رمانتان، در تالار نقد، درخواست نقد مورد نظرتان را دهید:
[تالار نقد]


بعد از ۱۰ پست‌ برای درخواست کاور تبلیغاتی، به تاپیک زیر مراجعه کنید:
[درخواست کاور تبلیغاتی]


برای درخواست تیزر، بعد از ۱۵ پست به این تاپیک مراجعه کنید:
[درخواست تیزر رمان]


پس از پایان یافتن رمان، در این تاپیک با توجه به شرایط نوشته شده، پایان رمانتان را اعلام کنید:
[اعلام پایان تایپ رمان]


جهت انتقال رمان به متروکه و یا بازگردانی آن، وارد تاپیک زیر شوید:
[درخواست انتقال به متروکه و بازگردانی]


برای آپلود عکس شخصیت های رمان نیز می توانید در لینک زیر درخواست تاپیک بدهید:
[درخواست عکس شخصیت رمان]


و برای آموزش‌های بیشتر درباره‌ی نوشتن و نویسندگی، به تالارآموزشی سر بزنید:
[تالارآموزشی]


با آرزوی موفقیت شما


کادر مدیریت تالار رمان انجمن کافه نویسندگان​
 
باران آرام روی شیشه می‌خورد و قطره‌ها مسیرهای بی‌قاعده‌ای روی شیشه ایجاد می‌کردند؛ هر خط کوچک انگار داستانی پنهان در خود داشت. دست‌هایم روی تایپ‌ماشین قدیمی استراحت کرده بود و نگاه خیره‌ام به صفحه‌ی خالی مانیتور دوخته شده بود؛ صفحه‌ای که انگار انتظار کلمه‌ای را می‌کشید که هیچ‌وقت نمی‌آمد.
صدای تیک‌تیک ساعت روی دیوار، با هر ثانیه، سنگینی بیشتری به فضا اضافه می‌کرد. چراغ‌های کم‌نور تحریریه، سایه‌های عجیب روی کاغذهای پراکنده می‌انداختند؛ سایه‌هایی که بیشتر شبیه نقشه‌ای مرموز بودند تا انعکاسی ساده.
نوشین کنار میز نشسته بود، مشغول ورق‌زدن دسته‌ای از کاغذها، اما نگاهش پر از سوال بود. سکوت میان ما، سنگین‌تر از صدای باران بود.
نفس عمیقی کشیدم و قلم را روی دفترچه‌ی قدیمی حرکت دادم؛ یادداشت‌ها آرام و کند شکل می‌گرفتند، مثل مسیر باران روی شیشه‌ی پنجره. هر خط، هر شماره، سوالی کوچک اما گیج‌کننده ایجاد می‌کرد.
- محسن، بازم داری روی همون پرونده‌ی قدیمی کار می‌کنی؟
صدای نوشین آرام بود، اما دقیق و پر از کنجکاوی.
-‌ آره… فقط می‌خوام مطمئن بشم چیزی از دستم در نرفته.
-‌ می‌خوای مطمئن بشی؟
او سرش را کمی خم کرد، انگار به دنبال درک چیزی بود که خودش هم نمی‌دانست چیست.
به پنجره نزدیک شدم. خیابان خیس زیر باران، عابران بی‌تفاوت، ماشین‌هایی که رد می‌شدند و سایه‌هایی ناشناخته که در میان مه و نور ناپدید می‌شدند؛ همه‌ی این‌ها بخشی از شهری بودند که همزمان حس معمایی و کمی ترسناک داشتند.
مهناز همیشه می‌گفت: «تو حقیقت رو بیشتر از همه می‌خوای، اما مردم آماده شنیدن اون نیستن» حالا، با گذشت سال‌ها، حس می‌کردم حرفش به تلخیِ واقعیت تبدیل شده است.
نوشین لبخندی کوتاه و مبهم زد:
- تو همیشه فکر می‌کنی همه‌چیز معماست، اما گاهی حقیقت همین جلو چشماته.
سایه‌ها روی دیوار تکان می‌خوردند، باران قطره‌قطره روی سقف می‌کوبید، مثل ضربان قلبی پنهان و مضطرب. لحظه‌ای نفس عمیق کشیدم، قلم را روی میز گذاشتم. هنوز نمی‌دانستم مسیر به کجا خواهد رفت، اما مطمئن بودم که این فقط شروع ماجراست.
 
آخرین ویرایش:
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین