تاج دوازده‌گانه: نغمه دوازده پرنسس رقصان

نوشته‌ها
نوشته‌ها
5,509
پسندها
پسندها
21,482
امتیازها
امتیازها
868
سکه
10,762
cw_1776056586_ebce055f.jpg

a66d25_25optimized-by-opt-imum-ir-2025-12-25-19-08-28.jpg



عنوان: تاج دوازده‌گانه: نغمه دوازده پرنسس رقصان
نویسنده: ال. پرز
مترجم: نازنین لالینی
ناظر: @.Mahsa مهسا ستوده
ویراستار: @Majnun
خلاصه:
پیش از آنکه پادشاهی را از دست بدهند، باید قلب یکدیگر را فتح کنند... .
مارِک، سرباز جن‌پری زخم‌خورده، سال‌هاست در سکوت عاشق شاهدخت آدیرا، دوست دیرینه‌اش بوده است. برای بازگذاشتن راه تاج و تخت برای معشوقه‌اش و اجازه دادن به او تا به ملکهٔ قدرتمندی تبدیل شود که همیشه استحقاقش را داشته، او به «دربار نیمه‌شب» پناه می‌برد... تا زمانی که یک درخواست ناگهانی از آدیرا، تمام نقشه‌هایش را بر هم می‌ریزد.
حالا مارک و آدیرا، در رقابتی با زمان، باید برای نجات خواهران ربوده‌شده همکاری کنند. آن‌ها به زودی درمی‌یابند که با یک آدم‌ربایی ساده روبرو نیستند، بلکه طلسمی تاریک و افسونگری کل قلمرو را درنوردیده است. در این راه پرخطر، هر قدمی که به حقیقت نزدیک‌تر می‌شوند، احساسات سرکوب‌شدهٔ آن‌ها نیز آشکارتر می‌گردد. اما آیا آن‌ها می‌توانند توطئه‌ای که بنیاد پادشاهی را می‌لرزاند خنثی کنند، یا سرنوشتشان به سرنوشت شاهدخت‌های گمشده می‌پیوندد؟
 
آخرین ویرایش:
380731_25050915-25۲۰۲۵۰۷۱۵-۱۱۵۷۰۰.jpg



مترجم عزیز، ضمن خوش‌‌آمد گویی و سپاس از انجمن کافه نویسندگان برای منتشر کردن رمان ترجمه‌ شده‌ی خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ ترجمه‌ی خود قوانین زیر را با دقت مطالعه فرمایید.

قوانین تالار ترجمه

برای درخواست تگ، بایست تاپیک زیر را مطالعه کنید و اگر قابلیت‌های شما برای گرفتن تگ کامل بود، درخواست تگ‌‌ترجمه دهید.

درخواست تگ برای رمان در حال ترجمه

الزامی‌ست که هر ترجمه، توسط تیم نقد رمان‌های ترجمه شده؛ نقد شود! پس بهتر است که این تاپیک را، مطالعه کنید.

درخواست نقد برای رمان در حال ترجمه

برای درخواست طرح جلد رمان ترجمه شده بعد از 10 پارت، بایست این تاپیک را مشاهده کنید.

درخواست جلد

و زمانی که رمان ترجمه‌ی شده‌ی شما، به پایان رسید! می‌توانید در این تاپیک ما را مطلع کنید.

اعلام اتمام ترجمه

موفق باشید.

مدیریت تالار ترجمه
 
انبهٔ عزیزم
نامهٔ آخرت لبخندی بر لبم نشاند و نتوانستم ماجرای توله‌خرس را برای بئاتریس تعریف نکنم. خوب می‌دانی چه اندازه شیفتهٔ جانوران است. شنیدن روایت‌های تو همیشه برایم شادی‌آور بوده و هر بار در دلم شوق سفردیدن دربارهای دوردست زنده می‌شود. شوقی که یادآور توست.
امیدوارم این نامه زود به دستت برسد زیرا باید اعتراف کنم به موضوعی فوری نیازمند یاری تو هستم. اگر در هفته‌های آینده گذرت به اطراف آلزبرگ می‌افتد می‌شود سری به ما بزنی؟ می‌دانم سال گذشته همدیگر را دیدیم و می‌دانم مسئولیت‌های تو در خدمت ملکه سونارا سبک نیست اما این روزها اتفاق‌هایی ناآشنا و نگران‌کننده در جریان است.
در چند شب گذشته سه‌قلوها نیمه‌شب از تخت ناپدید شدند. شبی که برای نوشیدن معجونم بیدار شدم دیدم تختشان خالی است. تمام قصر را گشتم اما از ایجاد اضطراب خودداری کردم چون گاهی پیش می‌آید در اتاق مهمان‌ها خوابشان ببرد. صبح که شد دوباره در تخت‌هایشان بودند اما خسته‌تر از همیشه.
اگر فقط یک‌بار رخ داده بود نادیده می‌گرفتم اما دیروز پاهایشان پر از تاول و زخم بود. گاهی هم یکی از آن‌ها به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌ماند و چشمانش خالی می‌شود انگار در خلسه‌ای فرو رفته باشد و من قادر نیستم او را از آن حالت بیرون بیاورم. پدر می‌گوید چیزی نیست اما می‌ترسم با شلوغی امور درباری نتواند آنطور که باید مراقبشان باشد. کوچک‌ترین دختران خاندان معمولاً از نگاه‌ها دور می‌مانند به ویژه با این تعداد خواهر که دایه‌ها و ندیمه‌ها را به خود مشغول می‌کنند.
خودم تلاش کردم موضوع را پیگیری کنم. یک‌بار دیدم از راهرو می‌گذرند اما پیش از آنکه به آن‌ها برسم ناپدید شدند. اگر شوخی یا بازی بود می‌فهمیدم اما دلشوره رهایم نمی‌کند.
اگر بیایی و کمکم کنی برایم بسیار ارزشمند است. خواهرانم عزیزترین‌اند و می‌ترسم پای جادویی پری در میان باشد. تو با توانایی‌هایت می‌توانی از این راز پرده برداری.
اگر نتوانستی بیا نگرانی به دلم راه نمی‌دهم. همواره منتظر نامه بعدی‌ات خواهم بود.
با مهر
ادی

***
در اصطبل قصر رادریک ایستاده بودم و برای چندمین بار خط ظریف و آشنای آدیرا را می‌خواندم. بی‌تابی گلویم را تنگ می‌کرد. چه چیزی می‌توانست خواهرانش را نیمه‌شب از تخت بیرون بکشد؟ با توجه به آنچه گفته بود یقین داشتم جادویی پری‌گونه در میان است و این یعنی آدیرا و خانواده‌اش در خطرند. آن‌ها انسان بودند و نیرویی برای محافظت از خود نداشتند.
آدیرا و من هر دو در قلمرو ستاره زندگی می‌کردیم اما او در شرق بود، دربار گرگ‌ومیش که انسان‌ها بر آن فرمان می‌راندند. من در غرب بودم دربار نیمه‌شب، سرزمین پریان زیر فرمان ملکه سونارا. سال‌ها بود که دو پادشاهی با صلحی کم‌تنش، کنار هم زندگی می‌کردند و روابط میان انسان و پری در این مرزها شگفت‌آور آرام بود.
در کودکی کنار آدیرا بزرگ شدم؛ آن زمان که پدرم فرمانده گارد شاه رجینالد بود. پس از مرگ او برای پرداخت هزینهٔ درمان مادرم در ارتش ملکه ثبت‌نام کردم اما دوستی من و آدیرا با نامه‌ها پابرجا ماند.
دلتنگش بودم بیش از آنکه می‌خواستم اعتراف کنم. اغلب به او فکر می‌کردم و نگران امنیتش بودم. سرزمینی که او در آن می‌زیست پر از پریانی بود که همه‌شان مهربان نبودند. قبیله‌های سرکش در مرزهای میان دو پادشاهی زندگی می‌کردند و شکار انسان‌ها برایشان ناآشنا نبود. آیا ممکن بود یکی از آن‌ها به خانوادهٔ آدیرا نزدیک شده باشد؟
«این چیه؟»
نامه از دستم ربوده شد. دست دراز کردم تا پسش بگیرم اما با دیدن شاهزاده فنیک، وارث دربار نیمه‌شب، که با لباس سوارکاری و لبخندی شیطان‌وار روبه‌رویم ایستاده بود مکث کردم. او بلندتر و چابک‌تر از من بود و پای آسیب‌دیده‌ام اجازه تعقیب نمی‌داد.
«سلام فن.» با بی‌میلی گفتم و در انتظار طعنه‌ای بودم که حتماً بعد از خواندن نامه نثارم می‌کرد.
فن با خواندن ابتدای نامه خندید. «انبه؟ این دیگه چیه؟»
صورتم داغ شد.
«لقب بچگیمه. یه بار یه کاسه انبه از دربار تابستون خوردم صورتم یه هفته نارنجی موند. از اون موقع بهم می‌گفتن انبه.»
فن با شیطنت خندید.
«کاش می‌دیدم اون روز رو.»
وقتی ادامه نامه را خواند زیرلب ناله‌ای کردم. «فن تو رو خدا!»
«ساکت باش دارم می‌خونم.»
به تیرک چوبی تکیه دادم و به ژیزل، مادیان آرامم، نگاه کردم که کنجکاوانه مرا می‌پایید.
فن نامه را بست و به من داد. سکوتش عجیب بود. «خب؟» پرسیدم.
«کی راه می‌افتیم؟»
«داری چی می‌گی؟»
«این نامه از ادیه. همونی که همیشه ازش حرف می‌زنی. حالا به کمکت احتیاج داره. معلومه که می‌خوای بری.»
«من که همیشه ازش حرف نمی‌زنم.»
فن بی‌احساس نگاهم کرد.
«چرا می‌زنی، تو عاشقشی.»
به لکنت افتادم و گرمای صورتم بالا زد. انکار بی‌فایده بود. فن مرا خوب می‌شناخت.
با آهی آرام گفتم «من یه سرباز پری زخمی‌ام. اون ولیعهد دربار گرگ‌ومیشه.»
فن دست به سینه ایستاد.
«خب که چی؟ پری‌ها هم می‌تونن اونجا زندگی کنن. تو خودت اونجا بزرگ شدی. پدرت فرمانده گارد پادشاه بود. تازه ازدواج متحدانه بین دو دربار کلی فایده داره.»
از شدت شرم سرم داغ شد. نمی‌توانستم باور کنم بحث ازدواج میان آدیرا و من مطرح شده بود.
«اگر بخواد ازدواج کنه با یه شاهزاده انسان یا یکی از اشرافِ پری که مناسب اتحاد دو پادشاهی باشه نه من.»
فن بینی‌اش را جمع کرد.
«اگه مثل اون اشراف خشک باشن برای بدبختی که به اون دختر می‌دن متأسفم.»
خندیدم و کمی آرام گرفتم.
فن ادامه داد:
«مادرم سفر رفته. تو الان وظیفه‌ای نداری. اگه می‌خوای بریم آلزبرگ باید حرکت کنیم.»
«من باید بهت آموزش بدم.»
«تو راه یادم بده. تازه گرگ‌ومیش از میزبانی شاهزاده نیمه‌شب بدش نمیاد. مامان همیشه دنبال بهتر کردن رابطه با انسان‌هاست»
چهره‌ام درهم رفت. نمی‌خواستم او را در موقعیتی خطرناک قرار دهم اما اگر گمان آدیرا درست بود حضور یک شاهزاده پری می‌توانست مفید باشد.
انگشتم را به سمتش گرفتم.
«اگه رفتیم با شاهزاده‌ها ور نرو. رجینالد همین الانشم از دست پری‌هایی که خودشونو به دربارش می‌چسبونن کلافه‌ست.»
فن با لبخندی شیطان‌وار کف دست‌هایش را بالا آورد.
«قول نمی‌دم.»
 
آخرین ویرایش:
همان طور که انتظار می‌رفت، همراهی شاهزاده نیمه‌شب در طول مسیر طاقت‌فرسا بود. هرچند مثل همیشه لبخند بر لبم می‌آورد، اما پیدا بود که از آزار دادن من، به‌ویژه وقتی صحبت به آدیرا می‌رسید، لذت خاصی می‌بُرد. زمانی که با لحن شوخی گفت شاید بهتر باشد آدیرا را راضی کنم با یک پری سلطنتی مانند خودم سرگرم شود، تنها یک لحظه تا فرود آوردن مشت بر صورتش فاصله داشتم.
چند روز بیشتر طول نکشید تا به آلزبرگ برسیم. هنگام ورود، هوا آرام و خزنده به تاریکی می‌نشست. خورشید دیرتر از آنچه در دربار نیمه‌شب دیده بودم غروب می‌کرد. پادشاهی آدیرا، به سبب جمعیت انسانی‌اش که جادوی پریان شب را کم‌رنگ می‌کرد، برخلاف قلمرو من در تاریکی جاودانه غرق نبود. خورشید هنوز هر روز ساعتی سر می‌زد و همین نور نا‌آشنا، در میانه سفری که تماماً با تاریکی همراه شده بود، بی‌تابی درونم زنده می‌کرد.
دید شبانه من امکان می‌داد در تاریکی جهان را روشن‌تر از روز ببینم، اما زیر آفتاب دست و پا گم می‌کردم. خون پریان شب در رگ‌هایم جاری بود و ماندن چند ساعت در روشنایی کافی بود تا چشمانم تیر بکشد و پوستم داغ شود. غروب برای من بازگشت آرامش بود.
نگهبانی که پشت دروازه سفید و درخشان قصر مستقر بود به استقبالمان آمد. هنگامی که فرستاده نیمه‌شب ورود فِن را اعلام می‌کرد من خیره به دروازه‌ای بودم که از سنگ افسون‌شده پری ساخته شده بود و زمانی خانهٔ من به شمار می‌رفت. سال‌ها گذشته بود اما همان نگاه کوتاه به فلز آسمانی، که با تار و پود طلسم‌های محافظ بافته شده بود، خاطرات کودکی را در ذهنم بیدار کرد. جادوی درونی‌ام، با شناخت افسون‌های نهفته در ساختار عظیم آن، چون شراری پنهان زنده شد. همیشه توانایی حس جادوی پری در اطرافم را داشتم. شاه رجینالد انسانی بود حکیم و می‌دانست برای حفظ قلمرو خویش باید به صنعت پریان اعتماد کند.
«ورود شاهزاده فنیک، ولیعهد، و کاپیتانشون سر مارک از دربار نیمه‌شب رو اعلام می‌کنم.»
صدای نگهبان از بالای برج طنین انداخت.
با شنیدن این عنوان رسمی خشکم زد و با ناباوری به فِن نگاه کردم. او با پوزخندی پیروزمندانه زمزمه کرد. «کاپیتان؟»
پاسخی ندادم. صدای کشیده شدن فلز، هنگامی که دروازه گشوده می‌شد، فضا را شکافت. فِن اسبش را نزدیک آورد و آهسته گفت:
«دروغ محض نیست. وقتی پادشاه بشم، تو رو کاپیتان خودم می‌کنم. فکر می‌کردم اینو می‌دونی.»
به او خیره ماندم و کلمات در گلویم خشک شد. آیا جدی سخن می‌گفت؟ گوشه لبش با اطمینان بالا رفت.
«البته، مگر این که با شاهدخت آدیرا ازدواج کنی. اون وقت باید دنبال برنامه‌های دیگه‌ای باشم.»
با پای سالمم به او لگد زدم اما با کشیدن اسبش کنار رفت و ضربه‌ام به هوا نشست. دروازه با صدایی سنگین گشوده شد و نگهبان رجینالد ما را فراخواند. با فشاری آرام به اسب‌هایمان، زیر طاق روشن گذشتیم. روی زین آرام نداشتم. کف دست‌هایم از شدت چسبیدن به افسار عرق کرده بود. پای چپم پس از روزها بی‌حرکتی تیر می‌کشید و می‌دانستم تا پایان روز به تندی زبانه خواهد زد، اما سال‌ها بود که به این درد خو کرده بودم.
آنچه مرا می‌لرزاند، نه درد زخم که دیدار دوباره آدیرا بود. آخرین بار یک سال پیش در محفل رسمی دربار زمستان او را دیده بودم و فرصت چندانی برای گفت‌وگوی خصوصی پیش نیامده بود. زخمم اجازه رقص نمی‌داد و من تنها می‌توانستم شاهد رقصیدن او با نجیب‌زادگان باشم.
از زمانی که به سن بلوغ رسیده بود، زندگی‌اش به تلاش‌های پدرش برای وصلت‌های سیاسی گره خورده بود. تعجب داشتم که چرا هنوز نامزد نکرده است. معمولا شاهدختی با جایگاه او تا این سن باید مراحل ازدواجش آغاز شده باشد. او روزی ملکه خواهد شد و معمول نبود که آینده‌ای چنین مهم بدون پیوندی مستحکم رها شود. همواره تصور می‌کردم پدرش برایش همسری از شاهزادگان یا اشراف بلندمرتبه برگزیند.
چرا به این موضوع فکر می‌کردم؟ مهم نبود با چه کسی ازدواج خواهد کرد. من، در هر حال، تنها به عنوان دوست و همراهی وفادار در زندگی‌اش باقی می‌ماندم. حتی اگر روزی ناچار می‌شد با فِن ازدواج کند.
فِن از کنارم گفت:
«اگه این اخم رو از صورتت پاک نکنی، اولین چیزیه که می‌بینه. راستش ترسناک شدی. فراریش میدی.»
اخمم سنگین‌تر شد.
«کاپیتانی که به زور روی دو پا وایمیسته، به چه دردی می‌خوره؟»
«در مورد چی داری حرف می‌زنی؟»
«گفتی منو کاپیتان خودت می‌کنی. به نظرم انتخاب بدیه.»
فِن زیر لب خندی عصبی بیرون داد.
«مگه تو یه مذاکره‌کننده ماهر نیستی؟ حالا لطف کن و ثابت کن چرا نباید برای این مقام پرافتخار استخدامت کنم.»
با صدایی فروخورده گفتم:
«هیچ لطفی نمی‌خوام... یا ترحم.»
 
آخرین ویرایش:
فِن سکوت کرده بود و تنها آوای منظمِ برخورد سُم‌ها بر سنگ‌فرش، فضای میان ما را پر می‌کرد. به‌آرامی در مسیر پیچ‌درپیچی پیش می‌رفتیم که به دروازهٔ متحرک قصر سنگی و عظیم ختم می‌شد. سکوت طولانی او باعث شد نگاهش کنم. ابروهای تیره‌اش در هم رفته بود و حالتی غیرعادی جدی بر چهره داشت. رشته‌ای از موهای قهوه‌ای و موج‌دارش را از جلوی چشمانش کنار زد و با نگاهی نافذ به من خیره شد.
گفت: «اگه فکر می‌کنی برات حس ترحم دارم، پس انگار اصلاً دوست خوبی نبودم.»
با شنیدن این جمله، شانه‌هایم افتاد. زیر لب گفتم: «لعنتی... ببخشید، فِن.»
دستی بر صورتم کشیدم و ناله‌ای را در گلو فروخوردم. دو سوی مسیر، ردیف درختان ماگنولیای آراسته در باد آرام می‌جنبیدند و عطر گل‌هایشان هوا را پر کرده بود. آن بو، روزهایی را زنده می‌کرد که همراه آدیرا در علفزارهای بلند می‌دویدیم.
اما اکنون همه‌چیز تغییر کرده بود. ناراحتی‌ام از فِن نبود. بودن در این مکان، میان تکه‌های زندگی‌ای که دیگر از آنِ من نبود، تنها یادآور کودکی محوشده‌ای بود که هرگز بازنمی‌گشت. آن کودکی که در همین خیابان‌ها می‌دوید، آینده‌ای سرشار از امکان‌ها در پیش داشت؛ تا آن‌که ضربه‌ای، استخوانی و سرنوشتی را شکست و جهان را در یک لحظه بی‌رحم دگرگون کرد.
به‌آرامی گفتم:
«لطفاً عذرخواهی منو قبول کن. این اولین باره از وقتی که... مصدوم شدم، دارم به اینجا برمی‌گردم. ناامیدی‌هام رو سر تو خالی کردم. قصدی نداشتم. تو همیشه برام دوست مهربونی بودی و متاسفم که باعث شدم خلافش فکر کنی.»
فِن بی‌درنگ گفت:
«چیزی نیست. منم کلی وقت‌ها سرت داد زدم. وقتش بود تلافی کنی.»
لبخند صمیمانه‌ای زد و من با اکراه پاسخش را دادم. او لحظه‌ای بعد دوباره جدی شد.
«می‌دونی که از دیدنت خوشحال می‌شه. برای چی این‌قدر نگران شدی؟»
فقط سر تکان دادم.
«می‌دونم.»
درختچه‌های سبز و پررنگ، حیاط دایره‌ای و وسیعی را که پیش از دروازه متحرک قرار داشت، احاطه کرده بودند. مردمان بسیاری در رفت‌وآمد بودند و برخی با کنجکاوی ما را می‌نگریستند. بر زین صاف نشستم و سعی کردم ظاهر یک کاپیتان سلطنتی را حفظ کنم اما در درون، تنها حس یک بازیگر ناشی داشتم.
از میان حیاط گذشتیم و با نزدیک شدن ما، دروازه آهنین بالا رفت. هنگامی که به محوطه قصر رسیدیم، نفسی عمیق کشیدم. هنگام پایین آمدن از اسبم، ژیزل، بی‌اعتنا به تیرگی دردی که در پایم پیچید، صورت درهم کشیدم و وزنم را بر پای سالمم انداختم. پشت سر فِن و همراهان‌مان از پله‌ها بالا رفتم و از میان درهای بلند و بلوطی گذشتیم.
تنها چند روز پیش، خبر رسیدنمان را فرستاده بودیم و انتظار تشریفات رسمی نداشتیم. با این حال، هر سرباز در دو سوی سرسرا در حالت آماده‌باش ایستاده بود. نگاهشان که می‌گذشت، اخمم عمیق‌تر می‌شد. هرگز این‌همه محافظ در این قصر ندیده بودم.
به تالار تخت‌رسانی رسیدیم. دو نگهبان درهای عظیم را گشودند و ما وارد شدیم. فرش مخملی سرخی تالار را می‌آراست و اشراف در دو سوی آن صف بسته بودند. لباس‌های فاخرشان چنان بود که انگار شاه رجینالد به افتخار ما جشنی برپا کرده باشد. تنها نگاه‌های جدی‌شان بود که هر خیالی از جشن را از میان می‌برد. با هر قدمی که برمی‌داشتم، سنگینی حال‌وهوا بیش‌تر بر دوشم می‌نشست. حتی فِن نیز، با همه آرامش ظاهری، آثار نگرانی را در چهره پنهان نمی‌کرد.
سکویی گسترده در انتهای تالار بود و شاه رجینالد بر تختش نشسته بود. دخترانش در دو سوی او ایستاده بودند. نگاهم بی‌اختیار بر آدیرا ثابت ماند، چنان که گویی از اراده من جدا شده باشد. او با وقار کنار تخت ایستاده بود. موهای بلوند و مجعدش تاج‌وار بر سر بافته شده بود و جواهرات الماس روشنای لطیفی بر چهره‌اش می‌انداخت. لباس هلویی‌رنگش با ظرافت بر اندامش نشسته بود و دستانش با متانت در برابرش گره خورده بود.
او تصویر کامل وقار سلطنتی بود، نقطه مقابل من. اما در پس نگاه سنگین و آرامش، سایه‌ای تاریک پنهان بود؛ آن‌قدر کمرنگ که تنها کسی چون من، که سال‌ها کنارش بزرگ شده بودم، می‌توانست آن را ببیند. هنگامی که نگاهش به من افتاد، لبخندی کوتاه اما روشن، نقاب آرامش را شکست. لحظه‌ای دوباره همان دختر خندان گذشته شد؛ لبخندی کوچک اما صادقانه که گودی ظریف گونه‌اش را آشکار می‌کرد و دل مرا آرام.
اما این حالت زود از چهره‌اش محو شد و بار دیگر بر خود مسلط شد. نگاهم بر دیگر دخترانش لغزید و قلبم از جا کنده شد. آدیرا یازده خواهر داشت و تنها هشت تن کنار او ایستاده بودند. برخی از آنان را سال‌ها ندیده بودم و چنان بزرگ شده بودند که به‌سختی می‌شناختمشان.
پیش از آن‌که دریابم کدام‌یک غایب است، شاه رجینالد برخاست. موهای بلوند و چشمان قهوه‌ای گرمی داشت که همیشه با مهربانی مرا می‌نگریستند؛ اما امروز غبار اندوهی عمیق آن روشنایی را تیره کرده بود. حس ناخوشایندی بر سینه‌ام نشست.
او دستانش را گشود و گفت:
«از اومدنتون خوشحالم. برای کمک‌رسانی زمانی که نیاز داریم ممنونیم.»
در کنارم، فِن اندکی جابه‌جا شد، حرکتی کوتاه اما پرمعنا.
شاه ادامه داد:
«دخترم گفت قبل از این از شما کمک خواسته و بی‌جهت هم نبوده. مدت کوتاهی پس از اینکه براتون نامه فرستاد و درخواست یاری کرد، اوضاع بدتر شد.»
لرزشی در صدایش نشست و نقاب قدرتش اندکی فروریخت.
«سه تا از دخترای کوچکترم ناپدید شدن.»
 
آخرین ویرایش:
گفت‌وگو با شاه رجینالد به شکلی محو و تار سپری شد. بعد از شنیدن خبر ناپدید شدن سه‌قلوها، ذهنم از شدت اندوه درگیر آشوبی از سوال و اضطراب شد؛ صدایی خروشان در گوشم پیچید و خودم را از درون به زور کنترل می‌کردم. پاسخ‌هایم زیرلب و بدون فکر واقعی از دهانم بیرون آمدند. خوشبختانه، فِن همان‌طور که همیشه مطمئن و استوار بود، کنترل گفتگو را در دست گرفت و با صدای آرامش‌بخش، فضا را تا حدی مهار کرد.
اما نگاه من هیچ‌گاه از آدیرا جدا نمی‌شد. او وظیفه‌شناسانه کنار پدر ایستاده بود و چشمانش روی او قفل شده بود، اما گه‌گاهی نگاهش به من می‌لغزید و در چهره‌اش نوای ناامیدی پیدا می‌شد، آرامش ظاهری‌اش را برای چند ثانیه می‌شکست.
احساس فوریت وجودم را در بر گرفت. باید با او صحبت می‌کردم. باید دلداریش می‌دادم. باید در خلوت با او حرف می‌زدم. اما… واقعاً چه کاری می‌توانستم انجام دهم؟ خواهرانش را به طرز جادویی بازگرداندن از دست من خارج بود.
تصویر سه‌قلوهای چشم‌درخشان جلوی چشمم آمد؛ آن‌ها اکنون ده ساله بودند، اما همچنان ظریف و کوچک به نظر می‌رسیدند. تصور ترس و تنهایی آن‌ها قلبم را می‌فشرد.
فِن با اشاره به آدیرا گفت:
«شاید دختر بزرگتون بتونه کمک کنه.»
کلماتش مرا از افکار آشفته بیرون کشید و صاف ایستادم.
چشمان آدیرا برق زد، اما قبل از اینکه چیزی بگوید، رجینالد دستش را بالا برد و گفت:
«نه. مخالفم که دخترهام رو بیشتر درگیر کنم. نمی‌خوام امنیتشون به خطر بیفته. این موضوع فقط بین خودمون می‌مونه.»
شانه‌های آدیرا از ناامیدی افتاد، اما سریع جمع شد. من، بی‌آنکه بدانم چه می‌کنم، قدمی جلو گذاشتم و وزن بدنم را روی پای سالمم انداختم.
گفتم:
«با اینکه حق با شماست، قربان، ولی آدیرا خواهرهاش رو از هر کس دیگه‌ای بهتر می‌شناسه. اولیشون بود که شک کرد یه چیزی در جریانه و تا حالا هم بیشتر از همه حواسش به عادت‌ها و رفتار خواهرهاش بوده. اطلاعاتش می‌تونه مفید باشه.»
فِن صدای کوتاهی در گلویش داد و آن را با سرفه‌ای پنهان کرد. سکوت تالار تخت‌شاهی را فرا گرفت. چشمان آدیرا از تعجب گشاد شد و نگاهش بین من و پدرش مدام می‌چرخید.
شاه رجینالد نفس عمیقی کشید و آرام گفت:
«فکر کنم حق با شماست، سِر مَرِک. اما آدیرا فقط به عنوان مشاور عمل می‌کنه. نمی‌خوام تو موقعیت‌های خطرناک قرار بگیره.»
کوتاه تأیید کردم:
«حتماً، قربان.»
بعد از بحث، رجینالد دخترانش را مرخص کرد و چند پیشخدمت ما را به اتاق‌های استراحت هدایت کردند. سرم را چرخاندم تا نگاه آدیرا را بگیرم، اما او قبل از اینکه بتوانم، از تالار خارج شد.
در حالی که به دنبال جمعیت به سمت اتاق‌ها می‌رفتم، دل شکست. این همه راه را فقط برای دیدن او آمده بودم و تا فردا هم نمی‌توانستم باهاش حرف بزنم. رجینالد قول داده بود شام را در اتاق‌هایمان بیاورند، چون از سفر طولانی خسته بودیم و نمی‌توانستیم در میز شام رسمی شرکت کنیم.
این تنها پیروزی کوچک من بود؛ توانسته بودم رجینالد را راضی کنم آدیرا در تحقیقاتمان شریک شود. اما عصبانی بودم که او برای دخترانش تنها ارزش اشیای زینتی می‌دید و نه بیشتر.
در راهروی مارپیچ فرش قرمزشده، فِن آرام پرسید:
«شاه چقدر از قابلیت‌هات می‌دونه؟»
با وجود لحن آرام، صدایش در فضای وسیع طنین داشت. نور لوستر بزرگ از پنجره‌های سقف به دیوارها می‌تابید.
اعتراف کردم:
«چیز زیادی نه. من آلزبورگ رو قبل از اینکه قدرت کامل پیدا کنم ترک کردم. می‌دونه که می‌تونم جادوی پری‌ها رو تشخیص بدم، اما چیز بیشتری نمی‌دونه.»
فِن ابروهایش را بالا انداخت:
«و… می‌خوای همینطوری بمونه؟»
اخم کردم:
«منظورت چیه؟»
«منظورم اینه که می‌دونم دوست نداری به همه بگی دقیقاً چه کارهایی می‌تونی بکنی.»
فِن زمزمه کرد:
«می‌خوای واقعیّت توانایی‌هات رو هم از شاه مخفی نگه داری؟»
مکث کردم. به رجینالد اعتماد داشتم، اما اگر بیش از حد بداند، تصمیماتش ممکن بود رابطه با دربار نیمه‌شب را به خطر بندازد. اولویت من همیشه فِن و خانواده سلطنتی بود.
بعد از کمی فکر گفتم:
«بیا صبر کنیم و ببینیم فردا چی پیش میاد.»
فِن لبخند زد:
«میشه شامت رو تو اتاق من بخوری تا نقشه‌مون رو برنامه‌ریزی کنیم؟»
گفتم:
«حتماً.»
و با لبخندی کنایه‌آمیز اضافه کردم:
«سرور من.»
فِن با تحقیر گفت:
«جرأت نداشته باش.»
پیشخدمت‌ها ما را به راهروی بلند و باریک هدایت کردند؛ دیوارها از چوب ماهون تیره بود و چراغ‌دیواری‌ها بوی عود می‌داد. فِن تو اتاق اول ناپدید شد و مرا به اتاق دوم بردند.
به محض بسته شدن در، ناله‌ای بلند کردم و روی پایین تخت خودم را رها کردم تا پایم استراحت کند. تمام روز درد داشتم و حالا غیرقابل تحمل بود. قطعاً فردا تاوانش را پس می‌دادم.
به یاد وضعیت عجیب آدیرا افتادم؛ او شب‌ها نمی‌توانست بخوابد. حتی چند دقیقه هم نه. تمام شب به سقف خیره می‌شد و صبح بیدار و هوشیار بود، بدون هیچ نشانه‌ای از خستگی. پزشکان بارها تلاش کرده بودند کمکش کنند، اما حتی ماهرترینشان نتوانستند مشکلی پیدا کنند. رجینالد بالاخره راهی برای خواباندن او پیدا کرد؛ شربتی که به او چند ساعت خواب می‌داد.
انگشتانم را روی زخم ساق پا ماساژ دادم و افکارم همچنان پیش آدیرا بود. هیچ کس نمی‌دانست چرا بدون شربت نمی‌توانست بخوابد و من از بدترین اتفاق می‌ترسیدم.
صدای هیس کوتاه و بلندی فضا را برید. بی‌حرکت شدم و گردنم را صاف کردم. چشم‌هایم را به سایه‌های اتاق دوختم.
و ناگهان، از پشت پرده‌های مخملی قرمز که کنار پنجره‌ها بود، شکل آشنایی بیرون آمد. دلم از خوشحالی پر شد؛ فوراً شناختمش. آدیرا.
 
آخرین ویرایش:
آدیرا فوری به سمت من هجوم آورد، چهره‌اش در هم شکسته بود. درد پایم را فراموش کردم و بلند شدم، درست وقتی که خودش را در آغوشم انداخت. محکم به سینم چسبید، سرم را نوازش کردم و صورتم را توی موهایش فرو بردم. بوی دارچین و توت‌فرنگی می‌داد و ای خدا، چقدر دلم براش تنگ شده بود. خاطرات تابستان‌هایی که تو جنگل‌ها پرسه می‌زدیم و تو دریاچه‌ها شنا می‌کردیم، با بویش بازگشت
یک زمان بهتر. یک زمان آزادتر.
آدیرا پارچهٔ لباسم را مشت کرده بود، در حالی که روی سینم گریه می‌کرد و شانه‌هایش می‌لرزید. موهایش را نوازش کردم و گذاشتم هر چقدر لازم است، گریه کند. عجله‌ای نداشتم. این همه مسئولیت و انتظار… فقط برای همین لحظه، می‌توانست هر کسی باشد، هر احساسی را تجربه کند. من همیشه پناهگاه امنش بودم و می‌خواستم بداند.
بالاخره عقب کشید، چشمانش قرمز شده بود و با لبخندی آبکی گفت:
«ببخشید… منظورم این نبود که اینطوری روی تو بیفتم. فقط… از وقتی فهمیدم تنها هستیم، دیگه نتونستم تحمل کنم.»
باسط انگشتانم روی بازویش کشیدم. «عذرخواهی نکن. تو همیشه اجازه داری بار غم‌هات رو با من تقسیم کنی، آدیرا.»
چشمانش برق زد.
«می‌تونی بهم اِدی بگی، می‌دونی، آخر من به تو مَنگو می‌گم.»
خرناشی کشیدم.
«کاش این کار رو نکنی. هیچ آدم عاقلی منو جدی نمی‌گیره اگر بشنوه تو به من اینطوری می‌گی.»
«اگه ازش بدت میاد، قطعش می‌کنم.»
«قطعش نکن.»
چیزی گرم تو سینم حلقه زد؛ این لقب خجالت‌آور، فقط بین ما بود و برای همین عزیز بود.
چشمان آدیرا درخشید.
«خیلی خوب پس. خیلی خوشحالم که اینجایی، مَنگو.»
خندیدم.
«منم از اینکه اینجام خوشحالم. کاش در شرایط شادتری بود.»
چهره‌اش افتاد.
«آره. منم همینطور.»
فاصله گرفت و دست‌هایش مشتاقانه دوباره به سمت من رسیدند، اما من رها کردم. آهی کشید و شقیقه‌هایش را ماساژ داد.
«خیلی مواظب بودم… ولی با این شربت لعنتی اوه! مرخصی بفرمایید.»
دهانش را پوشاند و گونه‌هایش سرخ شد.
«هر چی می‌خوای جلوی من بگو، اِدی. من یه سربازم، چیزای بدتری شنیدم.»
دستش را پایین آورد و لبخند خجالت‌زده‌ای زد. «خیلی خوب پس. اگه این شربت لعنتی نبود، شاید می‌تونستم بیدار بمونم تا جلویش رو بگیرم.»
«دقیقاً چه اتفاقی افتاد؟»
پرسیدم و به پایهٔ تخت تکیه دادم تا وزن پایم را سبک کنم.
چشمانش گشاد شد.
«اوه… لعنت به پات! منو ببخش… بیا، بشین.» دستم را گرفت و به سمت نیمکت گوشهٔ اتاق کشید، تقریباً هل داد، خودش روی صندلی روبه‌رو نشست. با یه «اوف» دراماتیک زمین خوردم و خندهٔ کوتاهی ازش شنیدم.
«صادقانه بگم،» شروع کرد، روی صندلی لم داده و بسیار غیرشاهزاده‌وار،
«من کلاً مطمئن نیستم چه اتفاقی افتاده. هفته‌ها سعی کردم سه‌قلوها رو زیر نظر داشته باشم. یه بار تونستم جولیت رو با یه شیرینی از بقیه جدا کنم، اما کَت و لورل بدون توقف ادامه دادن. وقتی سعی کردم ازشون سؤال کنم، تو آغوشم به خواب رفت. عجیب بود…»
گفتم:
«شبی که ناپدید شدن، خودت کجا بودی؟»
«مثل همیشه دنبالشون بودم. و بدون هیچ اخطاری، خودم رو کنار اتاق‌هاشون دیدم. رو زمین افتاده بودم، سرم به دیوار تکیه داشت. فکر کنم شربت اثر کرده بود و تو حین تعقیب به خواب رفته بودم. وقتی بیدار شدم، اون‌ها رفته بودن.»
«سعی کردی شربت رو نخوری؟»
«آره. ولی خدمتکار به پدرم گزارش داد و عملاً به زور تو گلوم ریخت.»
چهره‌اش انزجار گرفت.
«پدر خیلی روی این قضیه حساسه.»
سرم را تکان دادم. لعنتی… پیچیده می‌شد.
آدیرا لبهٔ ناخنش را گاز گرفت. چشمان آبی‌اش دور شد. سرم را به سمتش کج کردم.
«اون نگاه رو می‌شناسم. به چی فکر می‌کنی؟»
«ایرِن عجیب رفتار کرده،»
اعتراف کرد:
«اون هم مثل سه‌قلوها در حال پرسه زدن تو راهروها دیده شد.»
صاف نشستم.
«چیزی نگفتی؟»
«نمی‌خواستم پدر رو ناراحت کنم. شاید هم بتونیم از این به نفع خودمون استفاده کنیم.»
ابرو بالا انداختم.
«منظورت استفاده از خواهر خودت به عنوان طعمه‌ست؟»
گونه‌هایش سرخ شد.
«ای خدا… مارِک، فقط می‌خوام این تموم بشه. می‌خوام خواهرامو پیدا کنم. اگه دنبال ایرِن باشن، چی مانع می‌شه که به سراغ همهٔ ما بیان؟»
چهره در هم کشیدم، به سه‌قلوها فکر کردم. چشمانشان همیشه از کنجکاوی و شگفتی می‌درخشید.
«تو خواهر وحشتناکی نیستی،»
زمزمه کردم، دست‌هایش را در دست گرفتم.
«تو همه کاری که می‌تونی انجام میدی.»
ابروهایش بالا رفت.
«به من کمک می‌کنی؟»
«البته. مگه دلیل بودنم اینجا همینه؟»
چشمانم دوباره به چشمانش افتاد. جدی اما مصمم بود. درخشش آشنای چشمانش می‌درخشید.
«با ایرِن صحبت کن،»
گفتم:
«به من بگو چه میگه. اگه موافقت کرد، من خارج از اتاقش با تو مستقر می‌شم. خنجرت هنوز دستته؟»
«البته.»
چشمانش برق زد.
غرور و دلشوره همزمان در سینم ورم کرد. گونه‌هایم شعله‌ور شد.
«از امشب، با خنجر زیر بالشت بخواب؛ و برای چند شب شربتت رو نخوری. مطمئنم که می‌تونی.»
«هر چی باشه، تا خواهرام در امان باشن.»
مکث کردم، بعد آرام گفتم:
«تو خونهٔ منی، اِدی. فقط می‌خواستم بهت فضا بدم تا ملکه‌ای بشی که نیاز داری باشی.»
چشمانش گشاد شد.
«چرا فکر می‌کنی به فضا نیاز دارم؟»
بازدمی کردم، شونه‌هایم افتاد.
«تو همیشه کسی بودی که می‌تونستم آزادانه باهاش باشم… و الان، دیوانه‌وار و مصیبت‌بار عاشقتم.»
لبخند اجباری زدم.
«تو باید بری قبل از اینکه کسی متوجه بشه غایبی.»
آدیرا نزدیک شد، سینش به سینم چسبید و چشم‌هایم را با شدتی می‌سوخت.
«مارِک،»
دوباره گفت، که صدای کوبیدن طنین‌انداز فضا را برید.
«مارِک!»
صدای فِن از بیرون اتاق اومد.
«داری چیکار می‌کنی؟ بیا دیگه!»
لعنتی… فراموش کرده بودم که باید با فِن ملاقات می‌کردم.
آدیرا، قبل از اینکه بفهمم، ناپدید شد و نقاب متین شاهدختش جایگزینش شد.
متنفر بودم… چون به این معنی بود که آدیرای واقعی رو دیگه نمی‌بینم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
حرف‌هایم با فِن کوتاه بود. او فهمیده بود که حواسم جای دیگریست. وقتی داشتیم نقشه‌ها را مرور می‌کردیم و من اشاره‌ای به مسیر خصوصی خود و آدیرا کردم، بی‌درنگ گفت لازم نیست جزئیات را بازگو کنم و نخواست چیزی بداند. شاید بهتر بود همین. هرچه کمتر بداند، امن‌تر است. اگر اوضاع خراب شود، می‌تواند با آرامش به شاه رجینالد بگوید که از نقشهٔ ما بی‌خبر بوده
پس از شبی پر از درد و بیداری، در اتاق مطالعه کنار آدیرا، فِن و شاه رجینالد نشستیم. توانایی تکثیر جادویم را فاش نکردم و فقط گفتم که می‌توانم رد جادوی معلق در فضا را دنبال کنم، منشأ آن را تشخیص دهم و طول زمان حضورش را دریابم، البته اگر از جادوی پریان آشنا سرچشمه گرفته باشد.
آدیرا نقشهٔ قصر را پهن کرد و مکان‌هایی را که سه‌قلوها در آن‌ها بودند نشان داد. نگاه رجینالد، پر از غرور، بر دخترش دوخته بود. مأموریت ما روشن شد؛ ما باید به آن مکان‌ها برویم و رد جادو را بیابیم. خودش و فِن با شورای حاکم آلزبرگ نقشهٔ نجات دخترها را می‌کشیدند و مطمئن بودند که در صورت نیاز، شورا پشتیبانی مالی و نظامی فراهم خواهد کرد
اما همهٔ این‌ها بی‌فایده بود مگر اینکه بدانیم شاهدخت‌ها کجا نگهداری می‌شوند
رجینالد اجازه داد ما تنها بمانیم، بدون خدمتکار و محافظ، و این فرصتی شد برای بودن در کنار آدیرا، فرصتی برای پر کردن فاصله‌ای که میانمان افتاده بود
ما بی‌صدا از اتاق مطالعه بیرون آمدیم و از راهروی عریضی گذشتیم که به پلکان طبقات بالای قصر می‌رسید. سکوت فضا تنها با صدای آرام قدم‌هایمان شکسته می‌شد. آدیرا به من نگاه نمی‌کرد و من نمی‌دانستم چگونه حرف بزنم، گلویم از شدت احساسات تنگ شده بود
به ته پلکان که رسیدیم، توانستم زمزمه کنم: «می‌توانم بیشتر بیایم دیدنت؟»
کلماتم مثل قولی نرم در ذهنم می‌پیچیدند، اما بیرون که آمدند، کوتاه و ناکافی جلوه کردند. آدیرا نگاه سریعی انداخت و پرسید:
«چی؟»
«ما به اندازهٔ کافی همدیگر را نمی‌بینیم. حق با توست. باید بیشتر بیایم پیشت.»
لب‌هایش باریک شد و میان ابروهایش چین افتاد.
«نیازی نیست، مارِک. اگر مشغول هستی، اگر وظایف دیگر داری، لطفاً به خاطر من نباش.»
حرف‌هایش با تلخی و اضطراب آمیخته بود. او روی پله‌ها ایستاده بود و من می‌دانستم که هر لحظه ممکن است قلبش شکسته شود. پایم تیر می‌کشید، اما آن را نادیده گرفتم و خودم را به کنارش رساندم.
«اِدی…» صدا زدم، و لرزش در تنم موج زد.
«من این را نخواستم»
گفت، با نگاهی که پر از درهم‌تنیدگی امید و ناامیدی بود.
«تو رفتی تا به من فضا بدهی، تا ملکه شوم، اما من از تو چنین چیزی نخواستم. تو تصمیم گرفتی، بی‌آنکه با من مشورت کنی. و حالا هرچه فکر می‌کنم، می‌بینم دلایلی داری که نمی‌گویی…»
گرمایی ناگهانی بر گونه‌هایم نشست و گلویم گرفت. چه می‌توانستم بگویم؟ اگر حقیقت احساساتم را بازگو می‌کردم، آن نگاه ترحم‌آمیز را در چشمانش می‌دیدم، نگاهی که تحملش را نداشتم، نگاهی که همیشه، حتی به خاطر نقص جسمی‌ام، مرا دنبال کرده بود.
نفس عمیقی کشیدم، لرزشی از عدم اطمینان مرا فرا گرفت، و سپس بویی ناگهانی، کم ولی غلیظ، در فضا پیچید. عطرش مثل بوی قبل از طوفان بود، با اندکی یادآوری از بوی سوسن. یخ زدم و به اطرافم نگاه کردم، درحالی که آدیرا کنارم خشک ایستاده بود.
«اونو بویی می‌کنی؟» زمزمه کرد، و صدایش لرزید.
«تو هم می‌کنی؟» پرسیدم، با آنکه انسان‌ها نمی‌توانند جادوی پری را حس کنند.
چشمانم را بستم و بوی فضا را در خود فرو بردم، پیشانیم چین خورد. «آره… اما قبلاً هیچوقت این بو را حس نکرده بودم. مرا یاد عطری می‌اندازد که کلئو داشت، اما… تاریک‌تر، غلیظ‌تر.»
آدیرا لرزید و ناامیدی در چشمانش شعله کشید. دستش را گرفتم و فشار دادم، سعی کردم حواسش را از ترس لحظهٔ کشف پرت کنم.
«بیا. از این سمت برو.» انگشتانش هنوز در دستانم می‌لرزید.
با قدم‌های هماهنگ، او را به راهرویی هدایت کردم که با تصاویر کهکشان‌ها و بارون‌های شهابی تزئین شده بود. نور کم، فضا را رازآلود کرده بود و پاهای آدیرا، که با دقت قدم برمی‌داشت، مرا مجبور می‌کرد با همان سرعت حرکت کنم.
به جلوی در دو لنگه رسیدیم، بوی غلیظ قوی‌تر شد و لایهٔ جدیدی از وانیل را حس کردم. آدیرا اخم کرد. «این اتاق چای است، جایی که بعد از شام می‌نشینیم.»
نگاهم را به او دوختم. «هر شب؟»
سری تکان داد و وارد شدیم. اتاق خالی بود. دو نیمکت بژ روبه‌روی یک میز ظریف چوب ماهون قرار داشت، صندلی‌های پشت‌بلند جلوی بخاری خالی بودند، و پرده‌های سفید بلند تا سقف کشیده شده بودند. قفسه‌ای پر از داستان‌های مورد علاقهٔ شاهدخت‌ها و چرخدستی با قوری و فنجان‌های مرتب در گوشه‌ای دیگر دیده می‌شد.
فوراً به قوری رفتم و درش را باز کردم. هرچند چایی در آن نبود، اما حدسم درست بود. با نگاهی نگران به آدیرا گفتم: «جادوی پری در چای تو قاطی شده بود.»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
«یعنی می‌گی ما مسموم شدیم؟»
آدیرا با چشمانی گشاد زمزمه کرد.
«نه، منظورم اینه که از طریق چایی که می‌خورید طلسم شدید. همه این چای رو می‌خورن؟ هر شب؟»
سر تکان داد و سپس یخ زد.
«خب… نه. من نمی‌خورم. من یه چای مخصوص با شربتم آخر شب می‌خورم. وانیل اثر برگ‌های امبر رو خنثی می‌کنه، برای همین قبل خواب شربت سیب گرم می‌خورم.»
«وانیل.»
با دقت قوری را بو کردم و دوباره تکرار کردم: «آره، می‌تونم بوش رو حس کنم. اما وانیل معمولی نیست. با یه چیز دیگه قاطیش کردن.»
«ای خدا.»
آدیرا دستش را روی دهانش گذاشت.
«پس همه این چای طلسم‌شده رو خوردن؟»
«به نظر میاد. پدرت هم می‌خوره؟ محافظ‌ها چطور؟»
«نه، فقط خواهرام. این چای مورد علاقه مادرم بود، و بعد از فوتش ما سنت چای خوردن شبانه قبل از خواب رو ادامه دادیم. پدر این وقت رو به خودمون اختصاص داده چون می‌دونه چقدر برامون ویژه‌ست.»
اشک در چشمانش برق زد.
«خدایا، چه کسی می‌تونه چنین کاری کرده باشه؟ چه کسی از چیزی که اینقدر برامون عزیزه سوءاستفاده کرده؟»
«کسی که می‌دونه خواهرات هرگز از خوردن این چای خودداری نمی‌کنن.»
با لحنی تاریک گفتم:
«اما نقطه قوت ما اینه که هر کس که هست، نمی‌دونه تو این چای رو نمی‌خوری.»
آدیرا بازوم را محکم گرفت، چنگش از ترس سفت شده بود.
«باید به خواهرام هشدار بدم. باید بهشون بگم دیگه این چای رو ننوشن!»
وقتی به سمت در برگشت، آرنجش را گرفتم و متوقفش کردم.
«این طلسم، هر چی که باشه، مدته تو سیستم بدنشونه. بو شدیده، اِدی. یعنی حداقل شش ماهه که تو این اتاقه.»
صورتش سفید شد.
«شش ماه؟»
با جدیت سرم را تکان دادم.
«یک شب قطع کردن چیز زیادی رو عوض نمی‌کنه. تنها راه اینه که با یه طلسم تکثیر از طرف من، از سیستمشون پاکش کنیم. اما اگه این کار رو بکنیم، هر کسی که پشت این ماجراست می‌ترسه و عقب می‌کشه. فقط برمی‌گرده و یه فتنه دیگه به پا می‌کنه.»
«پس تو می‌تونی تکثیرش کنی؟ می‌تونی یه طلسم مشابه درست کنی؟»
مکث کردم و دوباره قوری را بو کردم.
«شاید. بهتر می‌شد اگه می‌تونستیم صبر کنیم تا این قوری با چای تازه پر بشه. اگه جادو رو جلوی خودم داشته باشم، می‌تونم طلسم رو با دقت کامل درست کنم.»
آدیرا گفت:
«می‌تونم الآن چای رو درخواست کنم…»
سپس لب‌هایش را به هم فشرد.
«آه. اما اینم شک برانگیزه.»
سرم را تکان دادم.
«باید طوری رفتار کنیم که انگار همه چیز عادیه. خیلی احتمال داره که یکی از خدمتکارای آشپزخانه دستش تو کار باشه و هر شب چای شما رو آلوده می‌کنه. اگه الآن چای درخواست کنیم، بهشون نشون می‌دیم که به چیزی مشکوکیم.»
چشمانش از عزم و اراده درخشید.
«خیلی خوب. امشب تو هم بهمون می‌پیوندی و چای می‌خوری. من با ایرِن در مورد نقشمون برای استفاده از او به عنوان طعمه صحبت می‌کنم. و امشب، بعد از اینکه همه خوابیدن، دست به کار می‌شیم.»
نتوانستم در برابر این عزم پولادین صدايش لبخند نزنم. اکنون، آن نقاب شاهدختیش را نزده بود؛ او همان ملکه مصممی بود که همیشه می‌دانستم خواهد شد.
دیگر لازم نبود قصر را بگردیم و بفهمیم سه‌قلوها کجا ناپدید شده‌اند؛ منشأ جادو را شناخته بودیم. همه جای دیگر، ردپایی از همان بویی بود که قبلاً حس کرده بودم.
در حالی که آدیرا به دنبال خواهرش ایرِن رفت، من به طور خصوصی و یکی یکی از کارکنان آشپزخانه سؤال کردم، و سوالاتم را مبهم نگه داشتم تا به آن‌ها هشدار ندهند. تنها اشاره کردم که داریم از همه افراد قصر سؤال می‌کنیم تا ببینیم آیا چیزی مشکوک دیده‌اند یا نه.
سوالات مهم نبودند. کاری که واقعاً می‌کردم، بو کردن هر فرد و یافتن آن عطر آشکار جادوی پری بود.
زیاد طول نکشید که پیدایش کردم. پس از پرسش از آشپز، نوبت به یکی از خدمتکاران آشپزخانه رسید. او را نمی‌شناختم، پس حتماً تازه استخدام شده بود. اما فوراً بوی جادو را از او حس کردم.
سوالاتم را فقط کمی تغییر دادم تا اطلاعات بیشتری از او کسب کنم. پرسیدم آیا با دربارهای پری آشناست. صداش وقتی جواب داد که بله، لرزید. پرسیدم آیا قبلاً به دربار پری دیگری رفته است. گفته بود که در کودکی به دربار تابستان سر زده بود.
با هر پاسخ، کمی بی‌قرار بود، دست‌هایش را در دامنش می‌فشرد، یا موهایش را پشت گوشش می‌انداخت. متوجه شدم که یک پوشش جادویی کم‌رنگ دارد؛ پیش‌تر متوجه آن نشده بودم زیرا با بوی شدید چای طلسم‌شده پوشیده شده بود.
این دختر، این خدمتکار آشپزخانه، یک پری بود و از پوششی جادویی برای پنهان کردن گوش‌های نوک‌تیزش استفاده می‌کرد.
چند سؤال بی‌ضرر دیگر پرسیدم تا آرامش پیدا کند و سپس مرخصش کردم. او از اتاق فرار کرد، واضح بود که مشتاق است حضور من را ترک کند.
اگر اکنون دستگیرش می‌کردم، هرگز نمی‌توانستیم بفهمیم واقعاً چه کسی پشت این ماجرا است، زیرا واضح بود که کسی این خدمتکار را در قصر جاسازی کرده بود.
«در مورد هلن، خدمتکار آشپزخانه، چی می‌دونی؟»
همینطور که شام می‌خوردیم، از آدیرا پرسیدم. او لباسی توری به رنگ آبی کمرنگ پوشیده بود که رنگ چشمانش را برجسته می‌کرد.
آدیرا با فکر چانه‌اش را ضربه زد.
«چیز زیادی نه. آشپز اونو تو آخرین لحظه استخدام کرد چون خدمتکار قبلی درست قبل از جشن به مناسبت اومدن دوک وینترل مریض شد. اون سریع به یک جایگزین نیاز داشت و هلن در دسترس بود.»
«می‌دونی اهل کجاست؟»
«نه، اما به من گفتن که تمام عمرش رو تو دربار ستاره زندگی کرده.»
به این اخم کردم. یا حرف درست بود، یا یک دروغ حساب‌شده از سوی هلن بود. معمولاً با خدمتکاران قلعه رادریک ارتباط نداشتم، پس نمی‌توانستم مطمئن باشم. شرط من روی مورد اول بود.
هلن به نظر آدم حیله‌گری نمی‌رسید؛ اگر چیزی، سوالات من او را عصبی و دست‌پاچه کرده بود. او از آن نوع پری‌ها نبود که حرف‌هایشان را به دروغ‌های نیمه‌تمام تبدیل کنند تا با نیازهایشان جور دربیاید.
آدیرا با کنجکاوی پرسید:
«چرا می‌پرسی؟»
دهنم را باز کردم تا او را در جریان بگذارم، اما در همان لحظه بئاتریس، بزرگ‌ترین خواهر آدیرا، وارد تالار شد و با لبخندی روشن گفت:
«خیلی خوشحالم که امشب به ما برای شام ملحق می‌شی، مارِک!»
یکی یکی، خواهران وارد اتاق شدند: کلئو، دلیله، النور، فیونا، ژنویو و هنریتا. هر کدام قبل از نشستن، با لبخندی گرم سلام کردند.
ایرِن آخرین نفر وارد شد، فرهای بلوند کوتاهش کمی تاب می‌خورد. صورتش از معمول رنگ‌پریده‌تر بود. به من سر تکان داد و کنار هنریتا نشست.
آدیرا تو گوشم زمزمه کرد: «ایرِن با نقشه‌مون موافقت کرده.»
سرم را تکان دادم، نگاهم روی شاهدخت جوانی که با پشت صاف و چانه بالا نشسته بود، ثابت ماند. با اینکه صورتش رنگ‌پریده بود، هیچ اثری از ترس نداشت. مانند آدیرا، او شجاع و مصمم بود.
برای این شجاعتش تحسینش کردم. این دختر فقط دوازده سال داشت، اما شجاعت یک سرباز با تجربه را داشت. امشب از او به عنوان طعمه استفاده می‌شد تا هر کسی که سه‌قلوها را ربوده بود، بیرون کشیده شود. احتمال خطر وجود داشت؛ اما او نمی‌ترسید.
شام جریان غم‌انگیزی داشت. شاه رجینالد و فِن هنوز در حال مذاکره با شورا بودند و بدون سه‌قلوها، سکوت در دور میز سنگین بود. تنها کلئو یا النور گاهی کمی صحبت بی‌هدف می‌کردند.
وقتی شام به پایان رسید، آدیرا با خونسردی از من دعوت کرد که با بقیه چای بخورم. هیچ کس اعتراضی نکرد.
اعصابم موقع رفتن به اتاق چای به شدت تحت فشار بود. اگر جادو برای تکثیر پیچیده بود چه؟ اگر اشتباه می‌کردم و نمی‌توانستم طلسم را درست بسازم چه؟
در اتاق چای نشستیم، کلئو و دلیله روی نیمکت با پچ‌پچ آروم صحبت می‌کردند، در حالی که ما سکوت کردیم.
یکی یکی، خواهران شب بخیر گفتند و اتاق را ترک کردند تا فقط آدیرا، ایرِن و من باقی بمانیم. ایرِن از روی نیمکت بلند شد، خمیازه‌اش را خفه کرد و به سمت ما آمد.
«از من چی می‌خواین؟»
آدیرا با لبخندی مهربان گفت:
«نیاز داریم که بخوابی. می‌تونم ببینم خسته‌ای. اما نگران نباش، ما بیرون اتاقت هستیم، آماده که تو رو دنبال کنیم اگه… اگه اتفاقی افتاد.»
ایرِن سر تکان داد و در حالی که از اتاق خارج می‌شد، شب بخیر گفت.
وقتی رفت، من ویال خالی از جیبم درآوردم، درش را باز کردم و چایم را داخل آن ریختم. سپس، با گذاشتن فنجان خالیم روی میز، به دنبال آدیرا به راهرو رفتم. از راهرو خزیدیم تا به اتاقش رسیدیم؛ تنها فضای امن برای انجام طلسم.
او در را پشت سرمان بست و قفل کرد، در حالی که من ایستاده بودم و اتاق را نگاه می‌کردم.
آخرین باری که در این اتاق بودم، هر دوی ما کودکانی کوچک بودیم و او اتاق را با بئاتریس شریک بود. اکنون، محیط کاملاً متفاوت بود. تخت بزرگ با پرده‌های ظریف و بالش‌های پف‌دار، قفسه‌های کتاب از کف تا سقف، صندلی دسته‌دار نرم، شومینه و میز کوچک با کتاب‌ها.
لبخندی نرم روی لب‌هایم نشست. مهم نبود چقدر مشغول بود، آدیرا همیشه برای کتاب‌هایش وقت پیدا می‌کرد.
«بیا.»
آدیرا جلو هجوم آورد، پشته کتاب‌ها را روی زمین گذاشت و میز کوچک را به مرکز اتاق کشاند. نگاهی به من انداخت، گونه‌ها گل‌انداخته و چشمانش از انتظار می‌درخشید. «این به اندازه کافی برات جا داره؟»
سرم را تکان دادم و ویال چای را روی میز گذاشتم. اضطراب در سینم پیچید، معده‌ام گره خورد.
آدیرا گفت:
«زیاد طول نمی‌کشه تا ایرِن به خواب بره.» دست‌هایش را به هم فشرد.
«ما وقت زیادی نداریم.»
عرق روی پیشانیم جمع شد و پای مصدومم تیر کشید، که باعث شد چهره‌ام درهم شود.
دست آدیرا بازوم را پیدا کرد و فشار داد.
«تو می‌تونی این کار رو بکنی، انبه کوچولوی من.»
خرناسی کشیدم و او در پاسخ لبخند زد. نگاهش روی چین‌وچروک‌های آشنا نزدیک چشمانش که نشان از لبخند واقعی و خالص داشت، گیر کرد. تنم کمی آرام شد و نگاه سپاسگزاری به او انداختم.
با نفسی عمیق، کف دست‌هایم را به هم آوردم و جادویم را فراخواندم. فضای اطراف تاریک شد و نور از نوک انگشتانم تابید، که درخشی عجیب روی صورت آدیرا انداخت. ذهنم به محتویات ویال رسید و جادو را مستقیماً از آن عبور دادم.
ویال بلند شد و کمی در هوا شناور ماند، در حالی که قدرتم از آن می‌گذشت، هر عنصر و ماده‌ی جداگانه را بیرون می‌کشید.
آدیرا با هوقی نفس کشید وقتی چند شکل عجیب در هوا ظاهر شدند، بالای ویال معلق ماندند. شش شکل بودند: یک مثلث نقره‌ای درخشان، یک لکه سیاه به شکل تنه درخت پیچ‌خورده، چهار مستطیل روی هم، دایره‌ای بنفش از نمادها، سه کره طلایی به هم پیوسته، و قطره خون قرمز.
به آن‌ها نگاه کردم و با کمک قدرت پری‌ام فوراً هر کدام را شناسایی کردم.
«این… این‌ها چیه؟»
آدیرا با صدایی لرزان پرسید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
کسی زحمت بسیاری کشیده بود تا خواهران آدیرا را جابه‌جا کند، اما روشن نبود به کجا و با چه انگیزه‌ای. در سکوت اندیشیدم و سعی کردم ردّ معما را در اجزای جادو بیابم.
آدیرا گفت:
«می‌تونی دوباره درستش کنی؟»
سر تکان دادم.
«می‌تونم، ولی باید چند بخشش رو تغییر بدیم.»
دست بلند کردم و لکه تاریک را فشردم. در دم ناپدید شد و پنج شکل باقی ماند.
«ذهنمون باید سالم بمونه.»
با حرکت دست، مثلث نقره‌ای و کره‌های طلایی را کنار زدم و آن‌ها نیز خاموش شدند. «باید بتونم از جادوم استفاده کنم. و باید مطمئن باشیم هر چی برامون اتفاق می‌افته رو فراموش نمی‌کنیم.»
آدیرا خم شد و به باقی عناصر نگاه کرد.
«مگه این معجون خواب نبود؟»
گفتم: «این‌ها پایهٔ طلسم‌اند. نمی‌تونم ساختارشون رو عوض کنم. اگه تغییرشون بدم، تمام بنیاد طلسم فرو می‌ریزه.»
گفت:
«ما می‌خوابیم؟»
هراس در نگاهش موج زد.
به آرامی گفتم:
«احتمالش زیاده. یا حداقل برای من.»
نگاه کوتاهی به او انداختم و دیدم چشمانش از فهم موضوع گرد شد.
«اوه. من امشب شربت نخوردم.»
«می‌دونم.»
با نگرانی گفت:
«از کجا مطمئنی رو من اثر نداره؟»
«مگه پدرت همه‌جور شربت جادویی رو امتحان نکرد؟ فقط ریشه امبر جواب داد.»
آدیرا آهی کوتاه کشید.
«آره. فقط همون.»
گفتم:
«تو این طلسم هیچ اثری از امبر نیست. پس به احتمال زیاد روی تو اثر نمی‌کنه.»
«اما اگه تو از پا بیفتی، چطور ایرن رو دنبال کنیم؟»
گفتم:
«امیدوارم اگه کنار هم بمونیم، جادو هر دو رو بکشه سمت خودش. قطعیت نداره. مثلا خواهرت از ماه‌ها پیش همین چای رو می‌خورده و اون‌ها…»
جمله روی زبانم خشک شد و ادامه‌اش را فرو خوردم. رنگ از چهره آدیرا پرید. هر دو می‌دانستیم چه خطری در کمین است.
سه عنصر باقی‌مانده در هوا آرام می‌چرخیدند. درنگ کردم.
آدیرا گفت:
«چی شده؟»
به او نگاه کردم.
«انتخاب با توئه. فرض می‌کنم باید مدت زمان موندگاری خواهرانت رو نگه داریم. درگاه هم ضروریه. اما اتصال طلسم به خون… تصمیم مهمیه.»
پرسید:
«خطرش چیه؟»
جادو را دور قطره خون گرداندم.
«نمی‌تونم دقیق بگم. فقط می‌بینم این طلسم با خون پیوند می‌خوره و هر کسی که بهش وصل بشه، برای همیشه بخشی از این جریان می‌مونه.»
آدیرا نفسش را با تندی بیرون داد.
«اصلا خوب نیست.»
«نه. اما اگه اضافه نکنیم، شاید هر جایی که منتقل می‌شیم به روی ما بسته باشه. ممکنه فقط کسایی رو بپذیره که این نشون رو دارن.»
آدیرا اندیشناک لبش را گزید.
«تو بودی چی کار می‌کردی؟»
گفتم:
«اینجا پای خواهرت وسطه، ادی.»
«می‌دونم، ولی تو بهتر از من نقشه‌کشی بلدی. فرض کن سربازات تو قلمرو دشمن گیر افتادن. باید بی‌سروصدا نجاتشون بدی. چیکار می‌کنی؟»
چانه‌ام را مالیدم.
«شبیهش نیست.»
«چرا؟»
چیزی درونم سخت شد.
«تو جنگ همیشه گفته می‌شه تلفات هست. اگه سربازا اسیر بشن، ملکه سونارا اغلب ما رو آزاد می‌ذاره تا سرنوشتشون رقم بخوره.»
چشمان آدیرا لرزید.
ادامه دادم:
«اما اگه پای افراد سلطنتی وسط باشه، فرمان می‌ده هر کاری لازمه انجام بدیم. حتی به قیمت جون خودمون.»
آدیرا پوزخند کم‌جانی زد.
«ملکه‌تون خیلی… عجیبه.»
چشمانم را آرام بستم تا پاسخ غریزی‌ام را فرو بخورم. گفتم:
«فِن باهاش موافق نیست. اگه دونستنش کمکت کنه.»
آدیرا زیر لب گفت:
«چطور می‌تونی با تصمیم‌های اینا کنار بیای؟ این کارا ترسناکه.»
نگاهی سرد به او انداختم.
«خود تو هم روزی چنین تصمیم‌هایی می‌گیری. وقتی ملکه بشی.»
چهره‌اش کشیده شد و با سماجت نگاهم کرد.
قبل از اعتراضش گفتم:
«تو ملکه آینده‌ای، پس تصمیم با توئه. من تابع تو هستم.»
آدیرا نفسی لرزان بیرون داد.
«نشان خون رو نگه دار.»
سر تکان دادم. سه عنصر در هوا چرخیدند و در گردبادی کوچک به سوی ویال فرو رفتند. نور سپید فرو نشست و اتاق دوباره به حالت عادی بازگشت. ویال ساده و خاموش روی میز بود، با مایعی همانند همان چای نفرین‌شده.
سکوتی سنگین بین ما افتاد. نمی‌توانستم به او نگاه کنم. زمان اندک بود و سرنوشت ایرِن نامعلوم.
ویال را برداشتم و روبه‌رویش ایستادم. «آماده‌ای؟»
«آره.»
در را باز کردم.
«من اول می‌خورم.» جرعه‌ای نوشیدم و مزه تلخ گلوم را سوزاند.
«طعمش افتضاحه. احتمالا شیرین‌کننده اضافه کردن که جادو معلوم نباشه.،»
آدیرا ویال را گرفت. صورتش در هم رفت ولی نوشید. سرفه کرد و گفت:
«خب حالا چی؟»
گفتم:
«حالا ایرن رو پیدا می‌کنیم و منتظر می‌مونیم جادو اثر کنه. اگه تکثیر درست کار کرده باشه، همراهش کشیده می‌شیم.»
آدیرا سری به نشانه تأیید تکان داد.
«باشه. بیا. راه رو نشونت می‌دم.»
چرخید و به سوی در رفت. برای لحظه‌ای او را تماشا کردم. چیزی تنگ و دردناک در سینه‌ام پیچید. سپس به دنبالش از اتاق خارج شدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عقب
بالا پایین