چالش [ تمرین نویسندگی ] 1️⃣7️⃣

مه غلیظ جاده را پوشانده بود و هیچ نشانه‌ای از مسیر دیده نمی‌شد. هر قدم که برمی‌داشتم، صدای قلبم بلندتر از نفس‌هایم می‌پیچید. حس می‌کردم دنیا دور سرم پیچیده و من تنها یک نقطه کوچک در وسط این تاریکی هستم. نه راه پس داشتم، نه راه پیش. فقط سکوت و سردی مه که روی شانه‌هایم سنگینی می‌کرد.
گاهی می‌خواستم بایستم و تسلیم شوم. اما چیزی درونم، آن صدای آرام و محکم، می‌گفت:
- همین حالا حرکت کن. حتی وقتی نمی‌بینی، حرکت کن.
قدم بعدی را برداشتم. و دوباره. و دوباره. مه مثل یک پرده بی‌رحم جلوی من بود، اما هر قدم، هر نفس، مثل یک تراشه نور کوچک در دل تاریکی، مسیر را کمی روشن‌تر می‌کرد. بعد، ناگهان، نور ملایمی از پشت مه سرک کشید. نور آرام و طلایی، نه پرخاشگر، نه خیره‌کننده، فقط کافی بود تا مسیر را دوباره به چشم‌هایم نشان دهد. قلبم تندتر زد، اما حس امید و آرامش با هم عجیب درهم آمیخته بودند.
فهمیدم که زندگی همیشه شفاف و واضح نیست. گاهی باید در تاریکی قدم برداری، حتی وقتی راه مشخص نیست، حتی وقتی تنها هستی، حتی وقتی همه چیز علیه تو به نظر می‌رسد. و در همان قدم‌هاست که نور پیدا می‌شود، نه قبل از آن.
با لبخندی که از عمق جانم آمد، ایستادم و نگاه کردم. تاریکی هنوز بود، اما حالا می‌دانستم که نور منتظر است. همیشه منتظر است. فقط کافی است که حرکت کنی.
 
جاده‌ی مه‌گرفته، شاهد پیمان پنهان دو دل بود. او، با چشمانی که عمق جنگل را در خود داشت، در میان غبار ایستاده بود. من، با قلبی که برای او می‌تپید، گام برمی‌داشتم. مه، همچون پرده‌ای حائل، ما را از جهان جدا می‌کرد و تنها سایه‌ی تیر تلگراف و حصار شکسته، گواه عشق ممنوعه‌مان بود. اما افسوس که سرنوشت، چون مه، بی‌رحمانه در راه بود. او به سوی من آمد، اما قبل از رسیدن، در غبار گم شد؛ و من، تا ابد، تنها در این جاده‌ی فراموش شده، در انتظار دیداری که هرگز رخ نداد، سرگردان ماندم.
 
جاده بی‌انتهاست و درختانش همگی چندیست قربانی پاییز شده‌اند.
این جاده به کجا می‌رسد آخر؟! چه کسی می‌داند؟!
در این فضای مه‌آلود و اندوه‌‌بار، در این جاده‌ی رو به ناکجا آباد عمریست سرگردانم؛ سرگردانم و یک نفر نیست که چراغ راهم باشد، یک نفر نیست که در این طوفانِ غم و درد همراه و همسفرم باشد.
می‌دانم که این جاده آخر راه است، دارم به خط پایان این دنیا می‌رسم؛ به انتهای زنده بودن و زندگانی.
همه می‌گویند که پس از مرگ تنهاییم، اما من معتقدم که در این دنیا تنهاتریم. پس از مرگ ما تشییع‌کنندگانمان را داریم، آن‌ها که تابوتمان را روی دوش خواهند برد همان‌هایی هستند که در هنگام زنده بودن ما را در جاده‌ی ناهموار زندگی به حال خود رها کردند.
 
ورود برای عموم آزاد است.



همراه شما هستیم با سری هفدهم چالش‌های نویسندگی.
داستان تصویر زیر را بنویسید.

9a3c22_2571911a860881dbd97d4f490d55f8016d[1].jpg
در میان انبوهی از امواج غبار و مهی غلیظ به دنبال رد و پایی از تو میگردم؛ نه جاده ساکت و خاموش و نه حتی درختان بی‌روح و سرد اوایل دی ماه؛ هیچ کدام نمی‌توانند روح تو را در من بکشند.
تو دلیلی، تو بودنی و تو دقیقا یک ذهن زیبایی که حتی در این هیاهوی غبار و بی‌وزنی رنگی‌ترین بخش فکرمی.
 
خود را در خلأای از فرای ناامیدی می‌پیدایم.
در فراسوی باورم پا به جاده‌‌ای در بهر مه می‌گذارم.
میدانم این همان ره بی‌بازگشت افسانه‌هاست؛ همان مسیر که به مرگ خاتمه می‌یابد.
آری این همان جاده‌ی عاشقی‌ست که می‌خواهم با تو در آن گام برگزینم؛ حتی اگر پایانش ناپیدا باشد.
 
نگاهم خیره‌ی مقصدی بود که دیده نمیشد. مسیر خاکی و غبارآلود، فقط چند متر تا شومینه‌ی گرم کلبه‌ی سنگی مانده بود. حرارت کاشانه از دودکش‌هایش مشخص بود.
دماغم را بالا کشیدم. پهلویم را بیشتر فشردم. اگر مَگی پهلوی خونینم را می‌‌دید چه می‌کرد؟ مهم نبود. فقط می‌خواستم پیش او بمیرم. لیاقت زندگی در کنارش را نداشتم، اما امیدوار بودم مرگم را بپذیرد.
صدای وز وز سیم برق شبیه شمارش معکوس ثانیه‌های عمرم سریع بود. درختان بی‌‌برگ سایه‌ی خمیده‌ی مرا پنهان می‌کردند.فقط چند ثانیه تا مگی... فقط چند ثانیه.
پاهایم را پشت سرم می‌کشیدم. به درب چوبی که رسیدم دیگر توانی در من نبود. سقوط کردم. پهلویم تیر کشید. مَگی در را باز کن، نمی‌توانم صدایت کنم، خواهش می‌‌کنم. گوشم را به در چسباندم تا صدایش را بشنوم. ناامید به قطره‌قطره‌ی روحم چنگ زدم تا قبل از دیدن چشم‌هایش نمیرم. بالاخره دست خونینم را بالا کشیدم و سست به در کوبیدم. خواهش می‌کنم بشنو مَگی. بگذار ببینمت.
چشم‌هایم کم‌کم به خواب می‌رفت. صدای پایی از پشت در نزدیک میشد. عجله کن مَگی. درب باز شد و من به داخل خانه سقوط کردم. مَگی را دیدم، مثل همیشه؛ منتها این بار ترسیده. خدانگهدار مَگی من.
 
آخرین ویرایش:
سرنوشت مرا به این جاده رسانده است جاده‌ای باریک و تیره و تار با انتهایی نامشخص و غرق در مه، نمیدانم در پایان این جاده چه چیزی در انتظارم است ولی منی که تمام طول زندگیم را در مه و غبار سپری کردم دیگر از هیچ چیز هراسی ندارم.
 
ورود برای عموم آزاد است.



همراه شما هستیم با سری هفدهم چالش‌های نویسندگی.
داستان تصویر زیر را بنویسید.
«راه بی پایان»​
همزمان وقتی دارد با سختی و نفس نفس زدند سعی می‌کند کمی بیشتر راه برود ناگهان توانش را از دست می‌دهد و می افتند بر روی زمین و به خوابی شبیه به واقعیت می‌رود.
سیمبِر آرام چشمانش را باز می‌کند اما حالا می‌بیند که دیگر در آن جاده یا مرطوب و تاریک نیست و به جای آن در جاییست که هیچ چیز در آن بجز سفیدی مطلق وجود ندارد،با ترس کمی سعی می‌کند از جایش بلند شود و فریاد می‌زند :«آهای کسی هست کمکم کنه؟!»
صدایی پر از آرامش از درون سفیدی به گوش سیمبر می‌رسد:
«دخترم تو در دنیای پس از مرگ هستی»
سیمبر خشک میزند و با بغض بلند میگوید:«چی؟!نه نه! من میخواستم برم ته اون جاده تا میشل رو ببینم و بار دیگه بتونم بغلش کنم!میخواستم برم به دیدنش و بگم هنوز هم عاشقشم ،هنوزم با تک تک سلول های بدنم دارم بهش فکر میکنم»
سیمبر می‌زند زیر گریه و روی زانو هایش می‌افتد.
آن صدای پر آرامش دوباره می‌گوید:«دخترکم! تو راه زندگیه پر از درد خود را طی کردی و حالا من تو را به زندگی ابدیت هدایت خواهم کرد و بدان که تو در جاده ای بی پایان پا گذاشتی و پایان این جاده مرگ بوده»
سیمبر با گریه و ناباوری می‌گوید:«یعنی...میشل..میخواست منو بفرست توی جاده ای بی پایان تا دیگه نبینمش؟!»
او می‌زند زیر گریه و آنجا حرفی از دل سفیدی به گوشش می‌رسد:
«عشق من به او مانند جاده ای بی پایان بود که پایانش فقط مرگ در راه او بود، ولی این مثال برای او فقط درمورد تنفرش به من صدق میکرد،آری دل من شکسته است و خورده هایش در دنیا های مختلف پراکنده شده».
 
ورود برای عموم آزاد است.



همراه شما هستیم با سری هفدهم چالش‌های نویسندگی.
داستان تصویر زیر را بنویسید.

9a3c22_2571911a860881dbd97d4f490d55f8016d[1].jpg
ترسیده بود و در واپسین نفس‌هایش به آن روستای متروک رسید. سوسوی باد و اندک نور خانه‌های کوچک، تاحدی مسیر را برایش روشن کرده بود. می‌دانست که اگر زودتر خودش را در بین درختان مخفی نکند، افرادی که در پشتش بودند به او امان نمی‌دادند و او این را نمی‌خواست!
سمت راستش با حصار از محوطه جنگل به دور بود و سمت چپش هم شماری از خانه‌های کاهگلی احاطه کرده بودند. نفس‌هایش دیگر دست خودش نبود و می‌دانست اینجا آخر راه است و باز هم با مشت‌های کوچکش به سینه‌اش ضربه می‌زد تا کمی نفس بدست آورد ولی چشمانش هم گویا بازی درآورده بودند و رو به بسته شدن، می‌رفتند. صدای کوبش قدم‌های پشت سرش هم نوید باختش را می‌رساند و درحالی که به سختی قدم در مسیر درشکه‌ها می‌گذاشت، قدم‌هایش شل‌ووارفته شدند و حواسش نبود که همان موقع، پای چپش جلوی آن پای دیگرش قرار گرفت و پسرک موطلایی روی زمین افتاد. جوری که دستانش آن اندک طراوت چمن مسیر را حس می‌کرد ولی با کشیده شدن بدن بی‌جانش به عقب، آرام زمزمه کرد:
- شرمنده که نتونستم انتقامت رو بگیرم خواهر!
و چشمانش بسته شدند، گویا آخر خط این پسرک، اینجا بود و آخرین جایی که او دیده بود، همان مسیر مه‌آلود روستا بود.
 
عقب
بالا پایین