غزلِ دل و خرد
دل از هوایِ رُخت در شرر فرو میرفت،
عقل گفتا:«مرو آنسو، که خطر میرفت!».
گفتمش:«عشق، بلا نیست، که افسونِ جان است.»،
خندید و گفت:«ز دل نغمهگری میرفت!»
هر نفس از تبِ یادِ تو دلم میلرزد،
چو شمع در شبِ تیره که به سَر میرفت.
به خونِ خویش نوشتم بر آستانِ دلت،
که نامِ من ز کتابِ جهان، برِ میرفت.
درین مسیر، نه تدبیر مانْد و نه تَدریس،
که هرچه بود ز عقل و نظر، دَر میرفت.
کنون منم که به آتش کشیدم این هستی،
و خاکِ من به هوایِ تو سَفر میرفت.
دل از هوایِ رُخت در شرر فرو میرفت،
عقل گفتا:«مرو آنسو، که خطر میرفت!».
گفتمش:«عشق، بلا نیست، که افسونِ جان است.»،
خندید و گفت:«ز دل نغمهگری میرفت!»
هر نفس از تبِ یادِ تو دلم میلرزد،
چو شمع در شبِ تیره که به سَر میرفت.
به خونِ خویش نوشتم بر آستانِ دلت،
که نامِ من ز کتابِ جهان، برِ میرفت.
درین مسیر، نه تدبیر مانْد و نه تَدریس،
که هرچه بود ز عقل و نظر، دَر میرفت.
کنون منم که به آتش کشیدم این هستی،
و خاکِ من به هوایِ تو سَفر میرفت.
آخرین ویرایش توسط مدیر: