در حال ویرایش مجموعه اشعار دیوان تمنای نهان | به قلم ایراندخت سلطان زاده

غزلِ دل و خرد

دل از هوایِ رُخت در شرر فرو می‌رفت،
عقل گفتا:«مرو آن‌سو، که خطر می‌رفت!».

گفتمش:«عشق، بلا نیست، که افسونِ جان است.»،
خندید و گفت:«ز دل نغمه‌گری می‌رفت!»

هر نفس از تبِ یادِ تو دلم می‌لرزد،
چو شمع در شبِ تیره که به سَر می‌رفت.

به خونِ خویش نوشتم بر آستانِ دلت،
که نامِ من ز کتابِ جهان، برِ می‌رفت.

درین مسیر، نه تدبیر مانْد و نه تَدریس،
که هرچه بود ز عقل و نظر، دَر می‌رفت.

کنون منم که به آتش کشیدم این هستی،
و خاکِ من به هوایِ تو سَفر می‌رفت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
غزلِ غروب عشق

چو آفتاب ز بامِ فلک فرو می‌رفت،
دلِ من از پیِ آن چهره در به‌در می‌رفت.

نسیم گفت که معشوقه رفت سویِ افق،
نگاهِ خسته‌ی من تا افق به‌سر می‌رفت.

ز شوقِ دیدنِ او، خون به دلم می‌جوشید،
ولی امید چو خورشید در سَحَر می‌رفت.

غبارِ جاده به چشمم نشسته بود و هنوز،
خیالِ رویِ تو از دیده بیشتر می‌رفت.

به هر نفس که غمی نو ز دل برون می‌شد،
درونِ سینه‌ام آتش به‌جایِ دَر می‌رفت.

غروبِ عشق رسید و دلم به گریه نشست،
که ماهِ من به شبِ هجر، بی‌خبر می‌رفت.

کنون ز شِکوه‌ی این دل کسی نخواهد گفت،
که او به خامُشیِ عشق، خوش‌تر می‌رفت.​
 
غزلِ عشقِ ممنوع

به دل شرارِ تو افکند آتشی پنهان،
که هیچ دیده ندید و نگفت جز شیطان.

نهان چو آهِ سحر، سوزِ من ازین دل خاست،
که عشقِ من به تو افتاد در حریمِ نهان.

چو سایه بر سرِ آن کوی، بی‌صدا رفتم،
که عقل، مانعِ دیدار بود و دل حیران.

به نامِ عشق، گنه‌کار گشته‌ام ای دوست،
ولی چه چاره؟ دلم را تو داده‌ای فرمان.

لب از سخن بستم، چشم دوختم بر خاک،
که رازِ عشقِ تو را می‌خورد بادِ زمان.

درونِ سینه چو آتش، مکن مرا پنهان،
که می‌گدازد این آهِ ساکتِ پنهان.

اگر گناه است، بُوَد عشقِ تو مرا پاداش،
که جز تو نیست مرا در زمین و آسمان.

 
غزلِ بی‌نامی

دگر مرا نه صدا کن، نه از وفا بگذر،
که خسته‌ام ز جهان، ز خویش، ز این محضر.

دلم شکسته و در خون تپیده در خلوت،
کسی نمانده که بشنود صدای این پیکر.

تو رفتی و منِ دیوانه مانده‌ام تنها،
میانِ سایه‌ی شب، میانِ وهم و شرر.

چه سود اشک، اگر بر تو بارَد ای بی‌مرز؟
که رفته‌ای و دگر نیستی به این دفتر.

بیا، اگر که دلت با دلِ منی هم‌سو،
وگرنه بگذار این عشق بمیرد از بستر.

که مرگِ من به خدا، عاشقانه‌تر باشد،
ز عمرِ بی‌تو و شب‌های سردِ بی‌اختر.​
 
غزلِ شب و انتظار

دگر ز خوابِ جهان، چشمِ من گشودن نیست،
که جز خیالِ توام، بر دل آرمودن نیست.

ز بویِ زلفِ تو هر شام، جانِ من مس*ت است،
ولی وصالِ تو ای ماه، در نمودن نیست.

به باده‌ی غمِ تو، مستم از ازل تا حشر،
که جز تو، یار دگر بر دلم سرودن نیست.

به بامِ خاطرِ من، مه فروغ می‌پاشد،
ولی تو را ز پسِ ابر، جز نمودن نیست.

ز بس که نامِ تو را بر لبم دعا خواندم،
دگر صدای دگر در گلو سرودن نیست.​
 
غزلِ غرور و شکستن

مرا به گریه چه حاجت، چو دل ز غم لبریز است؟
که زخمِ عشق، نهان در دلِ ستیز است.

نه آه مانده به لب، نه نوا درین سینه،
که هرچه بود ز یادِ تو، خاکِ پایِ تمیز است.

رفیقِ راه شدی، لیک بی‌وفا رفتی،
قسم به عهدِ تو ای یار، این چه چیز است؟

دلم چو شمع بسوخت از نسیمِ نامهربی،
ولی زبان به شکایت هنوز نیز است.

چو بختِ خسته‌ام از پایِ دل فتاد به خاک،
ببین که عشق، هنوزم درونِ نیز است.​
 
غزلِ خیالِ دور

به خلوتِ شب رفتم و دل به باد سپردم،
که خاطره‌ی تو در هر گوشه آشکار شد.

ز کوچه‌های خاموش، صدای قدمت آمد،
ولی سایه‌ی تو در مه گم و تار شد.

نه صدای خنده‌ات مانده، نه نگاهِ گرمِ تو،
که دلِ من تنها با یادِ تو یار شد.

به هر نسیم که رسید، بوی تو در آن بود،
ولی رسیدن تو، همچو خیال شد و رفت.

چو شمعی در دلِ سکوت، شعله‌ای خسته دارم،
که فروغِ عشقِ تو را در خود نگه داشت.
 
غزلِ رازِ نهان

دلم نهفته رازی‌ست در این سینه‌ی خاموش،
که جز نسیم نگویدش از باغِ شبان‌کوش.

نگاهِ او چو برق، گذر کرد و دلِ من،
چو شمعِ خسته، سوخت در آن لحظه‌ی بی‌هوش.

لبانِ سرخِ او سخنِ عشق می‌سرود،
ولی زمان نداد مجالِ دلِ مدهوش.

نکرد لب به نامِ من آشنا گشودن،
که بینِ ما حرام بود آهِ دگرنوش.

گذشت موسمِ دیدار و من هنوز این‌جا،
به شوقِ بوسه‌ای زِ خیالِ تو دلسوز.

 
غزلِ شبِ فراق

رفتی و ماند این دلِ من خسته و تنها،
چون ماهِ پشتِ ابر، به یادِ تو غم‌پیما.

هر شب به سوزِ شمع، دلم شعله می‌گیرد،
بی‌تو خزیده سایه به هر گوشه‌ی دنیا.

چشمانِ من به جاده‌ی دورِ تو دوخته،
چون مرغِ بی‌پناه، درونِ قفسِ سودا.

بادی گذشت از سرِ کویِ تو و آورد،
بویی زِ زلفِ تو، نفسِ جانِ من، آیا؟

برگرد، کاین دل از نفس افتاده در این شام،
بی‌نورِ رویِ توست جهان، تیره چو صحرا.
 
غزلِ رازِ نهان

دلم نهفته رازی‌ست در این سینه‌ی خاموش،
که جز نسیم نگویدش از باغِ شبان‌کوش.

نگاهِ او چو برق، گذر کرد و دلِ من،
چو شمعِ خسته، سوخت در آن لحظه‌ی بی‌هوش.

لبانِ سرخِ او سخنِ عشق می‌سرود،
ولی زمان نداد مجالِ دلِ مدهوش.

نکرد لب به نامِ من آشنا گشودن،
که بینِ ما حرام بود آهِ دگرنوش.

گذشت موسمِ دیدار و من هنوز این‌جا،
به شوقِ بوسه‌ای زِ خیالِ تو دلسوز.
 
عقب
بالا پایین