مجموعه اشعار دیوان تمنای نهان | به قلم ایراندخت سلطان زاده

غزلِ انتقامِ خاموش

دگر به نامِ تو افسانه‌ای نمی‌خوانم،
که رفت یادِ تو با بادِ سردِ بی‌جانم.

ز اشکِ سوخته، گل‌های وهم روییدند،
که سوخت جان و نماندش نوایِ پنهانم.

ببین، چو شمع، فروزان شدم درین ظلمت،
ولی ز داغِ تو در خود شکست ایمانم.

به خنده آمدی و رفتی، چو موجِ دریاها،
و من شکستم و خاموش ماند طوفانم.

به نامِ عشقِ تو سوگند، دل نخواهد مرد،
اگرچه بی‌تو تهی گشت این جهان، جانم.
 
غزلِ در حسرتِ بازگشت یار

بیا، که بی‌تو نفس در سحر نمی‌پیچد،
صدایِ عشق دگر در دل نمی‌پیچد.

شکست بالِ دعا در هوای نامحرمی،
که جز به یادِ تو، پر در سفر نمی‌پیچد.

به چشمِ خسته‌ام از گریه رنگِ خواب نماند،
چو ابرِ بی‌سر و پا در گذر نمی‌پیچد.

چه سود ازین همه اشکِ پیاپی و بی‌تابی؟
که آفتاب ز غم در سپر نمی‌پیچد.

بیا، که طاقِ دلم بی‌تو خالی از جان است،
و این سکوت، دگر از خطر نمی‌پیچد...

 
غزلِ بیداریِ بی‌یار

چو از خیالِ تو بیدار گشتم ای دلدار،
شکست خوابِ خوشم با صدایِ یادِ غبار.

به گوشِ خسته‌ام آن نغمه‌هایِ دیرینه،
چو موجِ دور رسید و گسست در دلِ تار.

دگر نه عطرِ تو ماند و نه بویِ دیدارت،
فرو نشست به شب، شعله‌هایِ اشک و شرار.

به باد گفتم و با گریه سر نهادم باز،
که بی‌تو سینه‌ی من نیست جز مزارِ بهار.

بیا که عمرِ من از آرزوی تو سوزد،
چو شمعِ سوخته در بزمِ خویش بی‌دیدار...


 
آخرین ویرایش:
غزلِ نامه‌ای به معشوقِ بی‌وفا

نوشتم از دلِ تنگم، به خطِ اشک و فغان،
سلامی از دلِ ویران، به آن دلِ نادان.

چه بی‌خبر شدی از عهدِ عاشقانِ قدیم،
که رفت مهرِ تو از سینه چون غباری نهان.

به بوسه‌هایِ تو سوگند، زهرِ نیرنگ است،
که ریخت بر لبِ من، وعده‌هایِ رنگین‌دان.

به هر نفس، غمِ تو می‌کشد به یادِ نگاه،
ولی دگر نرود این غم از دلِ حیران.

تو رفته‌ای و من این‌جا، شکسته در طلبت،
نوشته بر درِ دل، بازگرد ای جانان...
 
غزلِ زلیخا

به یادِ چهره‌ی او، پیر و بی‌نوا ماندم،
ز عمرِ رفته فقط حسرتِ وفا ماندم.

زمان گذشت و نماند آن نگاهِ روشنِ او،
من از شرارِ گناهی همیشه جا ماندم.

به گریه شستم ازین چشم، خوابِ دیرینه،
که در تمنّای آن بوسه‌ی خطا ماندم.

به باد گفتم و آه از دلم برون آمد،
که من اسیرِ همان بویِ قَمْصاد ماندم.

خدا گواست که جز عشق، جرمِ من چیزی‌ست؟
که من در آتشِ یوسف، چو کربلا ماندم...

 
آخرین ویرایش:
غزلِ یوسف (پاسخ به زلیخا)

به نامِ عشق، گناهی نمانده در دلِ من،
که نور بخشده بر این تیره‌سیرِ حاصلِ من.

تو آمدی به هوایِ گناه، لیک ای دوست،
خدا نوشت در آن وسوسه، تطهیرِ من.

ز بندِ تهمت و زندان چو بگذرم روزی،
به یادِ گریه‌ی تو می‌تپد ضمیرِ من.

زلیخیا، تو مپندار خسته‌ام ز عشقت،
که عشق پاک بود و هست در مسیرِ من.

اگرچه بویِ پیراهنم جهان بگرفت،
هنوز عطرِ تو مانده‌ست در عبیرِ من...

 
غزلِ وصال

به باده گفتم و گفتا:«وصال در فناست.»
میانِ نیستی است آن‌که عاشقِ خداست

ز خویش رَستن و در او شدن، طریقِ سلوک
که در حضورِ عدم، جان به بی‌نشان رباست

نه بوسه ماند و نه رخ، نه من، نه او باقی
که در وصالِ حقیقی، جداییِ ما رواست

دل از خودم تهی و پر ز نورِ بی‌پایان
که این وصال، سرآغازِ رفتنِ به فناست

ز تاریکیِ شبِ دل، ستاره‌ای افروخته شد
که نشان داد راهِ وصل، از زمین و زمان جداست

به چشمِ خاموشِ من، جلوه‌ی حضورش آمد
و هر چه گم شد در جهان، از دیده و جان پیدا شد

نه نامی مانده و نه نشانی، جز نسیمِ عشق
که در گوشِ دل‌ها، زمزمه‌ی بی‌پایان خداست

در این ره، شکوه و شادی و غم همه یکیست
که وصال، نه در حواس، که در روح معناست
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
غزلِ سرنوشت

چو بخت خفته، مرا خوابِ خوش نمانده دگر،
به جز خیالِ تو، در چشمِ تر نمانده دگر.

قضا نوشت جدایی، به خطِّ خون بر دل،
که جز ملالِ فراق،مرا ثمر نمانده دگر.

به باد دادمِ دل را، به نامِ عشقِ تو، لیک
ز دل نشانِ صفا و نظر نمانده دگر.

به خاکِ کویِ تو افکند روزگار مرا،
غبارِ پایِ توام، بال و پر نمانده دگر.

زمانه خنده به اندوهِ من همی‌زند وُ،
ز لب ترانه و از جان ظفر نمانده دگر.

کنون ز دست قضا، رفته عمرِ من بر باد،
به جز سکوت و غم و چشمِ تر نمانده دگر.
 
غزلِ سایه و یاد

فتاد سایه‌ی او بر دلِ خرابِ من،
چو مِهر بر شبِ تیره، چو نور بر خَوابِ من.

گذشت عمر و نرفتی ز خاطرم ای دوست،
که بود یادِ تو آویزه‌ی طنابِ من.

ز بوی زلف تو پر شد نسیمِ جانم باز،
ولی چه سود، که بی‌جان شد از عذابِ من.

به هر کجا که نظر کردم از تو نقش افتاد،
که در دو دیده تویی نقشِ آفتابِ من.

به خاک گفتم اگر مرگ، می‌رهاند ما را،
بخند گفت که او نیز شد ش*رابِ من.

کنون چو سایه به دنبالِ خویش می‌گردم،
که رفته است ز من، روح و اضطرابِ من.
 
غزلِ افسوس تقدیر

دگر نامی زِ ما در دفترِ دنیا نخواهد ماند،
که این افسانه بی‌نامی، سزاوارِ فنا خواهد ماند.

من و تقدیرِ بی‌رحمی، که هر شب خنده می‌زد بر،
دلِ خسته‌ام که در بندِ دعا خواهد ماند.

به خونِ خویش نوشیدم ش*رابِ خامِ بی‌فردا،
که شاید در رگِ این عشق، ندا خواهد ماند.

جهان آیینه‌ی وهم است و انسان سایه‌ای لرزان،
در این صحنه، فقط حسرت، وفا خواهد ماند.

برو ای عمرِ بی‌برگشت، که از تو جز غمی کوچک،
به جانم قصه‌ای تلخ از خطا خواهد ماند.
 
عقب
بالا پایین