غزلِ انتقامِ خاموش
دگر به نامِ تو افسانهای نمیخوانم،
که رفت یادِ تو با بادِ سردِ بیجانم.
ز اشکِ سوخته، گلهای وهم روییدند،
که سوخت جان و نماندش نوایِ پنهانم.
ببین، چو شمع، فروزان شدم درین ظلمت،
ولی ز داغِ تو در خود شکست ایمانم.
به خنده آمدی و رفتی، چو موجِ دریاها،
و من شکستم و خاموش ماند طوفانم.
به نامِ عشقِ تو سوگند، دل نخواهد مرد،
اگرچه بیتو تهی گشت این جهان، جانم.
دگر به نامِ تو افسانهای نمیخوانم،
که رفت یادِ تو با بادِ سردِ بیجانم.
ز اشکِ سوخته، گلهای وهم روییدند،
که سوخت جان و نماندش نوایِ پنهانم.
ببین، چو شمع، فروزان شدم درین ظلمت،
ولی ز داغِ تو در خود شکست ایمانم.
به خنده آمدی و رفتی، چو موجِ دریاها،
و من شکستم و خاموش ماند طوفانم.
به نامِ عشقِ تو سوگند، دل نخواهد مرد،
اگرچه بیتو تهی گشت این جهان، جانم.