غزلِ سایه و آینه
چه دانم من که این بازی چه میخواهد زِ ما، ای شب،
که گاهی نغمه میپاشد، گهی آتش به جا، ای شب.
منم چون آینه، اما درونم تیرهتر از وهم،
نگاهِ خستهام در خویش گم شد، بیصدا، ای شب.
به خونِ فکرِ خود نوشم، به هوشِ درد میخندم،
که عقل اینجا تبه گردد، درونِ ماجرا، ای شب.
جهان چون خوابِ مردی مرده در آیینهی بیجان است،
و انسان سایهای بیخویش در دستِ خدا، ای شب.
مگو از صبح، کز بیداریِ آن بیم دارم من،
که شاید نور هم چون درد گردد ناگها، ای شب.
چه دانم من که این بازی چه میخواهد زِ ما، ای شب،
که گاهی نغمه میپاشد، گهی آتش به جا، ای شب.
منم چون آینه، اما درونم تیرهتر از وهم،
نگاهِ خستهام در خویش گم شد، بیصدا، ای شب.
به خونِ فکرِ خود نوشم، به هوشِ درد میخندم،
که عقل اینجا تبه گردد، درونِ ماجرا، ای شب.
جهان چون خوابِ مردی مرده در آیینهی بیجان است،
و انسان سایهای بیخویش در دستِ خدا، ای شب.
مگو از صبح، کز بیداریِ آن بیم دارم من،
که شاید نور هم چون درد گردد ناگها، ای شب.