مجموعه اشعار دیوان تمنای نهان | به قلم ایراندخت سلطان زاده

غزلِ سایه و آینه

چه دانم من که این بازی چه می‌خواهد زِ ما، ای شب،
که گاهی نغمه می‌پاشد، گهی آتش به جا، ای شب.

منم چون آینه، اما درونم تیره‌تر از وهم،
نگاهِ خسته‌ام در خویش گم شد، بی‌صدا، ای شب.

به خونِ فکرِ خود نوشم، به هوشِ درد می‌خندم،
که عقل اینجا تبه گردد، درونِ ماجرا، ای شب.

جهان چون خوابِ مردی مرده در آیینه‌ی بی‌جان است،
و انسان سایه‌ای بی‌خویش در دستِ خدا، ای شب.

مگو از صبح، کز بیداریِ آن بیم دارم من،
که شاید نور هم چون درد گردد ناگها، ای شب.
 
غزل رازِ گمشده در چاه

شبِ تقدیر، مرا در چاهی از اندوه افکندی،
جهان در چشمِ حیرانم، چو خوابی سرد خندیدی.

نه یوسفی، نه پیغامی، نه دستِ رَستگاری‌ها،
من و این چاهِ بی‌پایان، که هر دم ژرف‌تر دیدی.

زلیخایِ دلم آن عشقِ دیوانه‌گَرِ غمگین،
به سویی رفت، که می‌گفتی:«قضا این است، سر چیدی.»

به دستت شعله‌ای بود و به لب، لبخندِ تقدیری،
که می‌سوزاند و می‌گفتی:«تحمّل کن، که بشنیدی.»

جهان آیینه‌ای کژبین، دروغین‌خنده و بی‌رحم،
منی ماندم که در آیینه، هزاران چهره لرزیدی.

کنون خاموش چون سایه، کنارِ خویش می‌گردم،
تو رفتی… و جهان با من، به ظلمت عهد ورزیدی.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
غزلِ فانوسِ بی‌ساحل

دل آواره‌ام امشب، به صد تنها غمین گشتم،
به ظلمت پا نهادم، تا زِ نور خویش بین گشتم.

جهان فانوسِ لرزانی‌ست بر دریای بی‌پایان،
منی کشتی‌شکسته، غرقِ وهم و آفرین گشتم.

به هر سو رفتم و دیدم، رهی از سایه‌ها خالی،
تو را گم کرده بودم، آه… از آن دم بر زمین گشتم.

نه بانگِ صبح می‌گیرد مرا از چنگ این کابوس،
نه شام از من گریزد، من میانِ دو کمین گشتم.

به نامت سوختم، چون شمع در محرابِ خاموشی،
ولی در شعلهٔ این درد، چه بی‌جان، چه برین گشتم.

خداوندا، اگر این عشق تقدیر است، بگو اکنون:
«چرا من در پیِ یک سرنوشتِ نازنین گشتم؟»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
غزلِ وصالِ محال

به شوقِ دیدنت عمری دویدم در غبارِ شب،
ولی در آینه دیدم: سراب است این قرارِ شب.

نفس در سینه می‌گیرد، چو نامت می‌رسد بر جان،
دلم گم می‌شود، چون باد در دامانِ بهارِ شب.

تو را دیدن محال افتاد، اما در دلِ خامم،
همه هستی تویی، ای ماهِ پنهان در کنارِ شب.

به رویایی رسیدم که فریبش از جهان می‌زد،
چو پرّی در کفِ طوفان، چو اشکی در حصارِ شب.

اگر فردا وصال آید، یقین دارم که دیگر نیست
منی کز عشقِ تو جان باخت در صد بی‌قرارِ شب.

پس ای بی‌جنبشِ جانم، بدان بی‌تو نخواهم بود،
که جانم سوخت و شد نوری اسیرِ انتظارِ شب.
 
غزل معشوق پنهان

به هر طرف که دویدم، نشانِ روی تو بود،
ولی تو در پسِ پرده، همی نهانِ منی.

چو بادِ خسته گذشتم زِ دشت‌های جهان،
هنوز بوی تو آمد، که مهربانِ منی.

شبِ دراز نشستم به گریه در خمِ ماه،
که ای طلسمِ شبانه، چرا جهانِ منی؟

نه دل زِ یاد تو سیر است، نه جان زِ دوری‌ات آرام،
تو آتشِ دلِ من، لیک ناتوانِ منی.

گمان بردم که بیایی، نفس به سینه شکفت،
غمی کشید به جانم که همچنان منی.

به هر چه هست قَسَم، گر زِ سایه‌ات بگذرم،
هزار بار بیفتم، که بی‌امانِ منی.

بیا، گهی که نفس‌ها به نیمه می‌رسد از درد،
که دور از این همه پنهان، تو آسمانِ منی…

 

غزلِ پرسشِ شب

چه رازهاست که در سینه‌ی جهان پنهان است؟
که جانِ خسته زِ پرسیدنِ آن حیران است.

شُگِفت آن‌که دل از خویش هزاران منزل،
همی رود به کجایی که رهش نامعلوم است.

شب از هجومِ سکوتش به جانم افتاده،
که گویی آینه‌ای در دلِ من ویران است.

به هر چه می‌نگرم سایهِ وهمی پیچان،
به هر که دل بسپارم، همه‌چیزش فانـــی است.

مگو امید ببندم، که جهان بی‌مرز است،
مگو گریزم از این درد، که درد انسان است.

قسم به گردشِ خون در دلِ خاموشِ زمان،
که هیچ‌کس نشنود آنچه درونِ من فغان است.
 
آخرین ویرایش:

غزلِ سایهٔ اندیشه

درونِ جان من، ای سایه‌ها چه می‌گذرد؟
که هرچه فکر کنم، راه به جایی می‌نبرد.

جهان چو دفترِ خواب است و ما نقشِ عبور،
نوشته‌ایم، ولی دستِ زمان خط می‌برد.

در آسمانِ دلم، نورِ یقین می‌لرزد،
چنان ستارهٔ تنها که به شب می‌پرد.

وجودِ ما نفسی بیش نبوده در باد،
که چون غباری از این خاک به بالا می‌برد.

چه سود اگر که جهان را به خرد پیمودیم؟
که آخرین سخن‌اش «هیچ» به گوش‌ام آورد.

بگو کجاست پناهی که دل بدان آرامد؟
که هر امید، به وهمی ستم‌آلود سپرد.

مرا رها کن ای اندیشه، دمی خاموشم،
که فکرِ بیش، روان را به تباهی می‌برد.
 

غزلِ بادِ بی‌پاسخ

به باد گفتم که چرا رازِ جهان آشوب است؟
به خنده گفت:«جوابی که نیابی، خوب است.»

هر آنچه دیده شود سایهٔ رفتاری ماست،
وجودِ ما همه بر شانهٔ وهمی کبود است.

به عقل دل نسپارم، که مرا سرگردان کرد،
به عشق دل نبندم، که سرانجامش دود است.

هزار فکر دویدم، نرسیدم به حقیقت،
که راهِ دیدنِ اسرار نه آسان، نه محمود است.

زمان گذشت و نپرسید ز من حالِ دلم،
که او اسیرِ خودش بود و به ما مشغول نبود است.

دلم ز گفتگو با خودِ خویش آشفته‌ست،
که دشمنم منم و آینه‌ام محکوم است.

بیا سکوت کنیم ای دلِ من، تا شاید،
جواب‌ها برسد از رهِ آن‌سوی وجود است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
غزل به چشم تو مردن

مُردن اگر باشد، به چشمِ تو مردن است
بی‌تو نفس کشیدن، خودش جان‌کندن است

گفتند: «عشق پایانِ راه است و هلاکت»
دیدم که بی‌تو بودن، هزاران بار مُردن است

گر آرام بخندی، جهان جان می‌گیرد
یک اخمِ تو، برای دلم روزِ ماتم است

من زندگی چه دانم، اگر نباشی این‌جا؟
بی‌نامِ تو حیاتم، فقط تظاهرِ زنده‌بودن است

گفتم: «بمان»، نماندی… و فهمیدم از آن پس
رفتنِ تو، برای دلم شکلِ مُردن است

شهریار وار اگر بگویم، ای جانانِ من
زیباترین سرانجام، به راهت جان‌سپردن است

 
آخرین ویرایش:
غزل وسعت زندان

گفتمت:«بی‌تو جهان، وسعتِ زندانِ من است.»
خندیدی… و نفهمیدی که این جانِ من است

من اگر شعر شدم، از تبِ چشمانِ تو بود
ورنه این قافیه‌ها گریه‌ی پنهانِ من است

شب اگر تیره‌تر است از دلِ یک خاطره،
ماه هم بی‌تو فقط شمعِ گورستانِ من است

عشق را ساده گرفتی، دلِ من ساده نبود
آن‌چه ویران شد از آن، خانه و ایمانِ من است

شهریارانه اگر بوسه زنم بر غزلت
نه از آن روست که زیباست، که درمانِ من است

گفته بودند:«فراموش کنش، می‌گذرد»
نشد… این دردِ قدیمی‌ست که مهمانِ من است​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عقب
بالا پایین