مجموعه اشعار دیوان تمنای نهان | به قلم ایراندخت سلطان زاده

غزلِ شبِ بی‌پایان

شب آمد و دوباره دلم بی‌قرار شد
باران گرفت و کوچه پر از انتظار شد

هر لحظه نامِ تو به لبم شعله می‌کشد
این سینه از فراقِ تو بی‌اختیار شد

گفتم که می‌روم زِ تو، اما نشد دلم
این دل اسیرِ چشمِ تو در انحصار شد

رفتی و بعدِ تو همه‌ چیزم غروب کرد
حتی چراغِ خانهٔ من بی‌مدار شد

ای یار، بعدِ رفتنِ تو در تمامِ عمر
این قصه‌ی شکسته فقط سوگوار شد​
 
غزلِ دردِ ماندگار

هرچند رفته‌ای و دلم بی‌قرار شد
این عشقِ کهنه در دلِ من ماندگار شد

گفتم که می‌گذارم و از تو گذر کنم
اما دلم به نامِ تو صدبار دار شد

در هر نفس، خیالِ تو تکرار می‌شود
حتی اگر که عقلِ من از کار، زار شد

رفتی و بعدِ تو همه‌ چیزم خزان گرفت
این زندگی بدونِ تو دیوار شد

ای یار، بعدِ این همه رنجِ مکرر است
دل در غمِ تو غرقِ شبِ انتظار شد​
 
غزل پاییز جان

پاییز آمد و دلِ من زارتر شده‌ست
هر برگِ زرد، یادِ تو بسیارتر شده‌ست

باران که می‌زند همه‌جا بوی رفتنت
این خانه از نبودِ تو بیمارتر شده‌ست

گفتم که می‌گذرم زِ تو آرام و ساده‌تر
اما غمِ تو در دلم انگارتر شده‌ست

در کوچه‌های سردِ دلم ردِّ تو هنوز
چون آتشی میانِ شبِ تارتر شده‌ست

ای یار، بعدِ تو همه‌ چیزم شکسته است
حتی امیدِ خسته‌ی من زارتر شده‌ست​
 
غزل دریای بی‌ساحل

در دل، خیالِ توست که طوفان گرفته است
این کشتیِ شکسته به باران گرفته است

گفتم که می‌رهم زِ تو آرام و بی‌اثر
اما دلم به بندِ تو پیمان گرفته است

هر شب به یادِ چشمِ تو در موجِ بی‌قرار
این جانِ خسته راهِ غزل‌خوان گرفته است

رفتی و بعدِ تو همه‌جا بی‌نشان شدست
حتی سکوت، رنگِ پریشان گرفته است

ای یار، بی‌تو ساحلِ آرامِ من کجاست؟
کز گریه‌های بی‌تو دل، طوفان گرفته است​
 
غزل سایه‌ی تو

هر جا نگاه می‌کنم، ای یار، سایه‌ای‌ست
از تو به جانِ خستهٔ من ردّ و پایه‌ای‌ست

گفتم فراموشت کنم، اما نمی‌شود
این عشق در تمامِ وجودم پایه‌ای‌ست

هر شب به خواب می‌رسی از راهِ بی‌صدا
انگار در خیالِ منی، بی‌مایه‌ای‌ست

رفتی و بعدِ تو دلِ من بی‌قرار شد
حتی نفس برای منی سرمایه‌ای‌ست

ای یار، بی‌تو زندگی‌ام بی‌نفس شده‌ست
این دل هنوز در غمِ تو بی‌پایَه‌ای‌ست​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
غزل ردِّ تو

هر گوشه ردِّ خنده‌ی تو مانده در دلم
چون سایه‌ای نشسته به هر جا در دلم

گفتم که می‌شود زِ تو دل را جدا کنم
اما نشد که هیچ، تو ماندی در دلم

باران که می‌زند همه‌جا بوی توست باز
حتی نسیم می‌کشدت در هوا دلم

رفتی و بعدِ تو همه چیزم خزان گرفت
خشکیده باغِ آرزویم در دلم

ای یار، بی‌تو زندگی‌ام بی‌نشانه شد
این دل فقط اسیرِ تو مانده در دلم​
 
غزل آخرین نگاه

در آخرین نگاهِ تو چیزی شکست و رفت
در سینه‌ام به جایِ تو آتیش نشست و رفت

گفتی که می‌روی و دلم را نمی‌بری
اما تمامِ جانِ من از خویش دست و رفت

هر چند گریه کردم و گفتم نرو، نرو
این دل زِ پیشِ چشمِ تو آرام جَست و رفت

بعد از تو آسمانِ دلم تیره‌تر شدست
حتی ستاره‌های شبم هم شکست و رفت

ای یار، بعدِ رفتنت این قصه نیمه‌ ماند
این عشق ناتمام به پایان نرسد و رفت​
 
غزل دست نیافتنی

در آرزویِ دیدنِ آن رویِ ماه‌وار
عمری‌ست مانده‌ام به دلِ خسته، بی‌قرار

هر شب خیالِ توست که در جانم آتش است
چون شعله‌ای نشسته به تاریکیِ مزار

گفتم که می‌روم زِ تو، اما نشد دلم
این دل اسیرِ چشمِ تو شد، بی‌اختیار

رفتی و بعدِ تو همه‌جا بی‌تو شد جهان
حتی نفس گرفته از این دردِ بی‌شمار

ای یار، بی‌تو زندگی‌ام جز عذاب نیست
جز حسرتِ تو هیچ نمانده‌ست یادگار​
 
غزل شهر بی‌تو

در شهرِ بی‌تو هیچ نشانی زِ ما نماند
جز ردِّ پایِ خستهٔ بی‌ادعا نماند

هر کوچه بوی خاطره‌های تو را گرفت
اما زِ من به غیرِ غمی بی‌صدا نماند

رفتی و آسمانِ دلم بی‌ستاره شد
حتی چراغِ خانه‌ی من روشن نماند

من مانده‌ام و بغضِ گلوگیرِ بی‌نفس
کز عشقِ تو به سینه‌ی من هیچ جا نماند

ای یار، بعدِ رفتنت از من چه مانده است؟
جز شاعری که در غمِ تو بی‌صدا نماند​
 
غزل آینه بی‌تو

آیینه هم زِ دیدنِ من خسته می‌شود
وقتی که جایِ خالیِ تو بسته می‌شود

هر بار که نگاه به تصویرِ خویش دارم
یادِ تو در دلِ من پیوسته می‌شود

گفتم فرامشت کنم، اما نشد دلم
هر لحظه بیشتر زِ تو وابسته می‌شود

رفتی و بعدِ تو کل زندگی‌ام غروب کرد
این روزگار بی‌تو چه وارسته می‌شود

ای عشق، در نبودِ تو این جانِ بی‌قرار
در حسرتِ حضورِ تو وارسته می‌شود​
 
عقب
بالا پایین