پادکست [ یه تیکه از قلم شما ]

نوشته‌ها
نوشته‌ها
5,510
پسندها
پسندها
21,485
امتیازها
امتیازها
868
سکه
10,766

بسم تعالی

در این تاپیک متن‌های درخواستی از رمانتون که ضبط و تدوین شده‌، تحویل داده میشه

همینطور قسمتی از رمان شما به انتخاب تیم گویا بصورت تقدیمی ضبط خواهد شد

کاربران رمان‌های انجمن هم استثنا نیستن و اگر از قسمتی از رمان خوششون اومده میتونن‌ درخواست صوتی بودن
درواقع بصورت یه یادگار از رمان شما!

 


گوینده: @مَه نویس؛
میکسر: @Meli.ka


نادانی، قفسی‌ست که با آن آزادانه روی ذهن‌ها قدم می‌زنند. بارها فریب‌شان می‌دهند، به بازی‌شان می‌گیرند، آزمایش‌شان می‌کنند آن هم آن‌چنان بی‌رحم، که گویی انسان نیستند، که گاوند، در حصاری نامرئی.
خوبی را خفه می‌کنند، صداقت را دفن می‌کنند و در عوض، نسلی از مطیعان مشتاق می‌سازند؛ نسلی که فحشا را سرگرمی می‌بیند، انحراف را آزادی، و بی‌اخلاقی را هنر.
آن‌ها دوست دارند در پشت دیوارهای براق علم پنهان شوند، اما در حقیقت، هیچ‌گاه در برابر یک مکالمه‌ی صادقانه دوام نمی‌آورند.
از حقیقت می‌ترسند، از رویارویی می‌گریزند.
و آن‌ها… آن‌ها را نمی‌شود گرفت. نه به چنگ می‌آیند، نه به دام می‌افتند. مثل مارماهی لغزنده، مار، توده‌ی چسبنده... .

رمان رنگ یک توهم است به قلم @GemmaGemma عضو تأیید شده است.
 

گوینده: @آیدا مقدم
میکسر: @Meli.ka


آرزوهایم را یکی یکی در طاقچه‌ی نادیده‌ها گذاشتم...هر یک،گلی بود که نشکفت.یکی در سایه‌ی بی‌توجهی پژمرد،دیگری در سرماى تمسخر یخ بست.به من گفتند: «خیالِ خام!»
و من،خیال‌هایم را قایم کردم در پس ذهن. حالا حتی جرئت ندارم به آن پس سر بزنم،
مبادا ببینم چه گل‌های ناشکفته‌ای آنجا خشکیده‌اند. آرزوهای من همیشه یک قدم به پرواز نزدیک بودند،اما هیچ‌گاه از زمین بلند نشدند.

دلنوشته محروم از مهر به قلم @مهرسا
 



و عاقبت دریافتم هست‌ها نیست می‌شوند؛
یاد‌ها بر‌باد می‌روند و ما در فاصله‌ای اندک میان بازوهایمان مچاله می‌شویم!
و چقدر دیر دریافتم که انسان‌ها چیزی جز نیازهایشان را در ما جستجو نخواهند کرد...
عشق‌ها افسانه‌ایست در داستان‌های دور،
اعتماد حماقتیست نابخشودنی،
و مهربانی طرفداران اندکی دارد!
و ما همچنان گناهکارانی خودخواسته در انزوای خود هستیم.

دلنوشته خنده‌های حزن انگیز به قلم @MonjiMonji عضو تأیید شده است.
 


گوینده: @Hadi Azarmhan
میکسر: @DyvaDyva عضو تأیید شده است.



دیگر چه فرقی می‌کند، که شکوه پیچک‌ها به دور ستون‌های پوسیده‌ی این ویرانه چقدر به چشم بیاید.
چه فرق می‌کند، که خنده‌های این صورتک‌های ماتم زده، تا چه اندازه مصنوعیست!
دیگر اندوه، ساکن ابدی این جسم تکیده شده‌ است؛
و موسیقی غم‌بار از درودیوارهای این خانه‌ی کسالت‌بار اکو می‌شود.
اینجا سال‌هاست که عشق را به گور سپرده‌اند؛ و خاطرات مدام از پیش چشمانشان مرور می‌شود.
آدم‌های منطق زده‌‌ای که قلب پوسیده‌یشان را درون محفظه‌ای آهنین پنهان کرده
و شب و روز لبخند‌های حزن انگیز بر صورتشان دارند.

@MonjiMonji عضو تأیید شده است.
 


گوینده: @GemmaGemma عضو تأیید شده است.
رمان اپیزود آخر


سکوت همچون پتکی آهنین، روی شانه‌های اتاق نشسته بود. صدای عقربه‌ی ساعتی که نمی‌دوید، تنها شاهد زنده‌ی فاصله‌ی میانشان بود.
دایان پشت به پنجره‌ای ایستاده بود که نور چراغ خیابان، نیم‌رخ صورتش را چون قاب یک پرده‌ی غم روشن کرده بود.
دانش اما کنار میز پدری نشسته بود؛ با نگاه‌هایی که دیگر نه امیدی در آن بود، نه انکاری!
انگشتانش روی میز ضرب گرفتند… یک‌بار، دو بار… مثل صدای تیک‌تاک یک بمب ساعتی.
تنها حقیقت، چون سنگی یخ‌زده در سینه‌اش می‌تابید.
دایان بدون این كه رو برگرداند، لب گشود. صدایش آهسته بود، اما هر جمله‌اش مثل تیغی به قلب دانش هجوم ‌آورد:
-‌ یه روز می‌فهمی بعضی اسما رو نباید صدا زد… چون وقتی برمی‌گردن، دیگه با خودشون نور نمیارن، سایه می‌برن. تو صداش زدی، دانش… خودت دعوتش کردی، فکر کردی برمی‌گرده نجاتت بده. ولی اون فقط راه گورستانو بلد بود… نه راهِ نجاتو.
دانش سر بلند کرد. گویی واژه‌ها وزنه‌ای از آتش بودند که بر دوشش آوار شدند.
دایان قدمی نزدیک‌تر شد. حالا فاصله‌شان آن‌قدر کم بود که هرکدامشان می‌توانستند ضربان خشم را در نگاه دیگری ببینند. دایان مسقیم به دانش چشم دوخت. نگاهش حالا شعله‌ور بود و صدایش مثل برشی از یخ، سرد و تیز. آرام اما مهیب:
-‌ تو عاشق یه نجات‌دهنده نشدی… اون فقط لباس یه فرشته رو تن کرده بود! بعد از تو؟ به من برنگشت؛ چون برگشتی تو کارش نبود. اون فقط وایستاده بود تا بازیش با تو تموم شه. دانش… تو سرگرمیش بودی، نه مقصدش!

 
عقب
بالا پایین