طنز گپ‌خانه متاهل‌ها؛ از خنده تا غرغر

منم حرفم همین بود اونی که باید موضوع خانواده همسر رو فیصله بده خود همسره چه مادرشوهر و ... چه مادر زن و ...
یعنی خانواده خودمونو با ما خانواده اون با خودش
واونم برا اینکه هر کدوم جایگاه خودشونو دارن
مادر و پدر و خواهر برادر سر جای خودش محترم و با ارزش
همسر و بچه هم محترم و با ارزش
متاسفانه خیلیا اینو نمیفهمن فکر میکنن وقتی میگی پشت زنت وایسا یعنی رو به روی مادرت قرار بگیر یا برعکس
بابا کافیه بین دو نفر وایسی دست هر دو تا رو بگیری به هر دوشون بفهمونی برام با ارزشید
و از نظر من وقتی الویت زندگی من خانوم با همسر و بچه هامه بعد پدر و مادرم چه مالی چه عاطفی
الویت مرد هم باید اول زن و بچه باشه بعد پدر و مادر
مگر اینکه واقعا نیاز جدی وجود داشته باشه تو بیماری و گرفتاری و امثالهم
نیست دیگ نیست
 
خونواده ها با هم فرق دارند
منم از این چیزها داشتم با شدت خیلی بیشتر،
ولی به این نتیجه رسیدم یا باید تو روشون بیاری یا اینکه بیخیال باشی، بیخیال واقعی که خودمحوری نکنی

اون اول ازدواج دخترای برادرشورهم هر روز خونه ما بودن، یه ماه هر روز، هر چی به همسرم میگفتم بابا ما تازه عروسی کردیم بگو اینا برن خونشون هیچی نمی گفت آخر خودم غیر مستقیم گفتم، یه الم سنگ‌های درست کردن که نگو و نپرس که تو به چه حقی به ما چیز میگی، اینجا خونه ماست و تو باید بری و دری و وری که لایقشون خودشونن
بعد هم همشون باهام قهر کردن، مامان و بابا و خواهر و برادر همسرم ۶-۷ ماه، تو یه ساختمونیم
بچه‌های برادرش هم ۵ سال و اینا
خونواده خودمم ازونان که میگن تو مدارا کن، خلاصه اش برات بگم که پیرمون کردن
😃
خدا بهت صبر بده
من بچه بودم عروس این خانواده شدم، نه که الان بزرگ شدما نه😃
ولی چون بچه بودم و مامانم می‌گفت حق نداری سرتو بالا بگیری جواب بدی، من هیچوقت نتونستم اونجوری که باید از حق خودم دفاع کنم. همسرمم چون پدرشون فوت کردن زیادی حق رو به مادرش میده، خلاصه مجبورم بسازم.
یکی دوبارم گله کردم دیدم کاری نمی‌کنه.
از دفعه‌های بعد خودم باید یه کاری کنم.
 
می‌خوام بدونم من حق دارم یا نه؟
یه مسئله‌ای هست دوستان راستش حس میکنم خیلی پیش پا افتادست و خجالت میکشم بگم
ولی واقعاً رو مخمه
مادرشوهرم اصلا احترام منو نگه نمیداره. من به هرحال عروس اون خانوادم یک فرد غریبم تو جمعشون.
برای مثال: من و همسرم و دوتا بردارشوهرام سر سفره بودیم غذا یه غذای محلی بود که من دوست نداشتم! یکم قیمه بود من رفتم نون پنیر بیارم بخورم گفت نههه بیا برات قیمه گرم کردم بخور. منم گفتم باش چه بهتر. برادرشوهر بزرگم اومد مادرشوهرم گفت رضا این غذا رو دوست نداره براش یکم برنج کشید و خورشت ریخت برادرشوهر وسطیمم اومد گفت ایمان بچمم نمیخوره باقیشم ریخت برا اون و برا من تو کاسه از اون غذای محلی ریخت من کل تایم با غذام بازی بازی کردم حتی یه عذرخواهی کوچیک نکرد. من غذا برام مهم نیست واقعاً. خودم میخواستم برم نون پنیر بخورم چون بدم میاد بخاطر خودم باقی از غذا زده بشن ولی اینکارش توهین بود به نظرم! خیلی ناراحت شدم.
این به کنار یه بار مهمونی خانوادگی بود همه بچه هاش بودن من یه جاری بزرگترم دارم اون اومد من و مادرشوهرم سر پا بودیم هنوز اون ننشسته رفت نشست گفت مادر چایی هست برا زن داداش بیار خیلی بهم برخورد اگه اون عروسه منم عروسم دخترخواهرشوهرم بزرگه همون جا بود به اون می‌گفت جاریمم یه پوزخند زد🥲 منم اینجوریم که نمیتونم همون لحظه جواب بدم یا حرکتی بزنم فقط بغض میکنم و کارشو انجام میدم بعدم به همسرم میگم میگه تو خیلی حساسی، واقعاً من خیلی حساسم؟ سر سفره مامانم اول برای همسرم و شوهرخواهرم غذا می‌کشه خونه اونا آخرین نفر برای من می‌ریزه. نه که بگم برای من اول بریزه ولی واقعاً بهم برمیخوره.
سلام عزیزم
میدونی زندگی منم همین‌طور بود و همین قضیه‌ها باعث جدایی منو و همسرم شد.
خیلی موقع‌ها خواهر شوهرم و مادرشوهرم بهم توهین می‌کردن.
من بعد از عروسی مون ی هفته بعدش باردار شدم بعد از س ماه شوهرم رفت جماعت نمیدونم اطلاع دارین چیه یا نه ولی ی جای مذهبی هستش که نمیتونن اصلا با خانواده تماس بگیرین.
شوهرم چهار‌ماه رفت و بهم فقط 400 تومن داده بود.
میدونی همون‌پولی که داد همون‌شب خرج دکترم شد چون سرماخوردگی شدید گرفته بودم.
من رفتم خونه مادرم و قرار بود کل این چهارماه خونه مادرم بمونم.
اما همش سر این قضیه دعوا داشتیم با مادر و پدر شوهرم
با اینکه پدر شوهرم عموم بود 🥲 ولی اصلا درکم نمی‌کرد.
منم تو دروان بارداریم خیلی حساس و زود رنج شده بودم
ی ماه مونده ب اومدن شوهرم رفتم خونه مادر شوهرم
ولی خدا فقط می‌دونه چقدر اذیتم می‌کردن
من بارداری سختی داشتم و خیلی درد داشتم ی حساسیت اومده بود ب جونم ب مواد شیمیایی مثل مایع لباسشویی ظرف‌شویی حساسیت داشتم و خارش های شدیدی می‌گرفتم‌.
ولی همش مجبورم می‌کرد غذا درست کنم ظرف بشورم لباس بشورم اونم با دست :/
نتونستم این وضع و تحمل کنم ب بابام زنگ زدم و کلی گریه کردم گفتم من اصلا مهم نیستم و فلان و فلان😂
خلاصه بابام اومد و ن ب دعوا با خنده و خوش رویی منو برد خونه خودش
وقتش شوهرم اومد اومدم خونه
لباس‌هاشو شستم اونم دوباره با دست چون برام لباسشویی نخریده بودند.
با هزار بدبختی و درد شستمشون
کا طبقه بالا خونه مادرشوهرم زندگی میکنیم و من لباس‌ها رو تو حیاط مادرشوهرم شستم می‌دونی باهام چی کار کرد؟
کل لباس‌ها رو ریخت تو حیاط گفت تمیز نشستی از اول بشور
منم س تا قرص سیتریزین خوردم با اینکه ضرر داشت و‌دوباره شستمشون.
روز بعد دوباره باهام همین کار و کرد بیا غذا درست کن برا همه ظرف بشور
دوباره نتونستم تحمل کنم زنگ زدم بابام
کلی گریه کردم گفتم من دیگه نمیتونم.
اونم اومد دوباره دنبالم ب قصد زدن با مادرشوهرم دعوا کرد و هزار تا فحش ناجور داد و منو برد خونه☺️
تا موقعی که زایمان کردم و دعوای دیگمون وقتی بود که دخترم ی سالش و دو ماهش بود.
شوهرم رفیق‌شو دعوت کرد با زنش
من غذا درست کردم خونه رو مرتب کردم
خواهرشوهرم اومد خونمون
میگه نبینم اینجوری جلوی رفیقش راه بری چادر سر کن🤐
بازم هیچی نگفتم
رفیق شوهرم با زنش اومد دوباره اومد خونه با صدای میگه چرا با این وضع اومدی جلوی مرد غریبع چرا این کار و می‌کنی و فلان میکنی
با اینکه من ی پیراهن بلند تنم کرده بودم.
منم نتونستم تحمل کنم گفتم تو چی کاره‌ای؟
پدرمی یا شوهرم
دیگه این حرف شد بلای جونم
وقتی رفیقش رفت من رفتم پایین خونه مادرشوهرم خواهر شوهرم هزارتا حرف و زد
منم کم نیاوردم جوابشو دادم
در اخر بهم میگه من همه کارم ب بابام بگم شما رو از خونه بیرون میکنه
منم جوش کردم با صدای بلند گفتم هیچ غلطی نمیتونی بکنی من خودمو با دیوونه‌ها نمیگیرم
این هزار تا فحش و داد بهم میگه گمشو از خونه بیرون دخترتو هم میگیریم و فلان و فلان
می‌دونی اعصابم از کجا بهم ریخت اینکه مادرشوهرم و خواهرشوهرم هزار تا حرف و بهم زدن بدون دلیل این مرد پشت خواهرش و مادرش و گرفت
منم از خونه با دخترم زدم بیرون زنگ زدم بابام بیاد دنبالم

میدونم حرف‌هام بی‌ربط بود ولی خواستم یه جورایی درد و دل کنم.
 
سلام عزیزم
میدونی زندگی منم همین‌طور بود و همین قضیه‌ها باعث جدایی منو و همسرم شد.
خیلی موقع‌ها خواهر شوهرم و مادرشوهرم بهم توهین می‌کردن.
من بعد از عروسی مون ی هفته بعدش باردار شدم بعد از س ماه شوهرم رفت جماعت نمیدونم اطلاع دارین چیه یا نه ولی ی جای مذهبی هستش که نمیتونن اصلا با خانواده تماس بگیرین.
شوهرم چهار‌ماه رفت و بهم فقط 400 تومن داده بود.
میدونی همون‌پولی که داد همون‌شب خرج دکترم شد چون سرماخوردگی شدید گرفته بودم.
من رفتم خونه مادرم و قرار بود کل این چهارماه خونه مادرم بمونم.
اما همش سر این قضیه دعوا داشتیم با مادر و پدر شوهرم
با اینکه پدر شوهرم عموم بود 🥲 ولی اصلا درکم نمی‌کرد.
منم تو دروان بارداریم خیلی حساس و زود رنج شده بودم
ی ماه مونده ب اومدن شوهرم رفتم خونه مادر شوهرم
ولی خدا فقط می‌دونه چقدر اذیتم می‌کردن
من بارداری سختی داشتم و خیلی درد داشتم ی حساسیت اومده بود ب جونم ب مواد شیمیایی مثل مایع لباسشویی ظرف‌شویی حساسیت داشتم و خارش های شدیدی می‌گرفتم‌.
ولی همش مجبورم می‌کرد غذا درست کنم ظرف بشورم لباس بشورم اونم با دست :/
نتونستم این وضع و تحمل کنم ب بابام زنگ زدم و کلی گریه کردم گفتم من اصلا مهم نیستم و فلان و فلان😂
خلاصه بابام اومد و ن ب دعوا با خنده و خوش رویی منو برد خونه خودش
وقتش شوهرم اومد اومدم خونه
لباس‌هاشو شستم اونم دوباره با دست چون برام لباسشویی نخریده بودند.
با هزار بدبختی و درد شستمشون
کا طبقه بالا خونه مادرشوهرم زندگی میکنیم و من لباس‌ها رو تو حیاط مادرشوهرم شستم می‌دونی باهام چی کار کرد؟
کل لباس‌ها رو ریخت تو حیاط گفت تمیز نشستی از اول بشور
منم س تا قرص سیتریزین خوردم با اینکه ضرر داشت و‌دوباره شستمشون.
روز بعد دوباره باهام همین کار و کرد بیا غذا درست کن برا همه ظرف بشور
دوباره نتونستم تحمل کنم زنگ زدم بابام
کلی گریه کردم گفتم من دیگه نمیتونم.
اونم اومد دوباره دنبالم ب قصد زدن با مادرشوهرم دعوا کرد و هزار تا فحش ناجور داد و منو برد خونه☺️
تا موقعی که زایمان کردم و دعوای دیگمون وقتی بود که دخترم ی سالش و دو ماهش بود.
شوهرم رفیق‌شو دعوت کرد با زنش
من غذا درست کردم خونه رو مرتب کردم
خواهرشوهرم اومد خونمون
میگه نبینم اینجوری جلوی رفیقش راه بری چادر سر کن🤐
بازم هیچی نگفتم
رفیق شوهرم با زنش اومد دوباره اومد خونه با صدای میگه چرا با این وضع اومدی جلوی مرد غریبع چرا این کار و می‌کنی و فلان میکنی
با اینکه من ی پیراهن بلند تنم کرده بودم.
منم نتونستم تحمل کنم گفتم تو چی کاره‌ای؟
پدرمی یا شوهرم
دیگه این حرف شد بلای جونم
وقتی رفیقش رفت من رفتم پایین خونه مادرشوهرم خواهر شوهرم هزارتا حرف و زد
منم کم نیاوردم جوابشو دادم
در اخر بهم میگه من همه کارم ب بابام بگم شما رو از خونه بیرون میکنه
منم جوش کردم با صدای بلند گفتم هیچ غلطی نمیتونی بکنی من خودمو با دیوونه‌ها نمیگیرم
این هزار تا فحش و داد بهم میگه گمشو از خونه بیرون دخترتو هم میگیریم و فلان و فلان
می‌دونی اعصابم از کجا بهم ریخت اینکه مادرشوهرم و خواهرشوهرم هزار تا حرف و بهم زدن بدون دلیل این مرد پشت خواهرش و مادرش و گرفت
منم از خونه با دخترم زدم بیرون زنگ زدم بابام بیاد دنبالم

میدونم حرف‌هام بی‌ربط بود ولی خواستم یه جورایی درد و دل کنم.
اینجا برای همین حرفاست راحت باش ♡♡


راستش خیلی از اختلافات از عدم مهارت تصمیم گیری ماست ..

اینم مشکلمون نیستا کلا یاد نگرفتیم و یادمون نندادن.
از بچگی نوع لباس پوشیدنمون نوع رفتار کردنمون نوع اسباب بازی هامون همش با خانواده ها بوده و خانواده ها ما رو تو شرایط انتخاب قرار ندادن تا اینکه به سن جوونی رسیدیم که طبیعت این سن استقلال طلبیه حالا نوع دوستامون رو خودمون مشخص کردیم فارغ از اینکه بدونیم معیارهای دوست خوب چیاست همسرمون رو انتخاب کردیم فارغ از اینکه بدونیم معیار اصلی انتخاب همسر چیاست دانشگاه و رشته امون رو انتخاب کردیم فارغ از اینکه بدونیم ما تو این رشته مهارت داریم، آینده به دردمون میخوره یا نه (البته بودن خانواده هایی که از اول این قدرت رو برای بچه هاشون ایجاد کردن و زندگی موفقی هم تجربه کردن)

من خودم از الان دارم این مسئله رو به پسرم یاد میدم که بتونه درست تصمیم بگیره هر چقدر تصمیم های بچگیش اشتباه باشه و بعد ازش درس بگیره بهتر میتونه در آینده برای هر کاریش تصمیم بهتری بگیره

مثلا تو مغازه ازاد هست انتخاب کنه بین چیزایی که دوست داره ولی یه قامون داریم اونم اینکه فقط حق یه انتخاب داره .. شده گریه کنه خودش رو تو مغازه به خاک و خون بکشه :)) ولی فقط یکی
الان این روند براش شده عادت مثلا میریم مغازه یه خرید انجام میده .. ولی اون خریدی هست که خودش دوست داره .. شده بعد از حساب کردن اومدیم بیرون یادش افتاد یه چیز بهتری میتونست انتخاب کنه بهش میگیم الان دیگه خرید کردیم بزار برای یه وقت دیگه و اونم همین کار رو میکنه و ماهم سعی میکنیم یه فرصت انتخاب دوباره بهش بدیم اما نه تو همون روزا مثلا چند روز بعدش ..

در مورد چیزایی که براش خوب نیست هم باهاش صحبت کردم از همون بچگی مثلا نوشابه سر سفره باشه اصلا سمتش نمیره چون بهش گفتم نوشابه برای بچه ها خوب نیست بزرگ شدی میتونی بخوری یا پفک خیلی براش نگرفتیم خودمون هم نخوردیم (اگر هم بگیریم در حد چندتا دونه برای اینکه طعمش رو امتحان کنه بهش دادیم) ولی در کل از همون اول روش جایگزین داشتیم مثلا این بوشار ها که پفیلاهای بدون پوسته هست رو براش گرفتیم تا بیشتر راغب بشه به سمت اینجور تنقلات ..

روی خوراکی های مضر پا فشاری میکنیم تا نخوره ولی برای باقی خوراکی ها خیلی اصراری ندارم که خودش انتخاب کنه
من حتی اسباب بازی هم زیاد براش نگرفتم که بزرگتر شد خودش انتخاب کنه
از الان قلک براش گرفتم :)) اونم سر اینکه یه ماشین رو خوشش میومد و هزینه اش بالا بود البته میتونستیم بخریم ولی گفتیم یکم به این فکر کنه که برای خرید یه سری وسایل نیاز به صبر و تحمل داره
برای خرید اون ماشین خیلی گریه کرد ولی خب یکم که گذشت و با قلک انس گرفت دیگه خیلی اصرار به خریدش نداره قلکش رو پر میکنه تا اون ماشین رو بکیره ما میدونیم با ۲ هزار تومن و ۵ هزارتومن به خرید اون ماشین نمیرسه ولی تصمیم گرفتیم یکم که قلکش پولش زیاد شد براش اون ماشین رو بگیریم

در مورد مثلا خاک بازی و اب بازی .. خب متاسفانه از وقتی تو پارک ها سگها رو میارن من دیگه طبعم نمیگیره پسری رو ببرم پارک مگر جاهایی که بدونم رفت و اند سگ ها وجود نداره ..

اونجاها که بریم هر چقدر دوست داره با خاک بازی میکنه رو چمن قل میخوره آب باشه آب بازی میکنه :)) خیلی سخت نمیگیریم.


شما هم سعی کنید از همین الان دغدغتون یاد دادن حل مسئله برای بچه هاتون باشه حالا با روش های مختلف
بزارید تجربه موفقی از ازدواج داشته باشن
 
سلام عزیزم
میدونی زندگی منم همین‌طور بود و همین قضیه‌ها باعث جدایی منو و همسرم شد.
خیلی موقع‌ها خواهر شوهرم و مادرشوهرم بهم توهین می‌کردن.
من بعد از عروسی مون ی هفته بعدش باردار شدم بعد از س ماه شوهرم رفت جماعت نمیدونم اطلاع دارین چیه یا نه ولی ی جای مذهبی هستش که نمیتونن اصلا با خانواده تماس بگیرین.
شوهرم چهار‌ماه رفت و بهم فقط 400 تومن داده بود.
میدونی همون‌پولی که داد همون‌شب خرج دکترم شد چون سرماخوردگی شدید گرفته بودم.
من رفتم خونه مادرم و قرار بود کل این چهارماه خونه مادرم بمونم.
اما همش سر این قضیه دعوا داشتیم با مادر و پدر شوهرم
با اینکه پدر شوهرم عموم بود 🥲 ولی اصلا درکم نمی‌کرد.
منم تو دروان بارداریم خیلی حساس و زود رنج شده بودم
ی ماه مونده ب اومدن شوهرم رفتم خونه مادر شوهرم
ولی خدا فقط می‌دونه چقدر اذیتم می‌کردن
من بارداری سختی داشتم و خیلی درد داشتم ی حساسیت اومده بود ب جونم ب مواد شیمیایی مثل مایع لباسشویی ظرف‌شویی حساسیت داشتم و خارش های شدیدی می‌گرفتم‌.
ولی همش مجبورم می‌کرد غذا درست کنم ظرف بشورم لباس بشورم اونم با دست :/
نتونستم این وضع و تحمل کنم ب بابام زنگ زدم و کلی گریه کردم گفتم من اصلا مهم نیستم و فلان و فلان😂
خلاصه بابام اومد و ن ب دعوا با خنده و خوش رویی منو برد خونه خودش
وقتش شوهرم اومد اومدم خونه
لباس‌هاشو شستم اونم دوباره با دست چون برام لباسشویی نخریده بودند.
با هزار بدبختی و درد شستمشون
کا طبقه بالا خونه مادرشوهرم زندگی میکنیم و من لباس‌ها رو تو حیاط مادرشوهرم شستم می‌دونی باهام چی کار کرد؟
کل لباس‌ها رو ریخت تو حیاط گفت تمیز نشستی از اول بشور
منم س تا قرص سیتریزین خوردم با اینکه ضرر داشت و‌دوباره شستمشون.
روز بعد دوباره باهام همین کار و کرد بیا غذا درست کن برا همه ظرف بشور
دوباره نتونستم تحمل کنم زنگ زدم بابام
کلی گریه کردم گفتم من دیگه نمیتونم.
اونم اومد دوباره دنبالم ب قصد زدن با مادرشوهرم دعوا کرد و هزار تا فحش ناجور داد و منو برد خونه☺️
تا موقعی که زایمان کردم و دعوای دیگمون وقتی بود که دخترم ی سالش و دو ماهش بود.
شوهرم رفیق‌شو دعوت کرد با زنش
من غذا درست کردم خونه رو مرتب کردم
خواهرشوهرم اومد خونمون
میگه نبینم اینجوری جلوی رفیقش راه بری چادر سر کن🤐
بازم هیچی نگفتم
رفیق شوهرم با زنش اومد دوباره اومد خونه با صدای میگه چرا با این وضع اومدی جلوی مرد غریبع چرا این کار و می‌کنی و فلان میکنی
با اینکه من ی پیراهن بلند تنم کرده بودم.
منم نتونستم تحمل کنم گفتم تو چی کاره‌ای؟
پدرمی یا شوهرم
دیگه این حرف شد بلای جونم
وقتی رفیقش رفت من رفتم پایین خونه مادرشوهرم خواهر شوهرم هزارتا حرف و زد
منم کم نیاوردم جوابشو دادم
در اخر بهم میگه من همه کارم ب بابام بگم شما رو از خونه بیرون میکنه
منم جوش کردم با صدای بلند گفتم هیچ غلطی نمیتونی بکنی من خودمو با دیوونه‌ها نمیگیرم
این هزار تا فحش و داد بهم میگه گمشو از خونه بیرون دخترتو هم میگیریم و فلان و فلان
می‌دونی اعصابم از کجا بهم ریخت اینکه مادرشوهرم و خواهرشوهرم هزار تا حرف و بهم زدن بدون دلیل این مرد پشت خواهرش و مادرش و گرفت
منم از خونه با دخترم زدم بیرون زنگ زدم بابام بیاد دنبالم

میدونم حرف‌هام بی‌ربط بود ولی خواستم یه جورایی درد و دل کنم.
نمی‌تونم بگم درکت میکنم خیلی سختی کشیدی و اون ها خیلی نفهم بودن و بیشعور و ...
حداقل در زمان بارداری باید برعکس باشه البته در زمان‌های قدیم این جوری بودن متأسفانه ولی الان قدیم نیست
 
نمی‌تونم بگم درکت میکنم خیلی سختی کشیدی و اون ها خیلی نفهم بودن و بیشعور و ...
حداقل در زمان بارداری باید برعکس باشه البته در زمان‌های قدیم این جوری بودن متأسفانه ولی الان قدیم نیست

میدونی سارا منم بخاطر همین میگم اصلا باید از کسی توقع نداشته باشیم

یه گوشمون در باشه و یه گوشمون دربازه

بخاطر حرف بقیه کار نکنیم بخاطر حال خودمون و شرایط خودمون کاری رو که میدونیم درسته انجام بدین

مثلا دوران بارداری دوران مهمی برای مادر و فرزند هست باید به قدیمی ها این رو مطرح کنیم با احترام ..

نسل ها عوض شده قدرت ما قدرت قدیمیامون نیست و تفکر ما تفکر اونا نیست تکنولوژی ما تکنولوژی اونا نیست و شرایط زندگی ما شرایط زندکی اونا نیست و هزاران مسئله دیگه

بخاطر همین میگم باید حرف بزنیم حرف زدن خیلی خوبه ولی خب نگاه برخی خانواده ها این نیست متاسفانه و این کار رو سخت میکنه ..

مادر همسر من هم رو حرف مردم خیلی حساسه به حدی که اگر حرف خلاف واقعی از من شنیده باشه تا مدتها فکر میکنه من و همسرم به اختلاف شدید میخوریم و یا اینکه یه وقتایی فکر میکنه همسرم رو تصاحب کردم برای خودم ..

ما از همون اول که پسرم به دنیا اومد یه سری قوانین با تبصره و موارد خاص و شرایط اضطرار گذاشتیم با همسرم:)) ( الحمدالله همسرم اهل همراهی ِخداروشکر) چون اطمینان داره که حرف خلاف واقع نمیزنم و خب چون دوره های مختلفی در برخی زمینه ها گذروندم و غریضه مادری رو درک میکنه ..

یه سری جاها به چالش خوردم اونم از عدم همراهی و درک متقابل خانواده ها ولی خب بازم شکر خدا که گذشت

مثلا ما از همون اول از قرار گذاشتیم اگر خدا بهمون پسر داد با همسرم بره حموم اگر دختر داد خودم ببرمش :))
برای همین از همون دوران نوزادی زحمت حموم پسرم رو همسرم میکشه و وقتاییم که همسرم خونه باشه خودش برای تعویض اقدام میکنه

از همون اول هم گفتیم تعویض و حموم پسرم فقط به عهده ی من و پدرش هست و در این زمینه هم هیچ کس رو دخیل نکردیم حتی پدر مادرامون رو Tea

این خیلی برای ما دردسر داشتا تو فامیل پیچیده شد که چه و چه و چه :))

ما هم اهمیت ندادیم و گذشتیم از حرف و حدیث هایی که بود چون این کار ما جنبه ی عاطفی و کمک حال هم دیگه بودن صرف نبود بلکه جنبه ی اخلاقی داشت و به آینده ی پسرم مرتبط میشد ..

و شاید یکی از دلایلم این بود که تمام تلاشم رو بکنم پسرم از همین بچگی ارتباطش با همسرم شکل بگیره .. محبت و علاقه بینشون ایجاد بشه

چون بچه ها اکثرا با مادر هستن و نا خود آگاه وابستگیشون به مادر بیشتر میشه و پدر به حاشیه میره تو جامعه ی امروزی هر چقدر بتونید این ارتباطات رو بهم نزدیکتر کنید خیالتون از بابت آینده ی بچه اتون هم تضمین شدست ..
 
آخرین ویرایش:
میدونی سارا منم بخاطر همین میگم اصلا باید از کسی توقع نداشته باشیم

یه گوشمون در باشه و یه گوشمون دربازه

بخاطر حرف بقیه کار نکنیم بخاطر حال خودمون و شرایط خودمون کاری رو که میدونیم درسته انجام بدین

مثلا دوران بارداری دوران مهمی برای مادر و فرزند هست باید به قدیمی ها این رو مطرح کنیم با احترام ..

نسل ها عوض شده قدرت ما قدرت قدیمیامون نیست و تفکر ما تفکر اونا نیست تکنولوژی ما تکنولوژی اونا نیست و شرایط زندگی ما شرایط زندکی اونا نیست و هزاران مسئله دیگه

بخاطر همین میگم باید حرف بزنیم حرف زدن خیلی خوبه ولی خب نگاه برخی خانواده ها این نیست متاسفانه و این کار رو سخت میکنه ..

مادر همسر من هم رو حرف مردم خیلی حساسه به حدی که اگر حرف خلاف واقعی از من شنیده باشه تا مدتها فکر میکنه من و همسرم به اختلاف شدید میخوریم و یا اینکه یه وقتایی فکر میکنه همسرم رو تصاحب کردم برای خودم ..

ما از همون اول که پسرم به دنیا اومد یه سری قوانین با تبصره و موارد خاص و شرایط اضطرار گذاشتیم با همسرم:)) ( الحمدالله همسرم اهل همراهی ِخداروشکر) چون اطمینان داره که حرف خلاف واقع نمیزنم و خب چون دوره های مختلفی در برخی زمینه ها گذروندم و غریضه مادری رو درک میکنه ..

یه سری جاها به چالش خوردم اونم از عدم همراهی و درک متقابل خانواده ها ولی خب بازم شکر خدا که گذشت

مثلا ما از همون اول از قرار گذاشتیم اگر خدا بهمون پسر داد با همسرم بره حموم اگر دختر داد خودم ببرمش :))
برای همین از همون دوران نوزادی زحمت حموم پسرم رو همسرم میکشه و وقتاییم که همسرم خونه باشه خودش برای تعویض اقدام میکنه

از همون اول هم گفتیم تعویض و حموم پسرم فقط به عهده ی من و پدرش هست و در این زمینه هم هیچ کس رو دخیل نکردیم حتی پدر مادرامون رو Tea

این خیلی برای ما دردسر داشتا تو فامیل پیچیده شد که چه و چه و چه :))

ما هم اهمیت ندادیم و گذشتیم از حرف و حدیث هایی که بود چون این کار ما جنبه ی عاطفی و کمک حال هم دیگه بودن صرف نبود بلکه جنبه ی اخلاقی داشت و به آینده ی پسرم مرتبط میشد ..

و شاید یکی از دلایلم این بود که تمام تلاشم رو بکنم پسرم از همین بچگی ارتباطش با همسرم شکل بگیره .. محبت و علاقه بینشون ایجاد بشه

چون بچه ها اکثرا با مادر هستن و نا خود آگاه وابستگیشون به مادر بیشتر میشه و پدر به حاشیه میره تو جامعه ی امروزی هر چقدر بتونید این ارتباطات رو بهم نزدیکتر کنید خیالتون از بابت آینده ی بچه اتون هم تضمین شدست ..
این خوبه ولی به شرط این که همسر باشه تو خونه
همسرم من اکثرا نیست البته اخلاق و رفتار خودمم اونقدر احساسی و عاطفی نیست
 
این خوبه ولی به شرط این که همسر باشه تو خونه
همسرم من اکثرا نیست البته اخلاق و رفتار خودمم اونقدر احساسی و عاطفی نیست
منم همسرم همینطوره بخاطر شرایط شغلیش

یعنی یه وقتایی چند روزی خونه نبودن و اون مواقع اضطرار به خساب میومد ..
و مثلا خودم کارهای پسرم رو انجام‌میدادم

رفتار ما خیلی رو بچه ها اثر میزاره هر رفتار مک به پسرم داره یه درس جدید میده

مثلا همکاری تو خونه .. از یکسالگی بهش یه کار کوچولو رو که از پسش بر میومد میدادم انجام بده :))
البته خودش هم راغب بود .. میگفتم ظرفش رو بزاره توظرف شویی
مثلا پوست کیکش رو بزاره تو سطل زباله :دی

درسته همیشه انجام نمیده هااا ولی خب یه وقتایی میبینم حواسش هست خودم کیف میکنم :)) و راضی میمونم

روحیه ی من جوری هست میگردم میچرخم راه حل پیدا کنم :دی ولی در زمینه ی ارتباطم با مادر همسر خیلی راه حل ها رو پیش رفتم و نتیجه نگرفتممم متاسفانه البته یه سریش هم بخاطر روحیه ی خودمه باید یه سری این چهارچوب ها رو بشکنم :)) که خب زمان بره


از مادر شوهر هامون گذشت
به نظرم خودمون رو برای زمان مادر شوهری آماده کنیم :دی پسر هامون رو هم برای مرد زندگی بودن تربیت کنیم :))

وگرنه اگر تو دعوای مادر شوهرا و جاری و خواهر شوهرا غرق بشیم زندگی تلخ میگذره و اختلافات شدید خانوادگی به وجود میاد
 
منم همسرم همینطوره بخاطر شرایط شغلیش

یعنی یه وقتایی چند روزی خونه نبودن و اون مواقع اضطرار به خساب میومد ..
و مثلا خودم کارهای پسرم رو انجام‌میدادم

رفتار ما خیلی رو بچه ها اثر میزاره هر رفتار مک به پسرم داره یه درس جدید میده

مثلا همکاری تو خونه .. از یکسالگی بهش یه کار کوچولو رو که از پسش بر میومد میدادم انجام بده :))
البته خودش هم راغب بود .. میگفتم ظرفش رو بزاره توظرف شویی
مثلا پوست کیکش رو بزاره تو سطل زباله :دی

درسته همیشه انجام نمیده هااا ولی خب یه وقتایی میبینم حواسش هست خودم کیف میکنم :)) و راضی میمونم

روحیه ی من جوری هست میگردم میچرخم راه حل پیدا کنم :دی ولی در زمینه ی ارتباطم با مادر همسر خیلی راه حل ها رو پیش رفتم و نتیجه نگرفتممم متاسفانه البته یه سریش هم بخاطر روحیه ی خودمه باید یه سری این چهارچوب ها رو بشکنم :)) که خب زمان بره


از مادر شوهر هامون گذشت
به نظرم خودمون رو برای زمان مادر شوهری آماده کنیم :دی پسر هامون رو هم برای مرد زندگی بودن تربیت کنیم :))

وگرنه اگر تو دعوای مادر شوهرا و جاری و خواهر شوهرا غرق بشیم زندگی تلخ میگذره و اختلافات شدید خانوادگی به وجود میاد
تو زمان خودمون فکر کنم دیگ دوره مادر شوهری تموم شده دوره عروس شروع شده
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 74)
عقب
بالا پایین