.بَهاران.
مدیر سوشالمدیا+مدیر آزمایشیهنر و مذهب+ گوینده آز
پرسنل مدیریت
مدیرسوشالمدیا
مدیر آزمایـشی تالار
گرافیست
مقامدار آزمایشی
فرشته زمینی
ماماناااا خواهشا عروسامون ُخوب تربیت کنید..
ماماناااا خواهشا عروسامون ُخوب تربیت کنید..تا که بچه به مامان میچسبه؟
تا همیشه تا ابدکاری به اینکه بدن یا خوب ندارم و این حرفی که میزنم خارج از بحثتونه ولی بنظرم یه ازدواج دیره درست خیلی خیلی خیلی بهتر از یه ازدواج زود نادرستهدیگه الان ۲۶ و ۲۳ شدن
فکر هم نمیکنم ازدواج کنم
تا الان نصفه خواستگار هم نداشتن
مهمه ولی اولویت اول همسرهبنظرتون چقدر خانواده مهمه؟
تو انتخاب چقدر تاثیر داره؟مهمه ولی اولویت اول همسره
در تراز با هم نیستن ..
میدونی خانواده ها میشن یه بخشی از تربیت بچه های ماتو انتخاب چقدر تاثیر داره؟
مثلا اگر اون اقا یا خانوم خودشون عالی باشن ولی پدر مادرش از لحاظ اخلاقی زیاد اوکی نباشن چجوری میشه داستان؟
عزیزم متاسفم بابت تجربههای سختی که داشتی❤️سلام عزیزم
میدونی زندگی منم همینطور بود و همین قضیهها باعث جدایی منو و همسرم شد.
خیلی موقعها خواهر شوهرم و مادرشوهرم بهم توهین میکردن.
من بعد از عروسی مون ی هفته بعدش باردار شدم بعد از س ماه شوهرم رفت جماعت نمیدونم اطلاع دارین چیه یا نه ولی ی جای مذهبی هستش که نمیتونن اصلا با خانواده تماس بگیرین.
شوهرم چهارماه رفت و بهم فقط 400 تومن داده بود.
میدونی همونپولی که داد همونشب خرج دکترم شد چون سرماخوردگی شدید گرفته بودم.
من رفتم خونه مادرم و قرار بود کل این چهارماه خونه مادرم بمونم.
اما همش سر این قضیه دعوا داشتیم با مادر و پدر شوهرم
با اینکه پدر شوهرم عموم بود 🥲 ولی اصلا درکم نمیکرد.
منم تو دروان بارداریم خیلی حساس و زود رنج شده بودم
ی ماه مونده ب اومدن شوهرم رفتم خونه مادر شوهرم
ولی خدا فقط میدونه چقدر اذیتم میکردن
من بارداری سختی داشتم و خیلی درد داشتم ی حساسیت اومده بود ب جونم ب مواد شیمیایی مثل مایع لباسشویی ظرفشویی حساسیت داشتم و خارش های شدیدی میگرفتم.
ولی همش مجبورم میکرد غذا درست کنم ظرف بشورم لباس بشورم اونم با دست :/
نتونستم این وضع و تحمل کنم ب بابام زنگ زدم و کلی گریه کردم گفتم من اصلا مهم نیستم و فلان و فلان😂
خلاصه بابام اومد و ن ب دعوا با خنده و خوش رویی منو برد خونه خودش
وقتش شوهرم اومد اومدم خونه
لباسهاشو شستم اونم دوباره با دست چون برام لباسشویی نخریده بودند.
با هزار بدبختی و درد شستمشون
کا طبقه بالا خونه مادرشوهرم زندگی میکنیم و من لباسها رو تو حیاط مادرشوهرم شستم میدونی باهام چی کار کرد؟
کل لباسها رو ریخت تو حیاط گفت تمیز نشستی از اول بشور
منم س تا قرص سیتریزین خوردم با اینکه ضرر داشت ودوباره شستمشون.
روز بعد دوباره باهام همین کار و کرد بیا غذا درست کن برا همه ظرف بشور
دوباره نتونستم تحمل کنم زنگ زدم بابام
کلی گریه کردم گفتم من دیگه نمیتونم.
اونم اومد دوباره دنبالم ب قصد زدن با مادرشوهرم دعوا کرد و هزار تا فحش ناجور داد و منو برد خونه☺️
تا موقعی که زایمان کردم و دعوای دیگمون وقتی بود که دخترم ی سالش و دو ماهش بود.
شوهرم رفیقشو دعوت کرد با زنش
من غذا درست کردم خونه رو مرتب کردم
خواهرشوهرم اومد خونمون
میگه نبینم اینجوری جلوی رفیقش راه بری چادر سر کن🤐
بازم هیچی نگفتم
رفیق شوهرم با زنش اومد دوباره اومد خونه با صدای میگه چرا با این وضع اومدی جلوی مرد غریبع چرا این کار و میکنی و فلان میکنی
با اینکه من ی پیراهن بلند تنم کرده بودم.
منم نتونستم تحمل کنم گفتم تو چی کارهای؟
پدرمی یا شوهرم
دیگه این حرف شد بلای جونم
وقتی رفیقش رفت من رفتم پایین خونه مادرشوهرم خواهر شوهرم هزارتا حرف و زد
منم کم نیاوردم جوابشو دادم
در اخر بهم میگه من همه کارم ب بابام بگم شما رو از خونه بیرون میکنه
منم جوش کردم با صدای بلند گفتم هیچ غلطی نمیتونی بکنی من خودمو با دیوونهها نمیگیرم
این هزار تا فحش و داد بهم میگه گمشو از خونه بیرون دخترتو هم میگیریم و فلان و فلان
میدونی اعصابم از کجا بهم ریخت اینکه مادرشوهرم و خواهرشوهرم هزار تا حرف و بهم زدن بدون دلیل این مرد پشت خواهرش و مادرش و گرفت
منم از خونه با دخترم زدم بیرون زنگ زدم بابام بیاد دنبالم
میدونم حرفهام بیربط بود ولی خواستم یه جورایی درد و دل کنم.
خانواده و هفت نسل اون مهمه چون روی ژن تاثیر داره و در ضمیرناخودآگاههبنظرتون چقدر خانواده مهمه؟