طنز گپ‌خانه متاهل‌ها؛ از خنده تا غرغر

نمیتونم هر چند وقت یه بار دعوا راه میندازن میگن تو دعوا
دو هفته پیش تولد دخترم بود مادر جاریم 10 روز قبل تولد دختر من فوت کرد من این جاریمو سالی یه بار میبینم مامانش هم یه بار دیده بودم فقط اونم 4 سال پیش.
من میخواستم خانواده خودم پدرم و زن بابام و دوتا خواهرام رو یه شب دعوت کنم یه کیک بگیرم چون دخترم خیلی میگفت به شوهرم گفتم به زن داداشت بگو اگه عکس دید از دخترمون فکر نکنه جشن بوده مادرشوهر و پدرشوهرم فهمیدن هر چی از دهنشون دراومد بارم کردن میگفتن جونت درمیاد مگه تولد نگیری
انتظار داشتن دل بچه دوساله رو به خاطر کسی که قیافه اشو یادم نمیاد بشکنم
سر همین دعوا هم دوباره منت خونشون رو گذاشتن
هعی؛ اگه نمیشه که تهش اینقدر میگن و می‌گن که آدم سِر میشه نسبت بهشون. ولی همین‌که شما رعایت می‌کنی با اینحال دمت گرم!
 
هعی؛ اگه نمیشه که تهش اینقدر میگن و می‌گن که آدم سِر میشه نسبت بهشون. ولی همین‌که شما رعایت می‌کنی با اینحال دمت گرم!
من اصلا کلا ول کردم رفتم سپردم به شوهرم خودش از خجالتشون در اومد
من دیگه به قول شما دارم سِر میشم
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Z A H R A
دروود، خوب کاری کردید Tea ...



زیاد غر زدم بزار یه چیز خنده دار بگم
مادرشوهرم منو دیده بود و پسند کرده بود
همسایه‌ی عمه ی بابام بود منو دید و ما یه روز هم مسیر شدیم برگشتنی گفت پسرام و شوهرم فلان جا کار میکنن منو ببرین اونجا خلاصه بردیمش اونجا قصد داشت پسرشو نشونم بده چون من جواب نه که داده بودم گفته بودم من اصلا طرف رو ندیدم زنش نمیشم خلاصه رفتیم و اون شوهر خودشو نشون داد و گفت این شوهرمه پسرام هم اینجان دو تا مرد هم کنار شوهرش وایستاده بودن معلوم بود سنشون به من نمیخوره منم رومو کردم اونور گفتم من با نوزده سال سن زن یکی از اینا بشم؟ رومو کردم اونور که چشم خورد به یه پسر چشم رنگی ابرو مشکی! (2shy)
دلم رفت برگشتیم خونه به زن بابام گفتم این زنه با چه اعتماد به نفسی ما رو برده اونجا اونا به من نمیخوردن که اون کارگرشون خیلی بهتر بود زن بابام هم یهو زد زیر خنده گفت دیوانه اونایی که میگی بهت نمیخورن کارگرشون بودن پسرش همونه که خودت چشمت گرفته
منو میگی همونجا گفتم دوباره زنگ زد نگی نه بگو بیاد حرف می زنیم راجبش🤣
 
  • Haha
واکنش‌ها[ی پسندها]: Z A H R A
زیاد غر زدم بزار یه چیز خنده دار بگم
مادرشوهرم منو دیده بود و پسند کرده بود
همسایه‌ی عمه ی بابام بود منو دید و ما یه روز هم مسیر شدیم برگشتنی گفت پسرام و شوهرم فلان جا کار میکنن منو ببرین اونجا خلاصه بردیمش اونجا قصد داشت پسرشو نشونم بده چون من جواب نه که داده بودم گفته بودم من اصلا طرف رو ندیدم زنش نمیشم خلاصه رفتیم و اون شوهر خودشو نشون داد و گفت این شوهرمه پسرام هم اینجان دو تا مرد هم کنار شوهرش وایستاده بودن معلوم بود سنشون به من نمیخوره منم رومو کردم اونور گفتم من با نوزده سال سن زن یکی از اینا بشم؟ رومو کردم اونور که چشم خورد به یه پسر چشم رنگی ابرو مشکی! (2shy)
دلم رفت برگشتیم خونه به زن بابام گفتم این زنه با چه اعتماد به نفسی ما رو برده اونجا اونا به من نمیخوردن که اون کارگرشون خیلی بهتر بود زن بابام هم یهو زد زیر خنده گفت دیوانه اونایی که میگی بهت نمیخورن کارگرشون بودن پسرش همونه که خودت چشمت گرفته
منو میگی همونجا گفتم دوباره زنگ زد نگی نه بگو بیاد حرف بزنیم 🤣
عیجانمم😂💔...
خدا برای هم نگهتون داره!
 
عیجانمم😂💔...
خدا برای هم نگهتون داره!
زنده باشی
شوهرم تعریف میکنه انگار مامانش خیلی اصرار میکرده بیاد منو ببینه
این نامرد هم برای اینکه از غرغرهای مامانش راحت بشه پیش خودش میگه میرم یه سر خونه طرف یه عیبی میزارم روش و میگم نه ولی آقا وقتی اومد تو اتاق باهام حرف بزنه دیگه بیرون نمی رفت میخواستم به زور متوصل بشم دیگه
 
داستان آشناییتون شبیه این رمان ها و اینها می‌مونه.
زنده باشی
شوهرم تعریف میکنه انگار مامانش خیلی اصرار میکرده بیاد منو ببینه
این نامرد هم برای اینکه از غرغرهای مامانش راحت بشه پیش خودش میگه میرم یه سر خونه طرف یه عیبی میزارم روش و میگم نه ولی آقا وقتی اومد تو اتاق باهام حرف بزنه دیگه بیرون نمی رفت میخواستم به زور متوصل بشم دیگه
 
داستان آشناییتون شبیه این رمان ها و اینها می‌مونه.
اخه اصلا همو ندیده بودیم تو کوچه داشتم رد میشدم مامانش اومد وایساد جلوم گفت عروس من میشی؟
من فکر میکردم دیوونه اس به خدا🤣
همون قسمتش قشنگ تر بود کاش همونجا گیر میکردیم
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Z A H R A
با این قیمت سکه واقعا شوهرا جز چشم چیز دیگه هم میگن؟!
 
  • Haha
واکنش‌ها[ی پسندها]: Z A H R A
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Z A H R A
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 74)
عقب
بالا پایین