زیاد غر زدم بزار یه چیز خنده دار بگم
مادرشوهرم منو دیده بود و پسند کرده بود
همسایهی عمه ی بابام بود منو دید و ما یه روز هم مسیر شدیم برگشتنی گفت پسرام و شوهرم فلان جا کار میکنن منو ببرین اونجا خلاصه بردیمش اونجا قصد داشت پسرشو نشونم بده چون من جواب نه که داده بودم گفته بودم من اصلا طرف رو ندیدم زنش نمیشم خلاصه رفتیم و اون شوهر خودشو نشون داد و گفت این شوهرمه پسرام هم اینجان دو تا مرد هم کنار شوهرش وایستاده بودن معلوم بود سنشون به من نمیخوره منم رومو کردم اونور گفتم من با نوزده سال سن زن یکی از اینا بشم؟ رومو کردم اونور که چشم خورد به یه پسر چشم رنگی ابرو مشکی!

دلم رفت برگشتیم خونه به زن بابام گفتم این زنه با چه اعتماد به نفسی ما رو برده اونجا اونا به من نمیخوردن که اون کارگرشون خیلی بهتر بود زن بابام هم یهو زد زیر خنده گفت دیوانه اونایی که میگی بهت نمیخورن کارگرشون بودن پسرش همونه که خودت چشمت گرفته
منو میگی همونجا گفتم دوباره زنگ زد نگی نه بگو بیاد حرف بزنیم
🤣