روزگار نکبتی شده، آنقدر که آدم دلش میخواهد مدام به خاطرههاش چنگ بیندازد و آنجاها دنبال چیزی بگردد. یاد بچگیها و سایه بعدازظهر و توتهای کال روی آجر فرش، و صدای نامفهوم دورهگردها، انگار خواب بوده و حسرتش حالا به بزرگی یک حشره چسبنده روی سینه آدم میمانَد. یاد پنجرهای که باد مدام بازش میکرد، یاد اسکناسهای کوچولو، یاد پدربزرگی که معلوم نشد کِی مُرد.
از دست دادنِ هر انسانی که دوستش میداشتم آزار دهنده بود. گرچه اکنون متقاعد شدهام که هیچکس، کسی را از دست نمیدهد. زیرا هیچکس مالک کسی نیست. این تجربه واقعی آزادی است. داشتن مهمترین چیزهای عالم بیآنکه صاحبشان باشی.