مارکو دستهایش را میگذارد روی گونههای سیلیا و میگوید:« سعی کردم. سعی کردم تو رو فراموش کنم و نتونستم. نمیتونم دیگه بهت فکر نکنم. نمیتونم خوابت رو نبینم. تو هم همین احساس رو نسبت به من داری؟»
ایزابل میپرسد:« هیچوقت دوستم داشتی؟»
مارکو اعتراف میکند:«نه. فکر کردم شاید بتونم، ولی...»
ایزابل سر تکان میدهد.
میگوید:«فکر کردم دوستم داشتی. با این که هیچوقت نگفتی، باز هم مطمئن بودم دوستم داشتی. نتونستم فرق چیزی رو که واقعیه با چیزی که من میخوام واقعی باشه تشخیص بدم.