نسلشان را از روی زمین بردار و همه را خلاص کن. اینها که آدمبشو نیستند. حیف از آن جرقههایی که از آتش دل خودت در سینه هایشان ودیعه گذاشتی! جان به جانشان بکنی تخم و ترکههای آن عنتر حرفنشنو هستند. خودت که بالای سرشان بودی چه بلاها که سر همدیگر درنیاوردند، حالا میخواهی افسارشان را دست خودشان بدهی؟ چقدر لیلی به لالایشان میگذاری! چقدر به این ووروجکهای زمینی رو میدهی؟ از وقتی روی دو پایشان ایستادند ذوقزده شدی، هی از نژاد شریف انسانی حرف زدی. نژاد شریف انسانیت را میشناسم، این طور که شنیدهام غیر از کشت و کشتار و ضعیفچزانی هنری ندارد...
آدمیزاد چیست؟ یک امید کوچک، یک واقعهٔ خوش چه زود میتواند از نو دست و دلش را به زندگی بخواند؟ اما وقتی همهاش تودهنی و نومیدی است، آدم احساس میکند که مثل تفاله شده، لاشهای، مرداری است که در لجن افتاده.
وقتی تو نیستی، مثل بچه کوچولویی که دور از مادرش بهانه میگیرد و باید دلش را با بازیچهای خوش کرد و فریبش داد، ناچارم که خود را با یاد لحظاتی که با تو بودهام، با خاطرهی حرفهایت، خندههایت، اخمهایت، آن خدایا خدایا گفتنهایت که من چقدر دوست دارم و از شنیدن آن چه اندازه لذت میبرم.
آن وقتها که مردم لب جوی آب مینشستند و گذر عمر را میدیدند و دلیدلی میکردند و از تمام نعمتهای دنیا، یک گلعذار بسشان بود گذشت. حالا باید کنارهٔ سیلگیر بایستند و عمر همچین از، رو به رو بیاید سیلی به صورتشان بزند که رب و ربشان را یاد کنند...
کافی بود کسی او را ببیند و من نمیدانم آیا مادرش هم او را به اندازه من دوست داشت؟ آیا کسی میتوانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد و آدم را به چه ابدیتی نزدیک میکند؟
احساس میکردم وقتی آدم تنها میشود،
تمامی غم دنیا در وجودش خیمه میزند
احساس میکند آنقدر از دیگران دور
شده که دیگر هیچوقت نمیتواند به آنها
نزدیک شود. میبیند میان این همه آدم
حسابی تنهاست. یعنی هیچکس را ندارد.
شکی نیست که او دیوانهست. ولی چه میشود کرد؟ همهی هنرمندان دیوانهاند بهترین چیزشان هم همین دیوانگیست. آنگونه دوستشان دارم. گاهی آرزو میکنم که ایکاش خودم هم دیوانه بودم! "هیچ روان سرآمدی از آمیخته بودن به دیوانگی مستثنا نیست!" میدانید چه کسی این را گفته؟ ارسطو.