اقیــانــــــوس
مدیرتالارعلوم+شایعهنویس+آز مترجم
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
کاربر VIP
منتقد ادبی
ژورنالیست
رمانخـور
گوینده
مقامدار آزمایشی
نویسنده نوقلـم
برترین ارسال کننده ماه
دیگر به نوشیدن آب هایِ شور عادت کرده بود. روزی هزار بار دستش را کاسه میکرد و، با عطش، از دریا آب مینوشید و همیشه با خود میگفت: «بیچاره مردمی که فقط از آبهای شیرین مینوشند. آب سدها و رودها که روزی تمام میشود.» و بعد هر چقدر فکر میکرد نمیتوانست طعم آبهای شیرین را به خاطر بیاورد. او همهچیز را از یاد برده بود؛ از وقتیکه روی تخته پارهای از یک قایق غرق شده شناور بود و به ساحل رسیده بود. دریا همة فکرهایش را شسته بود و خدا میدانست چه مدت از این فراموشی میگذشت. آب او را به ساحلِ سردِ دریایی سُربی آورده بود که شبها نور ماه روی آب هایش میدرخشید. او، نخستین روز، با درخشیدن خورشید بر پشتِ یک خرچنگ بزرگ از خواب بیدار شد.
آبیتر از آسمان / بهزاد کرم الهی
آبیتر از آسمان / بهزاد کرم الهی