ما برای قبول اینکه باید با بعضی آدمها، موقعیتها و شرایط خداحافظی کنیم، به زمان احتیاج داریم. زمان باید بگذرد. ذهن باید هزاران داستان متقاعد کننده بسازد تا آرام آرام به لحظه خداحافظی نزدیک شویم.
«ارزش گل تو به اندازه عمری هست که به پای گلت صرف کردی». شازدهکوچولو برای اینکه در ذهنش بماند، با خودش تکرار کرد: «به اندازه عمری هست که به پای گل ام صرف کردهام». روباه گفت: «آدمها این حقیقت را فراموش کردهاند؛ اما تو نباید آن را فراموش کنی. تو تا ابد نسبت به چیزی که اهلیاش کردهای مسئولی. تو مسئول گلت هستی». شازدهکوچولو برای اینکه یادش بماند، تکرار کرد: «من مسئول گلم هستم»
نباید از تنهایی خود و نداشتن فردی مورد اعتماد نالان باشم. بی شک نبود چنین کسی باعث نمیشود امتیازی را از دست بدهم، ولی چه بسا از برخی صدمات مصون بمانم.
چقدر از کارها را مجبوریم بدون خواست خودمان انجام بدهیم. یا برای حفظ ظاهر، یا به خاطر اینکه یاد گرفتیم آنها را انجام بدهیم؛ در حالی که آنها ما را از پا در میآورند.
در شانزده سالگی فکر میکنی که میتوان جهان را تغییر داد، در هجده سالگی افکارت به صخرهها میخورند، در بیست سالگی متوجه میشوی که نمیتوان چیزی را عوض کرد و در بیست و پنج سالگی درک میکنی که جهان تو را تغییر داده.
او یاد گرفته بود چطور قوی باشد، اما نه از روی شجاعت بلکه از روی اجبار... چون هیچکس نیامده بود نجاتش دهد و خودش هم دیگر باور نداشت که نجاتی در کار باشد.