همیشه نسبت به کسایی که با خانوادهشون رابطهی نزدیکی دارن محتاطم. حسود نیستم. خیلی ساده فقط نمیتونم تصورش رو بکنم. شاید اگه بابای منم مونده بود، همهچی فرق میکرد.
کسی چه میداند در این لحظه که من با دلسردی کلمات را پشتِ سرِ هم میگذارم تو چه حال و روزی داری؟ عزیزم، زندگی خیلی بیمقدار است... فقط بخواب. بخواب! که تنها در خواب میتوان در میانِ ارواحِ نیکوکار بود؛ بیداریِ زیاد، مرگ را به همراه میآورد.
همینطور که از تپه بالا میرفتم چشمانم پر از اشک شد برای مادرم یا خودم و حتی آن فقیر بیخانمان گریه نمیکردم، برای همه گریه میکردم همه جا پر از درد است و ما فقط چشمهایمان را به رویشان میبندیم واقعیت این است که همه ما وحشت زدهایم و همدیگر را میترسانیم من خودم را و مادرم مرا.
میدانی؟ میگویند در سینهی آدم قسمتی هست که محکم به آن میکوبی، به قدر کافی میکوبی؛ قلب آدم با این کوبیدن میترکد. شبیه دروغی است که باید باور کنم واقعیت دارد.
- کریستین اوکیف آپتویچ