تا ذرهای ز درد خودم را نشان دهم
بگذار در جدا شدن از یار جان دهم
من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع
به سرنوشت تو وابستهاست تقدیرم
تا ذرهای ز درد خودم را نشان دهم
بگذار در جدا شدن از یار جان دهم
دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت
آه از آیینه کـــه تصویـــر تـــو را قاب گرفت
یکی از ما دو نفر کشته به دست دگریست
وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد
کاروان غنچههای سرخ، روزی میرسد
قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند
فاضل نظری
تو قرص ماهی و من برکهای که میخشکد
خود این خلاصهی غمهای روزگار من است