نهال بودم و در حسرت بهار! ولی
درخت میشوم و شوق برگ و بارم نیست
به این نتیجه رسیدم که سجده کردن من
به جز مبارزه با آفریدگارم نیست
تن است؛ شیشه و جان؛ عطر و عمر؛ شیشهٔ عطر
چو عمر در قفس جان و تن نمیگنجیم
نهال بودم و در حسرت بهار! ولی
درخت میشوم و شوق برگ و بارم نیست
به این نتیجه رسیدم که سجده کردن من
به جز مبارزه با آفریدگارم نیست
مرا محتاج رنج این و آن کردی ملالی نیست،
تو هم محتاج خواهی شد، جهان دار مکافات است.
در خیال آمدی و آینهی قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد
تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد
دلیل عشق فراموش کردن دنیاست
وگرنه بین من و دوست ماجرایی نیست