نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: malihe

درود برشما، بررسی شد.
فقط لطفاً نقل قول‌های زیر رو سعی کنید ویرایش کنید.
و عشق را در صندوقچۀ کوچک و تاریک گذاشت و جایی در انتهای قلبش پنهانش کرد.
این جمله خیلی قشنگه ولی وقتی کنار جملات دیگه قرار گرفته بنظرم بهتره تغییرش بدین و از یک فعل «بود» هم استفاده کنید. مثلا:
✅و عشق را در صندوقچه تاریکی گذاشته و جایی در اعماق قلبش پنهان کرده بود.
تلفن‌های پی‌درپی مادرش پریشانش کرده بود، گرچه می‌دانست او گاهی فقط بهانه‌گیری می‌کند.
✅به نظرم به جای «گرچه» از «با این حال» استفاده کنید
اهورا لبخند زد، چرخید و دست دورش نگه داشت.
جمله کمی نا مفهوم. توصیفش رو بیشتر کنید. پتانسیل گسترش داره.
انتظار طولانی شد، انگار دوهزاری معروف مردجوان خیال افتادن نداشت.
گویی مناسب‌تره!
پس از گذشت لحظاتی می‌خواست چیزی بپرسد اما ناگهان دل‌آرا هیجان‌زده در نیمه‌باز اتاقشان را هل داد و به داخل پرید.
«مروارید.»
خندید، خودش را به او رساند و خواهرش را در آغوش گرفت.
«مامان الان بهم گفت. مبارکه دختر، تو داری مادر میشی.»
این قسمت رو سریع ازش گذشتی سرعت روایتت بالاست . به نظرم قبلش ورود ناگهانی دل‌آرا از صدا استفاده کن یا حال اهورا رو بیشتر توصیف کن مثلا شوکه شده عرق کرده یا صداش می‌لرزه یا یک دیالوگ نصفه نیمه مثل:« م...منظورت... .»
کلا هیجان رو بالا ببر. نفس گیرش کن.
دل‌آرا از مروارید جدا شد و خنده‌کنان گفت: «ناقلا شما هنوز خونه‌تون رو هم جدا نکردید! چه خبره، عجله داشتید؟»
مروارید خندید و به بازوی او کوبید:
«داشتم شوهرم رو غافلگیر می‌کردم، اومدی خرابش کردی.»
واه واه واه بوی حسادت میاد.
دیالوگ دل‌آرا همچین حسی بهم داد. اگه قبلش همون افکت صدارو اضافه کنی آدم احساس نمی‌کنه که اون پشت در وایستاده و در لحظه حساس خودش رو انداخته تو اتاق بین زن و شوهری که دارن پچ پچ می‌کنن.
دیالوگ مروارید حسی دورویی که از دل‌آرا دریافت کردم و تشدید کرد. البته اگه می‌خواستی که خواننده همین و دریافت کنن، تبریک میگم واقعاً موفق شدی.
اهورا خنده‌کنان نگاهش کرد و درست مثل او آهسته زمزمه کرد: «عزیزم حالت تهوع که دست خودت نیست. خجالت کشیدن نداره. هرچی می‌تونی بخور. اونا خوشحالن حواسشون به این موضوع نیست.»
به نظرم به جای خنده کنان از لبخند عمیق استفاده کن یا خنده کوتاه و ریزی. چون خنده کنان حس قهقهه میده به آدم و با زمزمه بعدش در تضاد.
دیالوگ رو تغییر بده بنظرم. مثلاً:« چرا خجالت عزیزم، اگه نمی‌تونی بخوری نخور مامان درک می‌کنه تو بارداری حالت تهوع طبیعی...»
دیالوگ رو حتما تغییر بدین.
مروارید موهایش را پشت گوش انداخت و با لبخند محوی در جواب مهرداد گفت: «ممنونم ولی ما تصمیم گرفتیم همون فیروزآباد زندگی کنیم.»
به دیالوگ لکنت اضافه کنین یا بینش فاصله بندازین برای دختری که خجالت می‌کشه این دیالوگ زیادی صریح و بدون تردید و ترس. ریکشن بذار مثلا بازوی اهورا رو می‌گیره باید اضطرابش رو پنهان کنه.
همینطور واکنش سکوت مهرداد هم یکم غیر قابل باور بود چون بهر حال اون مردی که دست بزن داره اگه از دختر برادرش خجالت میکشه دست‌کم باید لیوان آبی بریزه یا تا آخر به اهورا با خشم زل بزنه. اینم همینطور رها کردین بنظرم پتانسیل بیشتری داشت.
اما ذره‌ای تکان نخورد و خونسرد به صورت سرخ او خیره بود.
رو در ‌رویش ایستاد و انگشت اشاره‌اش را با تهدید مقابل او گرفت.
یه چیز دیگه سعی کنید از کلماتی مثل تهدیدانه و یا خونسردانه استفاده نکنید اشتباهه! براتون تصحیح کردم.
موفق باشید!
 
عقب
بالا پایین