اختصاصی نـورُ الـظِّـــلـــال | دِلــــانـه‌حَنیـسا


با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه
عشق کاری کرده که تبریز می‌سوزد در آه

بعدها تاریخ می‌گوید که چشمانت چه کرد ؟
با من تنهاتر از ستارخان بی سپاه

موی من مانند یال اسب مغرورم سپید
روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه

هرکسی بعد از تو من‌را دید گفت‌از رعد و برق
کنده‌ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه

کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود
یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه

آدمیزادست‌و عشق‌ و دل به هر کاری زدن
آدم‌ست‌ و سیب خوردن آدم‌ست و اشتباه

سوختم دیدم قدیمی‌ها چه زیبا گفته‌اند
دانه‌ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه ؛

جناب ِ
حامد عسکری
 

برای کینه؟ آه نه ! برای عشـق من، بمان
برای دوست داشتن، برای خواستن بمان

هرآنچه دوست داشتم، برای من نماند و رفت
امید آخرین اگر تویی، برای من بمان

به سبزه و نسیم و گل، تو درس زیستن بده
بهار باش و باز هم به خاطر چمن بمان

تمامت و کمال را به نام ما رقم زدند
کمال عشق اگر منم، تو هم “تمام زن” بمان

برای آن که تیشه را به فرق خویش نشکند
امید زیستن شو و برای کوهکن بمان

مزن به نقش خود گمان، ز سرگذشت این و آن
برای دیگران چرا؟ برای خویشتن بمان...

جناب ِ
حسین منزوی
 
سینیِ چای و گل و مردی که مانند تو نیست
یک دلِ مُرده که دیگر گیر و پابندِ تو نیست

بین جمعیت صدای خنده ات پیچید و بعد...
تا سرم چرخید دیدم حیف! لبخندِ تو نیست

الـنـّکـاحُ سـنـتـی! آیـا وکــیـلم مـن؟! بـلـه
زیر لب با بغض گفتم این که پیوندِ تو نیست

با عسل کام منِ بیچاره شیرین تر نشد
تلخ می بوسم لبی را که لبِ قندِ تو نیست

تو قسم ها خورده بودی می رسی روزی به من
آاای این کابوسِ واضح مثلِ سوگند تو نیست

بعد از این باید فراموشت کنم
، از این به بعد...
شاعر این شعرِ غمگین آرزومند تو نیست

کودکی آشفته را هم چند سالی بعد از این،
می فشارم سخت در آغوش و فرزندِ تو نیست

می پرم از خواب و یادم نیست چیزی را به جز...
سینیِ چای و گل و مردی که مانند تو نیست

بانو
طاهره اباذری هریس
 
نه امید وصل دارم که تو را به بر بگیرم
نه توان دل‌بریدن که سر سَفر بگیرم

اگرم چراغ جادو بدهد زمانه روزی
چه به‌جز تو آرزویی‌ست که در نظر بگیرم

شب قدر عاشقان است و به گریه باید امشب
ز کتاب گیسوانت ورقی به سر بگیرم

نگرفته می سرم را و دلم در این امید است
که اگر پیاله‌ای هست یکی دگر بگیرم

چو خود آمدم به بامت که شوم اسیر دامت
پس از این تو را به نامت مگذار پر بگیرم

جناب ِ
فاضل نظری

پ.ن: اینکه با خوندنش بغض کنی و اشک بریزی :) درد دارد ..

 
درد یعنی بزنی دست به انکار خودت
عاشقش باشی و افسوس گرفتار خودت


به خدا درد کمی نیست که با پای خودت
بدنت را بکشانی به سر دار خودت

کاروان رد بشود، قصه به آخر برسد
بشوی گوشه ای از چاه خریدار خودت

درد یعنی لحظاتی به دلت پشت کنی
بشوی شاعر و یک عمر بدهکار خودت

درد یعنی که نماندن به صلاحش باشد
بگذاری برود! آه... به اصرار خودت!

بگذاری برود در پی خوشبختی خود

و تو لذت ببری از غم و آزار خودت

درد یعنی بروی ، دردسرش کم بشود
بشوی عابر آواره ی افکار خودت

اینکه سهم تو نشد درد کمی نیست ولی
درد یعنی بزنی دست به انکار خودت...

جناب ِ
علی صفری
 



دلبرت وقتی کنارت نیست
کوری بهتر است . . .

شاعر ِمحبوب
حامد عسکری
:)
 
قیچی رو برداشتی که تقسیم کنی
عکسی که یادگار یک جنونه
هرجوری ورمی‌ری بازم نمیشه
دستِ تو دور گردنم می‌مونه
به دفترم خیلی علاقه داره
شومینه اشتهاش بی حد و مرزه
می‌ندازمش بفهمه دوستت دارم
یه مشت غزل مگه چه قدر می‌ارزه؟
دارم میرم شبیه برگ زردی
که داره از شاخه جدا می‌افته
یکی همیشه سر جاش می‌مونه
یکی نمیدونه کجا می‌افته
کوچ همین جوری خودش شکنجه‌اس
بیچاره‌ای اگه پرت بشکنه
پرم شکسته کاش می‌شد بمونم
جاده الهی کمرت بشکنه
ببین تو تازه اول بهاری
یه چیزی می‌گم واسه یادگاری
تورو خدا باهرکی عکس گرفتی
دستتو دور گردنش نذاری...


جناب ِ
حامد عسکری
 
هـوّالمـودّةُ‌فـیـےاللّامـودّة
این اشعار اثری است واقعی، که به هیچ‌کس تقدیم نمی‌شود.

img_fee2e713_1777063551.jpg

اگر قلب شاعر بگیرد، قلم مسلح می‌شود به کلماتی که به رزم غزل می‌روند؛ اشعار شاعرانی را که در خیابان‌ها خواندند یا گاهی در اتاقی تاریک، می‌خوانیم.

‌‌ ‌
 
آخرین ویرایش:


اصلاً من از این عشق بریدم، به شما چه؟!
به آخرِ این راه رسیدم، به شما چه؟!

هر چند که در باورتان سبزترینم
حالا که صد افسوس خمیدم، به شما چه؟!

اصلاً به شما چه که از این فاصله ها یا...
از دستِ خودم من چه کشیدم، به شما چه؟!

یا این که خودم قصّه‌ی رسوائی خود را
از پِچ پچِ این شهر شنیدم، به شما چه؟!

تقصیرِ کسی نیست خطا کار منم، من
من بودم از آن میوه چشیدم، به شما چه؟!

دستانِ من آغشته به خون است برادر
من سینه‌ی هابیل دریدم به شما چه؟!

از عشق نترسید و بسوزید به پایش
من خِیر از این عشق ندیدم، به شما چه؟!


- وحید حیاتلو

 
شاید اگه یه فصل دیگه ای بود
شاید اگه برگا صدا نمی داد
صدای قلبمو نمی شنیدی
عشق به ما اینجوری پا نمی داد

من که می گم درختا عاشق شدن
گردش فصلا و خزون بهانه اس
فرقی نداره تو بهار یا پاییز
چتر یه اختراع احمقانه است

پاییز امسالو قدم می زنم
تموم شهرو کوچه هاشو با تو
خیابونا بلنده خسته میشی
از کمدت درآر کتونیاتو

قراره باز بخندي كورم كنه
برق سفيدِ خنده ي مرمريت
قراره باز دوباره بعد بارون
عينكمو پاك كني با روسريت


یکی باید باشه، شبا نزاره
غصه و تنهایی مزاحمت شه
یکی باید باشه برات بیاره
مُسکناتو، اگه لازمت شه

یکی باید باشه که قبل خوابت
موهای نسکافه ایتو بو کنه
بلد باشه دس بکشه رو پلکات
بلد باشه چشماتو جادو کنه


گفتنیا رو گفتم و شنیدی
حالا خودت بشین حساب کتاب کن
اگه یه روزی غم اومد سراغت
رو قلب ساده منم حساب کن

این اولین پاییزه که دارَمِت
خیابونا قراره زیبا بشه
باید یه پالتو بخرم تو جیباش
دستای کوچیکِ تو هم جا بشه


- حامد عسگری
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین