در سرم بازار مسگرها است.
 
امیدوارم نثر محسوب بشه

و اگر می دانستی که چه سخت ست و چه دردی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن ، از من خسته نمی پرسیدی کا چرا تنهایی؟
 
در فروپاشی هايم، اشكى نريختم و
حالا براى گير كردن لباسم به دستگیره‌ی
در زار مى‌زنم،
طورى كه انگار هيچ راهى براى بيرون آمدن نيست؛
اين حاصل ناديده گرفتن رنجى است كه بايد
در آغوش می‌گرفتمش...
 
باشد که رها شویم از رنجی که
به قولِ شاملو،از آن ما نیست..!
 
به تمام جهان میگریزم اما هنوز در خودم گرفتارم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: FOROZESH
  • دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
    گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

    — حافظ
 
حال کِه تو را رَها کَردِه اَم؛
خود دَر گودال تَنهایی تاریک اَت بیشتر وَ بیشتر فرو می رَوَم...
جوری کِه هَر لَحظِه
آرزو می کُنم
بَرگَردی
وَ بِه زندِگی مَن اُمید بِدَهی...
وَ مَن دوباره بِه زِندِگی اَم بَرگَردَم،
فقط با یک لبخندِ تو.
وَلی حال کِه تو نیستی،
مَن مُرده اَم؛
حتی اَگَر زِندِه باشَم...
 
سوختیم و کسی آبی به آتش ما نزد.
 
گر خون دلم خوری ز دستت ندهــم
زیرا که به خون دل به دست آمده‌ای
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 65)
عقب
بالا پایین