دل من لانه ای دارد، زِ غمها سوی دامانتتا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد
گر چشمه ی زمزمی و گر آب حیات
آخر به دل خاک فرو خواهی شد
چنین جلد است و میخواند، زِ پیچ وتاب زلفانت
دل من لانه ای دارد، زِ غمها سوی دامانتتا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد
گر چشمه ی زمزمی و گر آب حیات
آخر به دل خاک فرو خواهی شد
تیره گون شد کوکب بخت همایون فال مندل من لانه ای دارد، زِ غمها سوی دامانت
چنین جلد است و میخواند، زِ پیچ وتاب زلفانت
نه فرشتهام نه شیطان، نه بشرم نه پریتیره گون شد کوکب بخت همایون فال من
واژگون گشت از سپهر واژگون اقبال من
نالهای زندانیام، ایکاش آزادم کنینه فرشتهام نه شیطان، نه بشرم نه پری
عاشقم، عاشق شیدا، نه همینم نه همان
ماهرویا! روی خوب از من متابیکبهیک با مژههایت دل من مشغول است
میلههای قفسم را نشمارم چه کنم...
شمع از سر خود گذشت و آزاد بسوختبه نسيم صبح گفتم چه خبر ز يار داری؟
به رُخم وزيد و گفتا :خنكاى من ز عطرش
دیوانه نبودم که دل از خلق بریدمتا که از جانب معشوق نباشد کششی
کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد