نگاهت می‌کنم خاموش و خاموشی زبان دارد
زبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد

-هوشنگ ابتهاج
 
در غلغله‌ی جمعی و تنها شده‌ای باز
آن قدر که در پیرهنت نیز غریبی
 
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تَنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
 
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست مشکل نشیند
-طبیب اصفهانی
 
درخت خشکم و هم‌صحبتِ کبوترها
تو هم که خستگی‌ات رفت، می‌پری از من
 
نقاش غزل تا که به چشمان تو پرداخت
دیوانه شد از طرز نگاهت، قلم انداخت
 
تا به کی باشی و من پِی به حضورت نبرم؟!
آرزوی منی ای کاش به گورت نبرم
 
من که اصرار ندارم، تو خودت مختاری
یا بمان، یا که نرو، یا نگهت می‌دارم
 
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
 
مِی و میخانه کجا ؛ حالِ نگاه تو کجا؟
که ندارد بشری حالتِ چـشمان تو را . .
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 76)
عقب
بالا پایین