شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز
هر که دل بردن او دید و در انکار من است
 
تا کهکشان، تا بی‌نشان، بازو به بازویت دهم
با هم‌زبانی، همدلی، جان را هم‌آوایت کنم
 
تا کهکشان، تا بی‌نشان، بازو به بازویت دهم
با هم‌زبانی، همدلی، جان را هم‌آوایت کنم
من همان بِه که از او نیک نگه دارم دل
که بد و نیک ندیده‌ست و ندارد نِگَهَش
 
شدم مایوس با ظلمی که از اطرافیان دیدم
همان‌هایی که می‌دیدند غم پشت نقابم را
 
ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت
بنگر که از کجا به کجا می‌فرستمت
 
تو خون در رگ مایی
خودت که در جریانی
 
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
 
من نمی‌دانستم معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
 
رندي و چو من فاشی، بر ملت قلاشی
در پرده چرا باشی؟ آهسته که سرمستم
 
مرنج گرچه جفایت رسد که در ره عشق
ضرورت است جفا دیدن و نرنجیدن
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 74)
عقب
بالا پایین