از چه می‌ترسی دگر بعد از سیاهی رنگ نیست
هرچه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست
 
قفس گشودی‌ام و اختیار بخشیدی
همین‌که از قفست پر زدم، زمین خوردم
 
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد

جز غم که هـزار آفــرین بر غم باد

" مولانا "
 
دیدم که برنداشت کسی نعشم از زمین
خود نعش خود به شانه گرفتم، گریستم
 
من از خوش باوری در پیله ی خود فکر می کردم
خدا دارد فقط صبر مرا اندازه می گیرد
 
من از خوش باوری در پیله ی خود فکر می کردم
خدا دارد فقط صبر مرا اندازه می گیرد
 
دیر آمده‌ای، مرو شتابان
ای رفتن تو چو رفتن جان
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 74)
عقب
بالا پایین